تبليغاتX
دل‌تنگی‌های پیکسلی

دل‌تنگی‌های پیکسلی

سالانه چهارصد هزار آمریکایی در اثر بیماری‌های ناشی از مصرف سیگار جان می‌بازند.

 

   همین چند دقیقه پیش بود که دختر دست‌هاش رو گرفته بود جلوی صورتش و از دفتر آموزش زده بود بیرون. پشت سرش پسر کاغذ به دستی هم دنبالش بیرون دویده بود. آخرین روزهای ترم بود و راهروی طبقه‌ی چهارم دانشکده مکانیک خلوت‌‌تر از همیشه. فقط روی یکی از صندلی‌ها پسری داشت با لب‌تابش ور می‌رفت. دختر روی یکی از صندلی‌های راهرو نشسته بود. دست‌هاش رو همچنان جلوی صورت‌ش نگه داشته بود ولی صدای گریه‌اش تمام راهرو رو پر کرده بود. پسر کاغذ به دست هم اومده بود نشسته بود کنارش. خیلی آروم چیزهایی در گوشش گفته بود. حالا دختر دست‌هاش رو از روی صورت‌ش برداشته بود. اشک‌ تمام صورتش رو خیس کرده بود و آرایش مداد زیر پلک‌هاش رو شسته بود و واسه‌ی همین رد سیاهی تا زیر بینی‌ش پائین اومده بود. موهای جلوی سرش از عرق خیس شده بود و طره‌طره از زیر مقنعه‌ش بیرون زده بود و چسبیده بود به پیشونی‌ش. پسر کاغذهای توی دست‌ش رو گذاشته بود روی صندلی و دست‌های دختر رو گرفته بود توی دست‌هاش و سعی می‌کرد توی چشم‌های دختر نگاه کنه. دختر دائم صورتش رو بر‌می‌گردوند و نگاه‌ش رو از پسر می‌دزدید. ولی پسر هی آهسته چیزی می‌گفت و دختر دوباره برمی‌گشت و از لای همون چشم‌های اشک‌آلود و پلک‌های به هم چسبیده نگاه شیطنت آمیزی به پسر می‌کرد و گوشه‌ی لب‌ش رو می‌داد بالا و دوباره سرش رو بر‌می‌گردوند. وقتی چند لحظه بعد پسر ته راهرو لب‌تابش رو جمع ‌کرد و کیف‌ش رو انداخت روی دوش‌ش رهش رو کج کرد و از جلوی صندلی‌ای که دختر و پسر روش نشسته بودند رد شد. زیر چشمی نگاهی به دختر کرد که حالا دیگه نگاه‌ش رو از پسر نمی‌دزدید. مهر درشت "اخراج آموزشی" رو بالای کاغذهای روی صندلی دید. ولی دیگه اون رد سیاه روی گونه‌های دختر نبود.      

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 4:40 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   اینا که فقط تو زندگی‌شون درس می‌خونن بعد می‌رن استاد دانشگاه می‌شن بعد میان امتحان می‌گیرن و واسه بیست نمره ده تا سئوال می‌دن. تازه دو تای آخری رو هم خارج کتاب و جزوه می‌دن. دانشجوی بیچاره‌ی سرخوش شروع می‌کنه هشت تای بالایی رو می‌نویسه بعد یه دفه می‌خوره به سنگ. حالا اگه اون دو تا رو ننویسه با این‌که این‌همه نوشته تازه پانزده می‌گیره. یعنی اون دو تا سئوال پنج نمره می‌ارزه.

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 6:30 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

  تا حالا همیشه وقتی صبح‌ها با چشم‌های سوزانی که به ضرب و زور نسکافه باز مونده بودن، می‌رفتم سر جلسه‌ی امتحان بزرگ‌ترین آرزوم این بوده که مثلن یک‌دفعه بیان بگن امروز امتحان برگزار نمی‌شه و گم شین خونه، هفته‌ی بعد بیاین. بعد من بیام تازه بشینم ببینم اصلن این چیزایی که دیشب خونده بودم چی بوده و مغز عزیز هم تازه شروع کنه به تفکیک اطلاعاتی که یک‌دفعه چپونده بودم توش و بیچاره اصلن وقت نکرده بوده تجزیه و تحلیل‌شون کنه و همین ئه که سر امتحان‌ قرار بوده قاطی ‌کنه. این آرزو رو داشتم کم‌کم به گور می‌بردم تا این‌که موج "نترسین نترسین ما همه با هستیم" راه افتاد و کاسه و کوزه‌ی امتحان رو در هم شکست و من بالاخره این شرایط "تعویق امتحان تنها دقایقی پیش از برگزاری" رو تجربه کردم. خوب واقعیتش این ئه که فرصت مرور دوباره چیز بدی نیست ولی بهره‌وری تفاوت زیادی نمی‌کنه چون آدم خسته و کلافه می‌شه از این تمدید غارنشینی. الان که دیگه خیلی یکنواخت ‌شده. تازه هنوز دو تا پروژه هم دارم. تمام برنامه‌هام به هم خورده. می‌خواستم روی یک مجموعه عکس تازه کار کنم ولی نمی‌شه. حداقل تا دو ماه دیگه نمی‌شه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 7:45 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   در چند برخورد با دوستان یا وبلاگ‌هاشون شاهد کاربرد اصطلاح "غارنشینی" بوده‌ام. من فکر می‌کنم "غارنشینی" کلمه‌ای ابداعی و محصول ادبیات مخصوص خودم ئه و یک اصطلاح کلی نیست. منظورم این ئه که اگر الان برم سر کوچه و به بقال بگم که من از غارنشینی می‌آم، منظورم رو نمی‌فهمه چون وبلاگ من رو نخونده. من فکر کنم که این اصطلاح رو نخستین بار در وبلاگم به کار بردم و توی هیچ فرهنگ لغت رسمی یا کوچه‌بازاری جلوی کلمه "غارنشینی" ننوشته "اقامت در منزلی ساکت و فاقد اینترنت در دوران فرجه‌ی امتحانات پایان ترم به منظور خر زدن". خوب اگه این‌جوری باشه وقتی یکی که اینجا رو می‌خونه برسه به یکی دیگه که اینجا رو نمی‌خونه و بگه که از غارنشینی برمی‌گرده اون بابایی که اینجا رو نمی‌خونه باید از کجا بفهمه غارنشینی چیه؟ چون در دایره‌ی لغت‌ش که این اصطلاح این‌جوری تعریف نشده که الان برای من و خوانندگان دائمی این وبلاگ معنی می‌ده. فکر کنم شرط کاربرد یک کلمه در ادبیات روزمره‌ی یک جامعه این ئه که اون لغت برای همه‌ی افراد اون جامعه یک معنی روشن و شناخته شده داشته باشه. مثلن وقتی از کلمه‌ی "کتاب" استفاده می‌کنیم، همه‌ی ایرانی‌ها یک تصور واحد از چیستی فیزیکی  این کلمه دارند. "غارنشینی" با تعریفی که منظور من ئه، فقط یکی از کاراکترهای منحصر بفرد وبلاگ من ئه و برای جامعه‌ی بیرون تعریف نشده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 9:20 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

     در فاصله‌ی بین دو تا امتحان امروز لم داده‌ام زیر سایه‌ی سرو نچندان بلندی وسط حیاط دانشگاه. پشتم از رطوبت چمن‌ها خیس شده ولی اعتنایی نمی‌کنم و همون‌جور دراز می‌کشم و آرنجم رو می‌گذارم روی چشم‌هام. جایی رو نمی‌بینم. مغزم از ماتریس‌بازی‌های امتحان قبلی واقعن داغ کرده و باید خنک‌ش کنم. سعی می‌کنم بخوابم که داد و هوار یکی از دانشجوهای دختر بلند می‌شه. صدا از روبرو می‌یاد و خیلی بلنده. دختره باید خیلی نزدیک باشه. از همون زیر آرنجم یه نگاهی می‌ندازم. نزدیک نیست. حداقل دویست متری با من فاصله داره ولی داره خیلی بلند داد می‌زنه. وایستاده روبروی دختر و پسری که روی لبه‌ی یکی از باغچه‌ها کنار هم نشستن. آستین‌هاشو زده بالا. یه دستشو زده به کمرش و اون یکی رو با انگشت اشاره‌ی سیخ شده جلوی صورت پسره توی هوا می‌چرخونه و داره یه جورایی پسره رو می‌شوره و می‌ذاره زمین. تمام دانشگاه جزوه‌ها رو گذاشتن کنار و دارن تماشا می‌کنن. مغزم حال اومده از این‌ همه هیجان. دارم سعی می‌کنم ببینم که دختره دقیقن چی می‌گه که درخت سروی که زیرش دراز کشیدم خیلی آروم خم می‌شه و سرفه‌ای می‌کنه و در حالیکه برگ‌های سوزنی‌ش صورتمو قلقلک می‌ده، با صدای حجیم و مردونه‌ای در گوشم می‌گه: "ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد."

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 9:20 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

     چند سال پیش وقتی هنوز اینترنت و ماهواره و سی‌دی و دی‌وی‌دی مثل امروز این‌قدر فراگیر نشده بودند و جریان اطلاعات و ارتباطات جهانی خیلی کندتر از این روزها بود، شهرت و اعتبار یک ابرستاره پاپ آن‌قدر پرشتاب بود که حتی آن سرعت کند جریان اطلاعات هم نمی‌توانست جلویش را بگیرد و کاست‌ها و VHS‌هایش دست به دست می‌گشت. تازه داشتم از دوران کودکی وارد نوجوانی می‌شدم که عاشق رقص پای‌ش شدم. همان که وانمود می‌کرد رو به جلو راه می‌رود ولی در واقع عقب عقب می‌رفت. چقدر من و هم‌ سالانم در خلوت خودمان سعی کردیم ادای این رقص او را درآوریم. چقدر جلوی آینه یا حتی گاهی در حضور همدیگر رقصیدیم. ولی نمی‌شد که نمی‌شد و چون با آن همه کوشش نمی‌توانستیم مثل او برقصیم به این نتیجه رسیدیم که او باید آدم خارق‌العاده‌ای باشد که می‌توانست آن‌طور برقصد. و بود. مایکل جکسون با تمام مقیاس‌ها و معیارها یک ابرانسان بود. آلبوم‌های‌ش تمام رکوردهای موسیقی را جابجا کردند، تاثیر سبک رقص و آوازش بر موسیقی پاپ و تغییراتی که در این ژانر موسیقی بوجود آورد غیرقابل انکار است، سال‌ها پیش از اپرا وینفری و باراک اوباما مشهورترین چهره سیاهپوست دنیا بود. دست به هر کاری که می‌زد و هر جایی که می‌رفت جنجال به پا می‌شد. شاید به جرات بتوان گفت بیشتر از هر انسان دیگری روی زمین حاشیه داشت و صد درصد همین حاشیه‌های زیاد بود که او را این‌قدر زود از پا درآورد.

    مایکل بهترین خواننده تاریخ نبود، بهترین انسان دنیا هم نبود ولی ابرستاره‌ای انکارنشدنی بود. ضریب نفوذ شهرت او بسیار زیاد بود بطوری که حتی مرتجع‌ترین افرادی هم که میانه‌ای با موسیقی نداشتند وقتی می‌خواستند به موسیقی غربی اشاره کنند نام او برای‌شان سمبل این موسیقی بود. الان دیگر خیلی از آن روزهای نوجوانی مایکل‌زده دور شده‌ام و مدت‌ زیادی‌ست که دیگر مایکل جکسون خواننده محبوبم نبوده است. ولی هنوز دوست‌ش داشتم و موسیقی‌اش برایم یادآور روزهای بی‌خیالی و دل‌خوشی بود، روزهایی که تمام تلاشم برای امروزی شدن خلاصه می‌شد به رقص پای مایکلی جلوی آینه. مایکل جکسون، موسیقی و رقص‌ش تاثیر زیادی روی چندین نسل از مردم دنیا گذاشت و در شکاندن مرزهای محافظه‌کارانه‌ در زندگی‌های زیادی نقش داشت. در روزهایی که جریان اطلاعات این‌قدر سریع نبود عکس‌ها، پوسترها، اخبار، VHS کنسرت‌ها، کاست‌ها، صدای نازک جیغ جیغی و ویدئوهای مایکل برای خیلی از ما راهی بود که دنیای دیگری را هم بشناسیم.

    مایکل جکسون روی زندگی من حداقل این‌قدر تاثیر گذاشته بود که وقتی امروز صبح طبق عادت هر روزه، شبکه‌های خبری را چک ‌می‌کردم، با همان حوله‌ی حمام نیم ساعتی وسط هال و روبروی تلویزیون ایستادم و سرد شدم و فقط به مایکل جکسون و خاطراتم با ترانه‌ها و رقص‌ش فکر کردم. سال‌ها از نوجوانی‌م گذشته و امروز مایکل جکسون هم رفته ولی من هنوز بلد نیستم رقص پای او را تقلید کنم.  

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 5:25 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

وسط یک روز آرام و آفتابی تیرماه داغ، نشسته‌ام شرشر عرق می‌ریزم و پرتقال پوست می‌کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 3:20 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

...

ای کاش می‌توانستم

- یک لحظه می‌توانستم ای کاش -

بر شانه‌های خود بنشانم

این خلق بی شمار را،

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

می‌توانستم!

 

احمد شاملو – مجموعه آثار – مرثیه‌های خاک – نشر نگاه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 4:20 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

    من مهندسی مکانیک می‌خوانم. فیزیک به من درس بزرگی داده است. این‌که در این دنیا قوانینی وجود دارند که امکان ندارد بتوان بدون منطق با آنها درافتاد. با این‌که بسیاری از این قوانین، حقایق تلخ و ناخوشایندی هستند اما در عین حال اجتناب‌ناپذیرند و انسان را گریزی از تحمل‌شان نیست. برای تحمل‌شان نه صبر که گذشت زمان لازم است. هر روز که می‌گذرد زندگی بیشتر یادم می‌دهد که بهترین راه روبرو شدن با قوانین ناخوشایند زندگی استفاده از قوی‌ترین سلاح زندگی یعنی "گذشت زمان" است. البته گذشت زمان به خودی خود تاثیری در کاهش دردهای انسان در روبرو شدن با این قوانین نامطلوب او ندارد بلکه از این رو بهترین سلاح در این میدان است که فرصتی فراهم می‌آورد تا برخی زیرساخت‌ها و ساختارهای اجتماعی و بنیان‌های اندیشه و ایدئولوژی به آرامی و خود به خود دگرگون شده و انسان‌ها منطقی‌تر و به دور از احساس به داوری بنشینند. تنها در چنین شرایطی است که انسان با دیدی بازتر و عقلانی‌تر به وقایع گذشته نگریسته و مهم‌تر از همه اشتباهاتی را که در گذشته مرتکب شده دیگر تکرار نمی‌کند.

    در دو هفته‌ی گذشته ایران روزهای پرآشوبی را گذرانده است. ولی آیا به راستی این سبک اعتراض برای کشوری با شرایط اجتماعی ایران امروز و بخصوص آن سابقه‌ی تاریخی جوابگوست؟ آیا راه به جایی می‌برد؟ آیا با وجود هزار دلیلی که از روز هم روشن‌ترند هنوز هم عده‌ای این وسط اعتقاد دارند که می‌شود تظاهرات فقط توام با سکوت راه انداخت؟ این روزها می‌گویند و نشان داده‌اند که این تفکر اشتباه است. پارامترهای زیادی اجازه‌ی این سبک تجمعات را در شرایط فعلی نمی‌دهند و به ناچار این تجمعات به خشونت کور کشیده شده و در نتیجه گره کار هم کورتر می‌شود. اندیشیدن به رویدادهای چند روز اخیر و نتیجه‌ی آن یکی از دغدغه‌های این روزهایم شده بود. ولی اکنون با هزار و یک دلیل به این نتیجه رسیده‌ام که تظاهرات خیابانی، چه آرام و چه خشونت‌آمیز، در شرایط امروز جامعه ایرانی - نه سیاست ایرانی - کاری از پیش نمی‌برد و واکنشی بیشتر از روی احساسات و تعصب است. دو فاکتوری که تصیم‌گیری منطقی را نابود می‌کنند. بنظر من یا مردم ما تاریخ نمی‌خوانند یا اگر می‌خوانند خوب نمی‌خوانند یا این‌که مردمی بسیار فراموش‌کارند و عادت عجیبی به تکرار اشتباهات دارند. نمی‌توانم در مورد این دلایل بنویسم که این نوشته بیش از این تاب نمی‌آورد. اما تویی که این‌جا را می‌خوانی، اگر دوست داشتی، یک روزی و یک جایی که همدیگر را دیدیم و حوصله‌ای هم بود، با کمال میل این دلایل را برایت توضیح می‌دهم.

 

    تقلب، ریا، دروغ، خشنوت، خودکامگی، تخریب، زنجیر، چماق، بازداشت، خونریزی، قطع شبکه‌های ارتباطی، فحاشی، شیشه شکستن، تیراندازی و هزار چیز مشابه دیگر هیچ کجا و هیچ زمان، زیبا و قابل تائید نیستند. اما نکته‌ای هست. برخی قوانین دانش فیزیک، هواپیمایی را طراحی می‌کنند و برخی از همین قوانین فیزیکی سبب سقوط همان هواپیما می‌شوند ولی برای اصلاح این قوانین ناخوشایند احساسات و تعصب و خشونت لازم نیست بلکه قوانینی لازم است از جنس همان فیزیک‌. قانون را با قانون اصلاح می‌کنند. منظورم فقط قوانین سیاسی نیست که گاهی اوقات و در برخی شرایط قوانین طبیعت و اجتماع مهم‌ترند. برخی از این قوانین به سرعت پدیدار می‌شوند و برخی دیگر سال‌ها و حتی قرن‌ها زمان می‌برند و در این مورد تاریخ بهترین راوی‌ست. گذشت زمان بستر رخ دادن این قوانین است. قوانین این‌ چنینی چنان قدرتی دارند که چیزی نمی‌تواند مانع وقوع‌شان شود. این قوانین طبیعی اجتناب‌ناپذیرند. البته منظورم از این گفته اصلن به "جبر"، "سرنوشت" یا این مفهوم جدید "انقلاب مخملی" نیست. منظورم چیز دیگری‌ست. چیزی شبیه تحولات درونی یک جامعه‌ی انسانی. تحولاتی قدرتمند و گریزناپذیر. کسانی هم که به انقلابات مخملی معتقدند کافی‌ست نگاهی منصفانه به همین دو نمونه‌ی روشن‌ش بیندازند. همین گرجستان و اوکراین. آیا اخبار رویدادهای چند سال گذشته‌ی این دو کشور را تعقیب کرده‌اید؟ آیا واقعن اوضاع‌شان بهتر شده؟ یا اصلن فرقی نکرده؟ منظورم وضعیت کلی حرکت جامعه است. من معتقدم این انقلابات مخملی نه تنها مفید نبوده بلکه بلای جان کشورهای شرقی هم شده. اگر سودی هم داشته تنها درمان موقتی بوده. آیا آمریکا و فرانسه یک شبه و با انقلابات مخملی به سوی دمکراسی غلطیدند؟ البته رویدادهای اخیر ایران به هیچ وجه مشخصات این انقلاب‌ها را ندارد.

 

    می‌دانید مشکل کجاست؟ دستی که وسط خیابان اسلحه‌ای را به سمت قلبی نشانه می‌رود آیا می‌داند چه می‌کند؟ آیا به روز‌هایی که هنوز نیامده‌اند ولی او پس از شلیک هنوز باید آنها را زندگی کند فکر کرده است؟ آیا قلبی که وسط خیابان سپر شده است می‌داند چه می‌کند؟ می‌داند چه می‌خواهد؟ می‌داند چه را باید چطور بخواهد؟ کی بخواهد؟ تاریخ خوانده‌ است؟ اگر آری، پس چرا چنین می‌کند؟ چرا وادارم می‌کند ناخواسته صدها بار فیلم آن لحظه‌ی تلخ را ببینم و هزاران بار در تنهایی خودم برای هر دوی‌شان اشک بریزم. برای آن لحظه در خیابان اشک بریزم. اشک بریزم هم برای آن دست و هم برای آن قلب، چون نمی‌دانند چه می‌کنند. شاید هم می‌دانند ولی احساس‌شان در لحظه‌ای از منطق‌شان پیشی می‌گیرد. و این گاهی  چقدر هزینه‌ی گزافی دارد. پس زمان لازم است تا بدانند و زمان لازم است تا منطق‌شان بر احساس‌شان چیره شود. تعدادی این وسط کشته شده‌اند و این درد ساده‌ای نیست.

 

    طبقه‌ی متوسطی که اکنون در ایران شکل گرفته و با توجه به هرم سنی ایرانیان و رشد اقتصادی کشور در سال‌های آینده بزرگ‌تر هم خواهد شد پتانسیل‌های شگفتی در خود دارد. این چیزها خود به خود رخ می‌دهند و نیازی به تحریک ندارند. این‌ها به هیچ وجه پتانسیل‌های انقلاب مخملی هم نیستند. در این مورد اگر می‌خواهید بیشتر بدانید، بخوانید درباره‌ی ظهور احمد سوکارنو و تاریخ معاصر اندونزی. این حقیقتی است که چه این وقایع اخیر به حق بوده باشند یا به ناحق، درست بوده باشند یا غلط، جامعه‌ی ایرانی تجربه‌ی تازه‌ای از سر گذرانده. البته تجربه‌ها همیشه خوشایند نیستند ولی تجربه‌ها همیشه گریزناپذیرند. شک نکن که چیزهایی در جامعه هست که از پس این روزها تغییر کرده‌اند. تغییراتی غیرقابل بازگشت. اما با این تغییرات چیز زیادی عوض نمی‌شود اگرچه هزینه‌ی زیادی پرداخت شده. قوانینی هستند که زمان بیشتری می‌خواهند. هنوز راه درازی در پیش است. بگذار جامعه کارش را بکند. پیش از خیلی کارها باید مدت‌ها فقط و فقط یاد گرفت.

 

   به خیابان نرو. اگر اعتقاد داری با رفتن کاری درست می‌شود، نخست بنشین و تاریخ بخوان. جامعه‌شناسی بخوان. رمان بخوان. شعر بخوان. مال فرانسه و آمریکا و روسیه را حتمن بخوان. تاریخ مشروطه‌ی ایران را دوباره بخوان. بارها بخوان. ایران امروز برای توسعه به آشوب نیاز ندارد. تویی که از رفتن دفاع می‌کنی بدان که معنی این نرفتن‌ات عقب‌نشینی از خواسته‌هایت نیست. اجازه بده زمان بگذرد. آسان نیست ولی شاید باید سال‌ها بگذرد تا تو به چیزی که می‌خواهی برسی. و تو در این سال‌ها فقط باید زندگی کنی. زندگی. زندگی بزرگ‌ترین وظیفه‌ایست که این روزها ایران تو بر دوشت گذاشته است. برو یاد بگیر چطور زندگی کنی. زندگی را یاد بگیر و به دیگران هم یاد بده.  روزی که همه‌ - نه فقط ایرانیان که همه‌ی‌ انسان‌ها - زندگی کنند، روزی است که تو به همه‌ی خواسته‌های این روزهایت می‌رسی. روزی که هیچ دستی قلبی را نشانه نمی‌گیرد.

 

نه در رفتن حرکت بود

نه در ماندن سکونی.

شاخه‌ها را از ریشه جدایی نبود

و باد سخن‌چین

با برگ‌ها رازی چنان نگفت

که بشاید.

دوشیزه‌ی عشق من مادری بیگانه است

و ستاره‌ی پر شتاب

در گذرگاهی مایوس

بر مداری جاودانه می‌گردد.

 

                            الف. بامداد

  

پی‌نوشت:

  1. این رویدادها یک‌جوری پیش رفت که تقریبن می‌شود مطمئن بود که در WWP 2010 حتمن عکسی از این روزها خواهیم داشت. وشاید این عنوان به عکاس‌های رویترز برسد که خیلی جسورتر کار کردند. اینکه حدس بزنی کدام عکس انتخاب خواهد شد هم زیاد سخت نیست.
  2. گروه آبجیز یک کار جالب کرده. برداشته برای عزیزان باتوم به دست ترانه‌ای خوانده. یعنی ممکن ئه این عزیزان آبجیز گوش ‌کنند؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 8:15 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

      چند سال پیش س.صمدیان حرف جالبی زده بود. تو یه مصاحبه ‌گفته بود اتفاقاتی که یک عکاس خبری ایرانی در سی سال گذشته تاریخ ایران تجربه کرده برای یک عکاس سوئیسی ممکن ئه در چند قرن اتفاق بیفته. این روزها که خواسته یا ناخواسته شتاب زندگی همه ما یه جورایی بیشتر شده سرعت تجربه‌اندوزی‌مون هم بیشتر شده. مثلن من اصلن فکر نمی‌کردم در طول یک روز در دانشگاه از صبح تا شب شاهد چنان رویدادهایی باشم و چیزهایی رو از نزدیک ببینم که چندین سال فقط توی روزنامه‌ها در موردشون خوانده بودم. 26 خرداد 88 در میان روزهای دانشجویی من روزی فراموش نشدنی‌ شد. روزی که با خواست اکثریت خشمگین، آخرش به تمدید غارنشینی این ترم انجامید. الان بیشتر از دو هفته‌س که توی غارم. از ترم پیش محظ دور هم بودن و صفا، به غارنشینی ویولن اضافه کردم حالا از این ترم داستان کوتاه و حتی رمان هم اون وسط‌ها جا دادم. آی حال می‌ده وسط این سینوس کسینوس و رزونانس و توربیولنت و پلاستیسیته. آی حال می‌ده. اما وقتی شتاب زندگی زیاد بشه واسه آدم سئوال‌های پرشتاب هم ایجاد می‌شه و این سئوال‌های پرشتاب رو با هر چیز دم‌دستی و کم‌شتابی نمی‌شه پاسخ داد. بقول ما مکانیک‌ها مومنتوم‌ش باید زیاد باشه. یکی از این مومنتوم بالاهایی که این روزها با کله رفتم توش دیوان شاملو‌ ئه. و در این با کله شیرجه رفتن دارم چیزای جدیدی کشف می‌کنم. چیزایی که تا حالا نکشفیده بودم. اصلن آدم باید بشینه گاهی یه سری چیزها رو دوباره بخونه.

  پی‌نوشت: این دیوان شاملو رو کسی برام خرید که اون موقع فکر می‌کردم "انسان" رو می‌فهمه و معنی این کلمه رو می‌دونه ولی بعدن بهم ثابت شد که اون هم از اون‌هاست که جلوتر از نوک دماغ‌ش رو نمی‌بینه. و این‌جوری این قضیه شد یکی از بزرگ‌ترین پارادوکس‌های بی‌جواب زندگی من. این‌که چرا کسی که هنوز انسان رو نمی‌فهمه و سرنوشت انسان‌های دیگه براش مهم نیست دیوان شاملو کادو می‌بره. چند وقت پیش جواب این پارادوکس رو پیدا کردم: ما ملت ظاهربین و سطحی‌نگری هستیم. استاد ادا درآوردنیم. به همین راحتی. این‌ها رو خیلی راحت در مورد اون دوست این‌جا می‌نویسم چون مطمئنم به همون دلیل نوک دماغ عمرن گذرش به این‌جا بیفته. 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 8:25 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 
هرگونه استفاده از نوشتار و عکس های این وبلاگ بدون اجازه کتبی از صاحب آن در نشريات چاپی و اينترنتی ، حتی با ذکر نام و منبع ، ممنوع است