تبليغاتX
دلتنگی های پیکسلی

دلتنگی های پیکسلی

دلمشغولی های کاوه بغدادچی

 

      چهارشنبه سوری 86

   ۱. به سلامتی مانور بزرگ چهارشنبه سوری با آزمایش موفقیت آمیز انواع و اقسام تسلیحات نامتعارف و متعارف با حضور گسترده مردم و بخصوص جوانان عزیز دیشب در سراسر کشور برگزار شد و گواه این امر هم تلفات برجای مانده و اصوات عجیب و غریب تولید شده بود. کارشناسان می گویند برخی حرکات مردم و مهماتشان دنیا را به حیرت واداشت. از جمله خودم بارها شاهد استفاده از سلاح جدیدی بودم که با تولید صدایی مهیب و نوری سبز رنگ به آسمان می رفت و خاموش می شد و روی سر دشمن فرضی فرود می آمد. اگر آمریکایی های نادان دیشب فقط گوشه ای از این مراسم و آمادگی و تاکتیک پذیری مردم و پیشرفته بودن تسلیحات به کار رفته در این مانور را دیده باشند دیگر غلط بکنند حرفی از حمله به ایران بزنند و به جای کیک زرد باید به چهارشنبه سوری فکر کنند. گروهی از جوانان با صفا هم بار دیگر ضمن یادآوری اینکه رقص جاهلی یکی از زیباترین انواع رقص در دنیاست به روشنی نشان دادند که این رقص حتی قابلیت ثبت در فهرست میراث فرنگی یونسکو را هم دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 3:30 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

    میلاد من تویی 
    به یاد ندارم بودنم را
    پیش از تو    
   بالاپوشم تویی
   به یاد ندارم زندگی را
   پیش از عشقت  
                        نزار قبانی
               

    نمی دونم امروز بیست و سه سالم شد یا بیست و چهار سال. راستش اصلا برام مهم نیست. دیگه از امروز بیشتر از آنکه بخوام به سال های رفته و کارهای کردم فکر کنم دوست دارم به کارایی که نکردم و دوست دارم انجام بدم بیندیشم. هر چی بیشتر می گذره بیشتر به این حرف ابن سینا معتقد می شم که عرض زندگی مهمتر از طول زندگیه. اعتراف می کنم که همیشه روز تولدم دوست داشتم به این فکر کنم که مهمترین دستاورد یک سال گذشته عمرم چی بوده . یه جورایی همیشه دوست داشتم اینطور فکر کنم که روز تولدم در بهترین موقعیت ممکن قرار گرفته هم همه فامیل رو به بهانه عید می بینم و کسی نمی تونه از زیر بار کادوی این روز به بهانه دوری شونه خالی کنه و هم اینکه چون روزهای آخر ساله جمع بندی یک سال عمرم می تونه بیلان کاری سال گذشتم هم باشه. روزهای آخر سال روزهای فراغ بال و مطالعه و گوش کردن و دیدن و خوندنه. روزهای پر تکاپو و پر شور و نشاطیه. همیشه آخر اسفند رو دوست داشتم. همیشه روز تولدمو دوست داشتم. بوی بهار می ده. اما کارهای زیادی هست که دلم می خواد انجام بدم تو این یک سال پیش رو.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 7:15 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

      آبدارخانه و آشپزخانه کافه باستان تبریز

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 8:59 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

۱. بالاخره با هر زحمتی بود با صرف کلی وقت و محبت برخی دوستان موفق شدم یک حالی به این ویروس سرا بدم و پس از مدت ها از اینترنت لذت ببرم. نمی دونید زندگی با آنهمه ویروس چقدر وحشتناک شده بود. سپاس ویژه دارم از بهنام عزیز که با آخرین ورژن McAfee نقش مهمی در این گندزدایی مجازی داشت. کامپیوتر پر سرعت زندگی رو زیباتر می کنه.

۲. با کمی تاخیر تبریک عرض می کنم پیروزی خوزه لوئیز رودریگز زاپاترو این سوسیالیست خوش چهره اسپانیایی رو در انتخابات هفته گذشته. خدا رو شکر که حداقل این خطه اروپا بدست راست های افراطی نیفتاد. شاید هنوز مردم اروپا خرده عقلی براشون مونده باشه.  ! Viva Zapatero ولی متاسفانه اوضاع ایتالیا داره وخیم می شه با یک سری کارای این برلوسکونی دیگه کم کم کار داره از راستگرایی می گذره و به فاشیسم می رسه. یه نگاهی به فعالیت های احزاب راستگرای ایتالیا در هفته گذشته بندازین.

۳. دیروز ما هم انتخابات داشتیم بابا !!! نمی دونم با اینهمه مشکلی که عکاسی از حوزه های رای گیری داره بخصوص برخوردهای توهین آمیز و محدودیت های خنده دار بدون توجیه نیروی انتظامی چرا بازهم برخی از دوستان سر و دست می شکنند از این رویداد عکاسی کنند. من که امسال عکاسی انتخاباتی رو کلا تحریم کردم و کلی هم حال کردم و بجای سر و کله زدن آدم هایی که هر کدامشون یه فرمانده هستند ترجیح دادم به امورات پاستوریزاسیون این کامپیوتر بیچارم برسم.

۴. نمی دونم چرا یک عده از دوستان عزیز نمی خوان باور کنن که چپگرایی در دنیای کنونی تغییر کرده و در قرن بیست و یکم نمی شه با شیوه های قرون گذشته به چپ پیچید. در ادامه مباحث بند سه این نوشته باز هم می گم با هر مقیاسی کاسترو یک دیکتاتور بود. امروز در سالنامه اعتماد به جمله خیلی جالبی برخوردم " هیچ معیار دموکراتیکی حضور یک رهبر سیاسی را برای ۵۰ سال در قدرت بر نمی تابد. گاهی فاصله بین دموکراسی و دیکتاتوری یک تار مو است." مگر مردم یک کشور چند سال و چند بار قرار است زندگی کنند که اینهمه سال مثل موش های آزمایشگاهی در یک جزیره فسقلی حبس شوند چون یک نفر می خواهد نشان دهد که کمونیزم مذموم هنوز نفس می کشد. با هیچ معیار و دلیلی حتی خوشبختی نمی توان آزادی را از مردم گرفت. 

۵. یکی از وحشتناک ترین نقاط دنیا بدون شک این نمایشگاه های فروش بهاره است. نمی دونم به شما چه احساسی دست می ده وقتی این اقشار زحمتکش کارمند را می بینید که دستان تعداد زیادی کودک قد و نیم قد را گرفتن و با کیسه هایی پر از اجناس بنجل چینی از نمایشگاه خارج می شن. من که چندشم می شه. مطمئنم اگر هدایت به هر طریقی اون موقع از خودکشی منصرف می شد و زنده می موند غیر ممکن بود دیدن این نمایشگاه ها و استقبال باشکوه مردم از این پدیده های امیدوار کننده و بخصوص صحنه خروج خانواده های عزیز از سالن های نمایشگاه در حالیکه بسته های محتوی کالاهای با کیفیت وطنی و چینی رو شادمانه در آغوش کشیده اند، اینبار به او فرصت زندگی بدهد ! دیگه اینقدر هم نباید اشل زندگی رو کوچک گرفت.

۶. چند روز پیش یه جایی بودم دوباره این بحث دیجیتال و هنر و این مسائل چندش آور مطرح شد. راستش اصلا حوصله ندارم الان در این مورد بنویسم ولی امروز خیلی اتفاقی این نوشته رو دیدم که خیلی از حرف های دل منم زده بود. به نظرم کسانی که با دیجیتال و فتوشاپ مشکل دارند درک درستی از هنر و اینکه چه ویژگی هایی یک اثر را به هنر و خالقش را به هنرمند تبدیل می کنند، ندارند.

۷. عاشق و معتاد اینجام. اگر بخوام دو تا خبرگزاری بیطرف و باکیفیت رو انتخاب کنم یکیش حتما این یورونیوز خواهد بود. سبک خبری و تنوع کاری و موضوعات انتخابی و بخصوص نگاهش به دنیا و واقع بینیش رو خیلی دوست دارم. هر روز صبح باید چکش کنم. مثلا اینارو ببینین چقدر باحال هستن از داستان زندگیشون خیلی خوشم اومد. یورونیوز که زیر نظر کمیسیون ارتباطات اتحادیه اروپا اداره می شه در واقع شبکه رسمی اتحادیه اروپاست و بودجه ثابت سالانه پنج میلیون یورویی داره که توسط کشورهای عضو تامین می شه و پایگاه اصلیشم در استراسبورگ فرانسه قرار داره و نزدیک به ۱۹۳ میلیون خانه در ۱۲۱ کشور جهان بیننده این شبکه هستند که پربیننده‌ترین شبکه خبری اروپایی است. انصافا نسبت به بسیاری از رسانه های غربی بیطرفتر عمل می کند.

۸. بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

..... این روزها چقدر می چسبه این شعر با صدای گرم و پر صلابت فرهاد مهراد.

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 8:15 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

هی! عمو!
  زندگی همین است!
             همین تلوزیون آر.تی.آی سیاه و سفید!
    همین میگرن‌های موروثی!
          همین هار شدن بخاری نفتی!
       همین جست خیزها و خنده‌های بی دلیل!
                   همین برف‌ها و کلاغ‌ها که لهجه‌ی لری داشتند انگار!
                                                                                                                         حسین پناهی

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 9:0 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 12:15 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

     من طالب فراچنگ آوردن آن سمند سرکشم که بی مهار بر دشت و جلگه می تازد و در سپیده دمی گنگ در پیچاخم دره ای ژرف و وهم انگیز به حیرت درنگی می کند پس سراسیمه بر گستره ی خشک و تشنه صحرا سم می کوبد و زیر تن آفتاب عرق از بیخ گوش ها می چکاند و در کف دست تف کرده اش، به شگفتی چشم بر پرده ها ، گنگی ها ، رنگ ها و لحظه های ناشناخته می دوزد. آن سرگردان و رهروی که در مهارش نمی توان نگاه داشت. من عاشق آن گمشده ام.

                                                                                                    محمود دولت آبادی

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 7:39 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

  

      گاهی اوقات استاد اینقدر بزرگه که زحمت یک سفر طولانی و به قول خود استاد چند روز زندگی چریکی و دوری از اینترنت و هزار سختی دیگه رو براحتی می توان به جان خرید. اگر استاد خوش کلام و باسواد باشه می شه یک بند تا ۳ بامداد حرف زد و بحث کرد و ناگهان به یادآورد که برای شام هم باید فکری کرد. بعلاوه اگر استاد ساکن شهر خانه پدری هم باشد که ده دوازده سال باشد ندیده باشی دیگر هیچ مانعی نمی تواند جلوی این دیدار زندگی ساز را بگیرد. خونه استاد پرده نداره ، استاد می گه چیزی نداره که از نگاه های همسایگانش پنهان کند. استاد تنهای تنهاست. این روزها و پس از بازنشستگی از دانشگاه یا بقول خودش مرگ دانشگاهیش مشغول نوشتن کتابی درباره علل عدم توسعه یافتگی ایران علی رغم تمام پتانسیل هایش با رویکرد و نگاهی به رفتارهای غلط ایرانیان می باشد. استاد می گفت اکنون و در این سن و سال تازه به جایی رسیده که با تمام وجود درک می کند که چرا صادق هدایت خودکشی کرد البته معتقد است که خودکشی راه حل درستی نبوده و هدایت باید برای این سردرگمی جامعه ایرانی میان سنت و مدرنیته و در نتیجه خشمش از این موضوع و برخی رفتارهای متضاد جامعه ایرانی راه حلی هم ارائه می داده است. استاد آفت اصلی جامعه ما رو مدرنیزاسیون سطحی و ابتدایی می دونه و معتقده جامعه عوام ما به تمدن غرب نگاه سطحی و ساده انگارانه دارد.

    در حوزه جهانی هم کلی بحث کردیم. از خشونت و دیکتاتوری و افراطی گری نظام های کمونیستی گفتیم که خیانتی به آرمان های سوسیالیسم بود و نیز بی حرمتی و نادیده گرفتن ارزش های انسانی و حقارت انسان در رژیم های سرمایه داری و امپریالیستی. از افراط و تفریطی که دنیا پر کرده است. استاد توصیه های جالبی هم به من بعنوان یک جوان داشت که می گفت تجربه زندگیش به او آموخته. می گفت بزرگترین درد جوان های ما رویایی بودن است و اینکه معمولا اشل زندگی آینده شان را بزرگ و غیر قابل دسترس در نظر می گیرند و این مخصوصا زیان روانی زیادی در بر خواهد داشت، بعضی چیزها خود به خود می آیند و نیازی به برنامه ریزی ما ندارند و تنها کافیست در مسیر زندگی یک انسان باشیم تا تمام رویدادهای خوب رخ دهند.

     از قضای روزگار استاد هم مثل من عاشق پاریس است و این بهترین بهانه بود تا ساعت ها از زیبایی های این معجزه فرانسوی بگوییم. استاد خاطرات زیادی از زندگی در پاریس دارد. خاطراتی که اگر چه تاکنون بارها از زبانش شنیده ام ولی همیشه برایم تازه و شنیدنی است آنهم با لحن قصه گوی استاد.. دیدن دوباره تبریز پس از اینهمه سال احساس نوستالژیک خوبی برایم به همراه داشت. تبریز شهر زیبایی است با مردمانی خوب و صد البته رستوران های زیاد و غذاهایی بسیار لذیذ که بازهم صد البته اگر مهمان استاد سخاوتمندی هم باشی کلسترول خون رو ناگهان بالا می برند. تبریز - خانه پدری - برای من یادآور خاطرات ریز و درشت زیادی است یادآور جوانی انسانی که نقش مهمی در زندگی من داشته است و الان کیلومترها از من دور است. راستی اگر به تبریز رفتید تجربه قدم زدن در خیابان تربیت این شهر را از دست ندهید که تجربه ایست منحصر به فرد در خیابانی که از نظر کاربری و معماری در ایران منحصر به فرد است.

  

     همیشه دوست داشتم از عزاداری مردم آذربایجان عکاسی کنم. اربعین امسال بالاخره این فرصت فراهم شد تا در بزرگترین بازار سرپوشیده جهان به این آرزویم برسم. مجموعه خوبی شد با عکس های زیاد و متنوع که متاسفانه این کامپیوتر ویروسی اجازه نمی ده بیشتر از این عکس برای ارایه آماده کنم. شرمنده فعلا ! این عکاسی البته یک حسن بزرگ دیگر هم داشت و آن آشنایی با دو همکار خوب بود. صابر قاضی عزیز که با اشراف کاملش بر بازار بزرگ تبریز و اخلاق نیکش بهترین هدیه خدا برای من سرگردان در آن بازار بزرگ بود و دیگری هم آشنایی با یاسین محمدی بوشهری عزیز که تمام خونگرمی و سخاوتمندی مردم جنوب رو یکجا در خود داشت. البته پس از مدت ها دیداری دوباره با علی حامد حق دوست عکاس خوب تبریزی از دیگر خاطرات آن روز بود. بدین ترتیب همه چیز به خوبی و خوشی به پایان رسید دوستان عزیز !!!

   

    حالا دیگه از این به بعد منم و یک کوله و یک اتوبان و کلی بهانه برای سفر به دیار آذرآبادگان. راستی استاد کمک کرد شعری رو که در مورد عاشورا بود و دنبالش بودم پیدا کنم.

    

   

     سفر به ارومیه و تبریز از اون سفرهایی بود که دوباره کلی دوست پیدا کردم. از پدیدآورندگان کنده شدن من از کنج خانه ، دوستان عزیز در ارشاد ارومیه ، هم بسیار ممنونم. آشنایی با علیرضا عطاریانی ، عکاس پر افتخار مشهدی ، امیر قادری ، کاظم حسینی عزیز که اگر نبود بدلیل بی کفایتی و کلیشه کاری های مجری همین لوح تقدیرم هم به یغما رفته بود و صد البته دیدار دوباره جواد مقیمی و پریدن از خواب خوش در اثر بازگشت دوباره اش از فرودگاه برفی ارومیه و دیداری دوباره با سید جلیل حسینی زهرایی و آزاده نوزاد. همچنین آشنایی با احسان قاسمی مهندسی از اهالی چابکسر که ساکن اصفهان بود. من معمولا بدلیل نوع رفتارم براحتی با افراد ارتباط برقرار می کنم و دوستان زیادی دارم و معمولا اگر با کسی به طریقی آشنا شوم رابطه پایدار دوستانه ای خواهیم داشت ولی در بین این افراد کمتر کسانی هستند که تمایل داشته باشم با آنها برای مدت طولانی هم صحبت و هم سفره و حتی هم اتاق شوم و اینجوریه که از نظر من احسان قاسمی یک پدیده است. دوستی ما بسرعت شکل گرفت ولی قول می دم تا ابد ادامه خواهد داشت. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 8:3 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

۱. امروز تمام روز رو با یک آدم احمق مغرور سر و کله زدم و آخرش هم بی نتیجه بود. اینجوری شد که دوش آب سرد آخر حموم امشبم یه مزه دیگه داد. مدت ها بود می خواستم یه سفر طولانی برم شاید الان که بهانه ای هم جور شده بهترین فرصت باشه. همین امشب پرواز می کنم.

۲. چند روز پیش در یک باغ بزرگ زیبا در یکی از مناطق شمالی تهران به یک مهمونی دعوت شدم. یک مهمونی که تقریبا نصف سینمای روشنفکری ایران و تعدادی از نقاشان و نویسندگان بزرگ ایرانی هم توش حاضر بودند. رویا می دیدم. یک جورایی احساس می کنم از بعد از اون شب حالم خیلی بهتر شده. دلیلشم چیزی نیست جز اینکه افق های جدیدی پیدا کردم و  آشنایی با آدم های بزرگ و جدیدی که اصلا برام تکراری نیستند. در ضمن هیچ وقت فکر نمی کردم در تهران اینقدر شهروند اروپایی زندگی می کنه!  

 ۳. خبر خوشحال کننده سیاسی تازه هم خداحافظی یکی دیگر از دیکتاتورهای جهان با قدرت بود. کاسترویی که نزدیک به نیم قرن خودخواهانه و استبدادی و با پافشاری روزافزون بر ایدئولوژی اشتباهش بر کوبا حکومت کرد می تونه خوشحال باشه که حداقل نامش در لیست انقلابی-دیکتاتورهایی که فقط مرگ آنها رو از قدرت جدا می کند قرار نمی گیرد. البته شکی نیست که کاسترو رفت ولی میراث شوم دیکتاتوری او همچنان بر سر مردم بیچاره کوبا برقرار است. گاهی وقت ها خدا رو شکر می کنم که چه گوارا خیلی زود کشته شد تا اسطوره بماند. کاسترو هم می توانست یک اسطوره خوب باشد اگر تسلیم قدرت نمی شد. مقایسه اینجور رهبران خودکامه با فردی مثل نلسون ماندلا براحتی نشون می ده چرا دنیای آزاد برای فردی مثل ماندلا چنین احترام کم نظیری قائله.

۴. لارنس اشترن : " اگر قرار باشد به طرف هر سگی که پارس می کند سنگی پرتاب کنی هرگز به مقصد نمی رسی... "

۵. یک لیست پیدا کردم کولاک. اگر مثل من هنوز بچه هستین و بیست و پنج سالتون نشده حتما سری به این لیست بزنید. این لیست مربوط به ۲۵ کتابی است که باید پیش از بیست و پنج سالگی خواند. زود دریابیدش که وقت کم است. راست و دروغش پای خودشون !

۶. تاحالا به این نتیجه رسیدین که کنسول نقشش در زندگی و سرنوشت آدم از سفیر مهمتره ؟ کنسول ها رو بیشتر دریابید !!!!

۷. با بند آخر این نوشته موافقم. شکی نیست که یکی از مزایای اینترنت  امکان ناشناس نوشتنه ولی تا جایی که این نوشتن برای ابراز عقاید شخصی ای باشد که در اثر سانسور و خفقان نشرش مسئله ساز خواهد شد ، نه اینکه ابزاری برای تهمت و افترا و ناسزاگویی به افراد شود بدون آنکه آنها امکان شناسایی منتقد خود را داشته باشند. 

۸. حسین مسافری عزیز ممنونم. جدا من بمب روحیه هستم ؟

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 8:12 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

    آیت الله توسلی در کنار موسوی بجنوردی و مهدی کروبی

   این دو عکس و عکسی هم که روزنامه اعتماد روز دوشنبه از آیت الله توسلی در صفحه سیاسی استفاده کرده است را هم در همان همایش امام خمینی از ایشان گرفتم. ولی ظاهرا مجالی برای کاربرد این دو فریم پیدا نشد که حیفم آمد ندیده بمانند.

    آیت الله توسلی در کنار موسوی بجنوردی و سید حسن خمینی

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 7:29 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

                                 

    برای من و ده یازده نفر دیگر ریکاردو زیپولی فقط یک ایرانشناس یا عکاس عاشق ایران نیست. برای ما نام ریکاردو زیپولی یادآور خاطراتی خوش و فراموش نشدنی است. یادآور مردی مهربان و دوست داشتنی ، پربار ولی بسیار خاکی و فروتن ، یک ایتالیایی باهوش که پارسی را سلیس و با لهجه ای شیرین صحبت می کند. پروفسور زیپولی از آن آدم هایی است که وجودشان در اروپای درگیر با موج نژادپرستی امروز غنیمتی است. یک ایتالیایی عاشق ایران و فرهنگ ایرانی که از خیلی از ما بهتر و بیشتر به آداب ایرانی بودن آشناست. ما را به منزلش در ونیز دعوت کرد و بعد هم ساعت ها با حوصله راجع به ونیز و تاریخ و آداب ونیزی ها برایمان صحبت کرد و تجربه قدم زدن در خیابان های رنگارنگ این شهر رویایی را همراه با یک ایتالیایی که پارسی را بهتر از خیلی از ما می شناسد به ما هدیه کرد. شش ماه پس از آن روزهای پرخاطره دیدار دوباره او اینبار در تهران چیزی بود که بیشتر از همه خبرهای خوب اخیر به کام من شیرین آمد. زیپولی دوست داشتنی ما اینبار با کوله باری از عکس های زیبایش از ایران ، عکس هایی که حتی کیارستمی می گوید دید او را به ایران تغییر داده است ، عکس هایی که حاصل سال ها حضور او در ایران و بخصوص مناطق روستایی ایران است به موزه هنرهای معاصر تهران رفت تا بار دیگر به ما یادآوری کند در کشوری زندگی می کنیم که یکی از منحصر بفردترین و متنوع ترین مناظر طبیعی دنیا را دارد. کشوری که قدرش را نمی دانیم.

   موزه هنرهای معاصر تهران ، یکی از خاطره انگیزترین نقاط شهر تهران است. کیست که حداقل داعیه هنردوستی داشته باشد و تاکنون پا به این ساختمان خاطره ساز نگذاشته باشد و از دیدن راهروها و گالری های پیچ در پیچ و معماری زیبای کامران دیبا و سکوت اندیشه ساز این موزه لذت نبرده باشد. حالا اگر موزه ای با داشتن تمام این زیبایی های دوست داشتنی محلی شود برای نمایش عکس های زیبای یک دوست ایتالیایی دوست داشتنی و همچنین محلی برای دیدار دوباره با دوستان و اساتید بزرگ دیگری که هر کدامشان یادآور دوران زیبایی از زندگی پر فراز و نشیب آدمی مثل من باشند دیگر فقط یک موزه خاطره انگیز نیست  و حالا دیگر می تواند یک بمب انرژی زا هم باشد. بد نیست اگر فرصتی دست داد تا سی فروردین ۸۷ سری به موزه هنرهای معاصر تهران بزنید و از مجموعه عکسی که اگر کمی روند انتخاب لیبرال دمکراتتری داشت بهتر از این هم می توانست باشد ، بازدید فرمایید. بویژه عکس های زیبای زیپولی از طبیعت و زندگی ایرانی و همچنین عکس های محمدرضا جوادی ، عکاس/ معمار ، از شهر بم و گنجینه ای از عکس های عکاسان خارجی متعلق به آرشیو موزه هنرهای معاصر که پس از مدت ها به نمایش در آمده اند قطعا ارزش اندکی صرف وقت را دارند. چشم درون شاید و شاید فقط مجالی باشد و مکانی برای فرار از سرمای خشک این روزهای تهران و پیاده روی در راهرو های گرم هنر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 8:50 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

                          آیت الله توسلی در همایش امام خمینی

    آيت الله محمدرضا توسلی رئيس دفتر امام خمينی شنبه در حال ايراد يک سخنرانی اعتراض آميز دچار سکته قلبی شد و درگذشت. ایشان در جلسه مجمع تشخيص مصلحت نظام در حال اعتراض به تخريب های اخير عليه خانواده امام خمینی بود که ناگهان دچار ايست قلبی شد. شاهدان می گويند آيت الله توسلی که نزديکی خاصی به امام داشت در حالی که از هجمه های اخير برخی سايت های اينترنتی عليه اعضای خانواده امام دچار تاثر شديد شده بود به انتقاد از خط تخريب پرداخت اما ظاهراً به علت شدت تاثرات ناگهان دچار ايست قلبی شده و بلافاصله درگذشته است. این عکس را یازدهم خرداد ۸۶ زمانیکه برای شرق عکاسی می کردم در همایش امام خمینی از وی گرفتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 7:55 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 
هرگونه استفاده از نوشتار و عکس های این وبلاگ بدون اجازه کتبی از صاحب آن در نشريات چاپی و اينترنتی ، حتی با ذکر نام و منبع ، ممنوع است