بالاخره این آمریکایی گردونی ما هم به میمنت و مبارکی تمام شد. آنهم با کلی تعریف و تمجید از ایران و زیبایی های زبان پارسی. خلاصه اینطور بگویم که اینقدر در این چند روز کیف کردند که از حالا برای سفر بعدی به ایران هم هماهنگ کردند و تازه در یک دوره آموزش زبان پارسی کانون زبان هم جا رزرو کردند! اینقدر از زیبایی زبانمان گفتند که من واقعا به شرمندگی رسیده بودم. وقتی می رفتند کلی اصطلاح پارسی یاد گرفتند و چند کتاب آموزشی هم خریدند تا برای دوره آموزشی سال آینده بیشتر آماده شوند. متاسف بودند از اینکه بیشتر آمریکایی ها پارسی را با عربی یکی می دانند در حالیکه فونتیک زبان پارسی بسیار زیباتر از عربی است. یعنی وقتی دو نفر پارسی صحبت می کنند یک آمریکایی تمایلی به فرار از آن محل ندارد ولی وقتی دو نفر عربی صحبت می کنند احتمال فرار بسیار زیاد است! می گفتند پارسی مانند ایتالیایی زبان هارمونیک و لذت بخشی برای شنیدن است، بر عکس عربی، آلمانی و زبان های شرق آسیا که فونتیک خشنی دارند. در مورد ترکی هم پرسیدم، معتقد بودند از پارسی زیباتر نیست ولی بهتر از عربی است ولی یک اشکال عمده فونتیکی دارد و آن کاربرد بیش از اندازه صدای " او " است که کمی شنونده ناآشنا را آزار می دهد.
عاشق اصفهان و معماری آن شده بودند. از سرسبزی شیراز و بی توجهی به تخت جمشید در شگفت بودند و بهترین کباب ایران را کباب بازار تهران دانستند و بهترین شیرینی ایران را هم شیرینی خشک لادن در تجریش. معتقد بودند محیط خانواده های ایرانی بسیار گرم و جذاب است و یکی از فراموش نشدنی ترین بخش های سفر هر خارجی به ایران حضورش در بین یک خانواده ایرانی است. البته با پدیده تعارف کمی مشکل دارند و حتی این رفتار ما عصبی شان می کند. علاقه عجیب ایرانی ها به فوتبال برایشان واقعا جذاب بود. یک انتقادشان به ایرانی ها که کمی هم شرمنده ام کرد این بود که چرا مردم اینقدر در خیابان ها و فضاهای باز آشغال می ریزند؟ واقعا جوابی برایش نداشتم. وقتی به کافی نت رفتیم و برای نخستین بار با فیلترینگ روبرو شدند اول کلی خندیدند بعد یک Print Screen از پیام فیلترینگ گرفتند و برای دوستانشان ایمیل کردند ! از سر در دانشگاه تهران هم انتقاد کردند که چرا مثل ساختمان نیمه کاره می ماند و وقتی ما مساجدی به آن رنگارنگی در اصفهان داریم چرا باید سر در دانشگاه مان این شکلی باشد. یک انتقاد دیگرشان هم این بود که ما ایرانی ها بطور کاملا ناخواسته کمی نژادپرست هستیم و در برخی از مثل ها و صحبت هایمان به سیاهان توهین می کنیم. مثلا می گفتند در اصفهان دختری به شوخی از آنها خواسته بود برایش شوهری آمریکایی بیابند و برادر دختر هم سر به سر خواهرش گذاشته بود و گفته بود لطفا سیاه باشد ! همچنین از برخورد بد صاحب یک رستوران با یک افغانی دلگیر بودند. پرسیدم دوست داشتند چه تجربه ای در ایران داشته باشند و نشد، گفتند راه رفتن با شلوارک در خیابان های گرم تهران !!! اعتراف می کردند که ملت آمریکا شلوارک پرست هستند و شلوارک جزوی جدانشدنی از زندگی امریکایی هاست !!!
با دیدن دیوار نوشته ها و نقاشی های روی سفارت آمریکا در خیابان طالقانی کلی سرگرم شدند. ولی ناراحت بودند که تمام شعارها بر علیه آمریکا نوشته شده نه دولت آمریکا. در مورد بوش پرسیدم و تا گفتم رئیس جمهورتان، فورا گفتند بوش رئیس جمهور ما نیست رئیس جمهور سرمایه دارهای مذهبی است. پرسیدم نظر بیشتر مردم آمریکا درباره جنگ عراق چیست، می گفتند بیشتر مردم آمریکا هنوز هم با خود حمله و براندازی صدام موافقند و حمله به عراق را اقدام درستی می دانند ولی معتقدند دولت بوش پس از سرنگونی صدام بسیار ناشیانه و نادرست عمل کرد و الان به این روز افتاده است. یعنی خود حمله و سرنگونی صدام را می پسندند ولی ادامه اشغال عراق را کار غلطی می دانند. می گفتند دولت آمریکا شناخت درستی از منطقه و بافت جمعیتی آن نداشت. در مورد یازده سپتامبر هم می گفتند معتقد نیستیم دولت آمریکا از قصد جلوی آن فاجعه را نگرفت، بلکه دچار سهل انگاری شد. یعنی از قبل اخطارهایی به سیا رسیده بود ولی آنها خطر را دستکم گرفتند. البته آمریکایی ها می دانند که دولت بوش از این رویداد بسیار سواستفاده کرد.
خلاصه پس از ده روز ایرانگردی ناقص رفتند. خیلی خوشحال هم رفتند و مطمئنم کلی تجربه جدید و خاطرات فراموش نشدنی کسب کردند و یک زبان زیبا را شناختند. رفتند و من خوشحالم که چقدر خوشبخت بودم که توانستم بازهم با مردمی از فرهنگ کاملا متفاوت هم کلام باشم. نمی دانید چه لذتی دارد این تبادل افکار و سنت ها و فرهنگ های گوناگون و پرسیدن سوال هایتان درباره آمریکا و ایدئولوژی آن از یک اهل آن دیار. همیشه عاشق این کنتراست ها بوده ام، عاشق این دانستن درباره ملل مختلف و رفتارهایشان و بخصوص واکنش های آنها به فرهنگ سرزمین من. از این آمریکایی گردانی به نتیجه مهمی هم رسیدم: اینکه وقتی با یک خارجی در کشور خودت گردش می کنی به نکاتی بر می خوری که علی رغم جذابیت تاکنون نسبت به آنها بی تفاوت بوده ای و یک جورایی ایران را بهتر می شناسی.
به آمریکا دعوت شدم و تور نیویورک گردی ! قول دادند برایم تی شرت اوباما بفرستند !!! فکر کردند من عاشق اوباما هستم چون چند بار ادای سخنرانیش را در آوردم !!! گفتند برایم دوست دختر عکاس آمریکایی هم پیدا می کنند !!! برایم کلی کتاب رمان بجا گذاشتند که فکر نکنم سواد انگلیسم به تمام آنها برسد. از جمله کتاب Great Expectations یا بقول ما ایرانی ها " آرزوهای بزرگ " نوشته چارلز دیکنز که به زبان انگلیسی سنگین و قدیمی نوشته شده و تقریبا مثل متن انجیل پر از لغات و اصطلاحات عجیب و غریبی است که امروزه در زبان انگلیسی کاربرد زیادی ندارند. سرگرمی جالبی خواهد بود ور رفتن با این هدایای آمریکایی ! جالب اینجاست که در بین این کتاب ها کتابی است در مورد زشتی ها و نکات منفی آمریکا بخصوص برای کسی که برای نخستین بار آمریکا را می بیند. این کتاب نوشته یکی از سوسیالیست های دو آتشه آمریکایی است. دلم یک کم، فقط یک کم گرفته ! دلم براشون یک جورایی تنگ شده. برای واکنش های جالبشان در هنگام رانندگی در تهران و مواجهه با تعارف و چای پشت چای خوردن ایرانی ها و هزاران پدیده دیگر، مثل بچه کوچولو بودند!!! نیازمند تسلی بخشی فلسفی هستم !!! منو دلداری بدید !!!