کودکی فصل مشترک زندگی همه ما انسانهاست. کودکی دورانی از زندگی ماست که تنها مرز موجود، همان کودک بودن است. دورانی که نه مردیم و نه زن، نه پیریم و نه جوان و نه حتی نوجوان. بیشترین شباهت همهی ما انسانها به هم در روزهای کودکیمان است. تا وقتی کودکیم بیش از هر زمان دیگری به هم شبیهیم. زمان میگذرد ولی ردی از این روزهای مشترک در همهی ما باقی میماند و در ناخودآگاه درون هر کدام از ما فصل مشترکی هست. روزی هنوز نیستیم و هنوز صفحهی یاد بودنمان شفاف است و هر چه زمان پیش میرود آرام آرام تصویری از ما روی این صفحه شفاف شکل میگیرد. روزی دیگر خواهد آمد که از ما حتی همان یاد کمرنگ هم نمانده است و قابی خالی بودنمان را، حتی بودن خاطرهای را، به پرسش میگیرد. در فاصله میان این دو روز همهی ما فصل مشترکی به نام کودکی داریم. این فصل مشترک با ماست، در نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری. ولی بودن این فصل مشترک زندگیهایمان با بودن ما گره خورده است. تا هستیم فصل مشترکی هم هست.
روزگار غریبیست. روزهایی پر از انرژی و پویایی و وسواس. پر از بیخوابی. روزهایی بدون بیخیالی. باز هم بقول بزرگی دچار "یبوست وبلاگی" شدهام. کشف کردهام در روزهایی که زیاد چیز میخوانم دچار این عارضه میشوم. وسواسی میشوم. کمالگرا میشوم. میدانم که عادت خوبی نیست ولی هنوز نتوانستهام برایش گریزی بیابم. شتروار فعلن تحمل میکنم. روزهایم پر شدهاند از استرس، پر شدهاند از ددلاین و آخرین مهلتها. دیر بجنبم عنان سرنوشت از کف رفته است. آسان نیست با این همه ددلاین زندگی کردن. باید همیشه بیدار بود و به خواب امان نداد. آسودن در چنین شرایطی میتواند حکم خواب در کوهستانی سرد را پیدا کند. این هم از عوارض زندگی در این دنیای پرشتاب است که برای همه چیزش ددلاینی گذاشتهاند. راحتم نمیگذارند این افکار. حکم فرماندهای را پیدا کردهام که لشگرش هر لحظه در خطر هجوم است. غفلت کند سنگين و بیپروا برش میتازند. تار و مارش میکنند. شب و روز و وقت و بیوقت هم ندارد. این هوشیاری مدام بیش از هر چیز بافت منظم فکری را بر هم میریزد. اعصاب را داغ و متورم میکند این تازشهای پیدرپی. آدم را رئالیست میکند. دور میکند از سیلان. از تعلیق در فضایی ناشناخته. باقی قضایا، از اینجا به بعد، تقصیر فرانسیس بیکن است که میگوید: "اگر کار من به هر صورت حاصلی در برداشته قطعن نتیجهی لحظاتی بوده که من مدهوش بودهام و نمیدانستم چه کار میکنم... مسئلهی حقیقی، ظهور قدرتی است که بر اساس آن بتوانم تمهیدی برای دریافت واقعیت در پویاترین نقطهاش به کار بندم."
تمام بعدازظهر دیروز را میان کتابفروشیهای روبروی دانشگاه تهران گشتم و از تکتکشون سئوال یکسانی پرسیدم و جواب همهشون هم یکسان بود.
- آقا "فرهنگ عکاسی" دارید؟
- فرهنگ، نه آقا. فرهنگ نداریم.
بسی بسیار و نچندان کم، خوشم آمد از این دکتر عبدالله. بدجوری زد وسط کاسه و کوزهی این دمکراسی بازیها در افغانستان. یعنی آقا جرجه هر چی رشته بوده تا حالا همهش کشک ئه. برجک هر چی انتخاباتچی متقلب بود آورد پائین. حالا حامد کرزای هی بره تو پستوهای کاخ ریاست جمهوری واسه خودش بشکن بزند. تمام شد. به سلامتی دولت دوم کرزای هم به جمع دولتهای زنگولهدار تاریخ پیوست.
امروز در سالنمای خورشیدی 8/8/88 است. برای دیدن دوبارهی چنین تشابهی در ارقام تاریخ خورشیدی، باید یازده سال و یک ماه و یک روز دیگر صبر کرد.
امروز، زیر آسمانی خاکستری با ابرهایی درهم تنیده و بارانی، "بررسی آناليز اگزرژی سيستمهای سلول خورشيدی یا فتو ولتائیک، برای کاربرد در سرمایش و گرمایش ساختمان" شد موضوع پروژهی پایانی من.
ما با هر قدمی که بر میداریم، لااقل یک مورچه را میکشیم. اگر راه بری، جنایتکار زندگی مورچهها شدی. اگه وایسی، قربونی زندگی مورچهها میشی. تو گوشت نمیخوری که آدم خوبی باشی. چه فرقی دارن گاو و گوسفند و مرغ و مورچه.
محسن مخملباف - فریاد مورچگان
وقتی دوباره هر روز عصرها به آن پیادهروی دراز و همیشه خلوت پشت خانهمان میروم. وقتی دوباره هر روز صبح کیفم را میاندازم روی دوشم و از راه همیشگی میروم دانشگاه. وقتی دوباره با کتابهایم ور میروم و نخواندهها را از خواندهها سوا میچینم. تمام اینها یعنی دوباره همه چیز آرام شده. انگار نه انگار که همین یک ماه پیش همه چیز داشت میجوشید. چند روز پیش که رفته بودم پیادهروی عصرانه، به کاردار فرهنگی چین زنگ زدم تا پس از بازگشت هم، تشکری کرده باشم. تلفن را که قطع کردم با خودم فکر کردم آخرین باری که بهش زنگ زده بودم چقدر همه چیز فرق میکرد. مقایسهی ناخودآگاه. توی این فاصلهی کوتاه چند هفتهای چقدر بالا پائین رفته بودم. زندگی با این فراز و فرودها حس و حال عجیبی دارد. روال منظم زندگی که بر هم میخورد آدم بهتر زنده بودن را احساس میکند. شاید شده باشد که همه ما بعضی وقتها بدجوری دنبال زندگی بگردیم. بعضیها زندگی را فقط در فرازهای عمرشان تعریف میکنند و برای برخی هم زندگی یعنی وقتی آرام رو به دریاچهای نشستهاند و پاهایشان را از لب اسکله آویزان کردهاند و تاب میدهند و منتظرند ماهی بیچارهای به قلابشان گیر کند. برای شما زندگی در چه لحظاتی تعریف میشود؟ در چه لحظاتی از عمرتان بیشتر احساس زنده بودن میکنید؟ زیاد فکر نکنید چون آنتوان چخوف پیش از این بهترین تعریف از زندگی را ارائه داده. او در نامهای به اولگا کنیپر مینویسد: " از من پرسیدهای زندگی چیست. مثل اینکه بپرسی هویج چیست؟ خب هویج، هویج است و همین است که هست."
دلتنگی گوسفندی است. مبهوت. نوعی خلاء مشوش که در سطحاش بحثهایی دربارهی هوا، دربارهی فصول و دربارهی تمام چیزهایی که میشود به درازا صبحت کرد بیآنکه به عمق رفت، پرپر میزند. بیرنجاندن و بیآنکه رنجیده شد. یک وزوز طولانی و آرام پشه.
ناتالیا گینزبورگ – فضیلتهای ناچیز – برگردان: محسن ابراهیم - نشر هرمس
در راستای کمک به ادامهی رقابتم با پاریس هیلتون هفتهنامهی حدیث گفتگویی داشته با من. ممنونم از تمام بزرگواری دوستانم در این هفتهنامه، بخصوص ایمان حیاتی و سخاوت 20 دقیقهای که برای تمدید زمان گفتگو به خرج داد. اما شما حالا عجالتن صاحبسبک را داشته باشید تا بعدن سبکش را نشانتان بدهم. همچنین برای تضعیف هر چه بیشتر روحیهی رقیب، با سخاوتی دیگر بعنوان چهرهی هفته هم برگزیده شده بودم. از تمام دوستان در رادیو فارسی چین، رادیو زمانه، سایت عکاسی، برخی روزنامههای سراسری و نیز هفتهنامهی ولایت قزوین هم بابت کمک به تقویت جبههی اینجانب در این مبارزهی نابرابر سپاسگزارم. باور دارم هنوز هم دلهای بزرگ پیدا میشوند و من هرگز و هرگز و هرگز این اسامی و این بزرگیها را از یاد نمیبرم. افق بیشتر از هر زمان دیگری روشن شده است. پتانسیلهای زیادی ایجاد شدهاند. دور نیست روزی که پاریس هیلتون را سوسکش کنیم و آن وقت خیلی از معادلات بر هم بخورند. روزی که هیلتونیها و چغندرهای امروزی باید بروند خرچنگهای مردابی گوش کنند.
حالا باز هم سکوت و سکوت و سکوت...
کاجها، ابرها و گذر بال یک کلاغ بر متن جاودانهی خاکستری. او را خواستهام تا بیاید کنارم بنشیند. آمده و نشسته است مثل دهها و صدها بار که خواستهام و آمده است با اشتیاق تمام، با تمام اشتیاق. اما اینبار نه او صورت دارد و نه من صدا، و سکوت عمیقا خاکستری ست. نه، تو و من یکی هستیم، یکی. بی تو من نبودم، اینکه هستم نمیبودم، از زبان من حرف میزنی، بیتو شاید، من نمیبودم...
محمود دولتآبادی – سلوک – نشر چشمه
