تبليغاتX
دل‌تنگی‌های پیکسلی

دل‌تنگی‌های پیکسلی

۴۰ درصد ایرانیان به حد تعادل،۴۰ درصد بیش از نیاز و ۲۰ درصد کمتر از نیاز خود پروتئین دریافت می کنند.

 

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری

قیصر امین پور - تازه ها - حرف آخر - نشر مروارید 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 3:29 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

    

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 0:17 AM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

    بهتره بگم این منم که ایستادم و این مرداد داغ داره از من می گذره یا اینکه نه این مرداد داغه که ایستاده و من دارم ازش می گذرم؟ اصلا مگه فرقی هم می کنه؟ من الان فقط یک هیجان پیش بینی نشده می خوام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 3:57 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   ارتفاعات 3000 تنکابن - بهمن 82

تو نمی دانی غریو یک عظمت

وقتی که در شکنجه یک شکست نمی نالد

                                                         چه کوهی ست! 

تو نمی دانی نگاه بی مژه محکوم یک اطمینان
وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می شود

                                                                   چه دریایی ست!

تو نمی دانی مردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
                                                         چه زندگی ست! 

تو نمی دانی زندگی چیست، فتح چیست

 

احمد شاملو - مجموعه آثار - قطع نامه - نشر نگاه

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 8:56 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   من که هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم بنشینم و افتتاحیه المپیک ببینم والا میخکوب شدم. نمایش شگفت آور و خیره کننده چینی ها در استادیوم غول پیکر پکن بار دیگر توان مدیران این کشور در به کار گیری مردمانشان را در قالب توده های بزرگ منظم و اجرای کارهای خارق العاده نشان داد. ولی شاید جالبتر از چینی ها صدا و سیمای ما بود که سوتی های جالبی داد. اوج حماسه وقتی بود که اپرای زیبایی در ورزشگاه در حال اجرا بود و در این حال ناگهان جواد خیابانی که دیروز خنده دار ترین شغل دنیا رو داشت شروع کرد در مورد لوگوی المپیک پکن توضیح داد و اوج کار او هم جایی بود که نام این لوگو یعنی"Dancing Beijing" رو "پکن شاد" ترجمه کرد! رژه کشورها هم که کلا سانسور شد. هیچ وقت اینقدر به رژه تیم های ورزشی در گشایش المپیک دقت نکرده بودم. نمایش بسیار جالبی بود. نمایندگان بیش از دویست کشور با رنگ پوست و قیافه و چهره ها و لباس های مختلف، گوشه کوچکی از انسانیت و گوناگونی های دوست داشتنی دنیا رو به تصویر کشیدند. ما که فکر می کردیم دستگاه دیپلماسیمون در این چند سال تمام عجایب دنیا رو بهمون نشون داده تازه فهمیدیم کلی کشور موندند که هنوز کشف نشدند! یکی دیگه از نکات جالب دیروز واکنش های رهبران سیاسی کشورها بود که هوای گرم و شرجی پکن کلافه شان کرده بود. از حضور سارکوزی با پسرش تا تیک های عصبی و ریتم گرفتن های جرج بوش صحنه هایی بودند کمتر دیده شده. کلا مراسم بسیار زیبا و خلاقانه ای بود ولی فکر می کنم اوج کار روشن کردن مشعل المپیک بود با آن میزانسن هایش که توسط لی نینگ، اسطوره ژیمناستیک چین انجام شد. اما کارگردان کل این مراسم ژانگ ییمو سینماگر بزرگ چینی بود که انصافا کار کم نقصی انجام داد. "آشیانه پرنده" هم که توسط دو معمار سوئیسی طراحی شده و در ساخت آن بیش از ۴۵ هزار تن فولاد بکار رفته بحق از شگفتی های این دوره از بازی هاست. ولی نکته ناراحت کننده در این بین اوجگیری درگیری های قفقاز است و اینکه کمیته المپیک گرجستان قصد فراخوانی ورزشکارانش را دارد. ظاهرا کارها برعکس شده، بجای اینکه ارتش ها نجنگند قرار است ورزشکاران مسابقه ندهند. کاش این جنگ الکی و غیر ضروری هر چه زودتر بساطش جمع بشه.

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 10:23 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

     پارادوکس تاسف آوری است، اینکه دقایقی دیگر در گوشه ای از جهان شاهد گشایش المپیک خواهیم بود و همزمان کمی آن طرفتر عده ای انسان نما بخاطر نیم وجب خاک در حال موشک پرانی و دریدن همدیگر هستند. این وسط یک عده هم راه افتادند و راهپیمایی راه انداختند در حمایت از تبت و محکومیت سرکوب گری حکومت چین. امروز سئوال جالبی از خودم پرسیدم. اینکه دوست دارم در شادی المپیک سهیم باشم یا در اعتراض به سرکوبگری های چین شرکت کنم. شما بودید کدوم رو انتخاب می کردید؟ با هم قابل جمع نیستند؟ البته قبلا هم گفتم که بنظر من موضوع تبت موضوعی است پر از پارادوکس. شکی نیست که رفتار دولت چین با مردمان تبت غیر انسانی است ولی مشکل اینه که حکومت مستقلی که ممکنه در تبت سر کار بیاید کاملا ارتجاعی خواهد بود و وضع رو بدتر می کنه. در ضمن کشورها و مردمان باید یاد بگیرند که المپیک ربطی به سیاست ندارد، حتی اگر ورزش حرفه ای با فاکتورهای زیادی گره خورده باشد. نفس پیدایش المپیک و حتی لوگوی المپیک حرف دیگری می زنند. دنیای شگفت انگیزی است، دنیایی پر از پارادوکس ها. شاید جور دیگری هم بشه به زندگی نگاه کرد، مثل Wonderful life کاری از خواننده ایتالیایی Zucchero با کلیپی زیبا و شعری ساده و روان.

پی نوشت: پیشنهاد می کنم پرونده "جنایات و مکافات" در هفته نامه شهروند امروز شماره ۵۷ رو بخونید. بویژه مقاله "تا تعصب هست..." از مسعود بهنود و "متهمان واقعی" از آنا استانچیچ.  

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 4:41 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

  به همین راحتی. به همین شتاب. به همین سادگی. یکسال گذشت. به همین راحتی آب از آب تکون نخورد. به همین راحتی چه سرنوشت ها که عوض نشد. به همین راحتی ۱۵ مرداد یکی از نقاط عطف زندگی من شد. به همین راحتی شاید یکسال دیگه هم بگذره.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 10:31 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   سانتیمانتال. آخر مد. از اونا که بوی عطرشون تا سه روز تو راهرو می مونه. ندونی فکر می کنی برژیت باردوست. خانوم میانسال طبقه پایینی رو می گم. امروز حماسه آفرید. دیروز به میمنت و مبارکی یک دستگاه سواری مزدا خریدند. امروز صبح داشتم می رفتم بیرون که با دیدن پلان های اول این حماسه بزرگ میخکوب شدم. مثل هر روز بریژیت وار اومد پایین. کواک کواک، دزدگیر رو زد. از کیفش دو تا تخم مرغ در آورد. یک چیزهایی زیر لب زمزمه کرد و چهار بار بالا و پایین و چپ و راست ماشین فوت کرد و یک تخم مرغ گذاشت اینور سقف و یکی گذاشت اونور سقف. نشست و روشن کرد و گاز داد. در اثر حرکت ماشین تخم مرغ ها افتادند و شکستند. از در پارکینگ که می رفت بیرون قیافه من رو که دید -  شرط می بندم شبیه سکته ای ها بودم - شیشه رو داد پایین و گفت: "چیزی نیست صدقه سر ماشین بود، آخه اولین روزه باهاش می رم بیرون گفتم بلایی سرش نیاد. از چند نفر پرسیدم گفتند راهش همینه." نیم تکونی جهت خلاص شدن از توضیحاتش به سرم دادم و بهش یادآوری کردم ماشین کمربند هم داره. خندید و رفت. دوباره در دنیای بهت و شگفتی و صد البته افسوس غرق شدم. در همین حین کارگر نظافت پله ها رو دیدم که بشکن زنان، جارو بدست، شلنگ به کف با پشتکار عجیبی افتاد به جون بقایای صدقه سر دفع شده بریژیت. بهش گفتم آخه مگه تو عبداللهی اینقدر کار می کنی؟ گفت: خانم پنج هزار تومن انعام داده گفته زود جاروش کنم شگون نداره زمین بمونه.    

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 11:5 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

     

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 9:54 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

    نه سخنرانی های ضد و نقیض باراک اوباما در سفر هفته پیشش، که در خاورمیانه از افزایش نیرو حرف زد و در برلین متنی بسیار ظریف و زیبا با کلماتی دستچین شده خواند و دوباره به سنگر لیبرالیسم برگشت، نه حتی ورودش به پاریس در حالیکه کفش کتانی و شلوار ورزشی و تی شرتی شل به تن داشت، انگار که از دوی صبحگاهی باز می گشت، نه حتی امضای توافقنامه تقسیم قدرت بین موگابه و چانگیرای، نه فرستادن یا حتی نفرستادن کاراجیچ به لاهه، نه زمزمه های شروع المپیک زیر آسمان دودآلود پکن، نه حتی خواندن خبری تهوع آور مثل این و پی بردن به اینکه هنوز جانوران درنده ای هستند که در لباس انسان شناخته می شوند و از طبقه بندی های جانوری جا مانده اند و نه های دیگر چیزهایی نیستند که من الان بخوام. من الان چیزی از جنس دیگه ای می خوام. چیزی مثل یک آرامبخش. چیزی مثل این می خوام. موسیقی بی نظیر فیلم The Weaping Meadow یا "دشت گریان" فیلمی از اسطوره سینمای یونان تئو آنجلوپولس با آهنگ سازی Eleni Karaindrou. عجب ترکیبی ساخته اند این تصاویر و این نوای جادویی. موسیقی دوست دارید؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 10:19 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 0:1 AM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست

آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر

انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست 

گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج دیرینه انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع

لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد

هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
 

ه . ا . سایه - سیاه مشق - رنج دیرینه - نشر کارنامه

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 7:33 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 3:34 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

 در زندگی انسان رویدادهایی هست که هر از گاهی فرکانس نرمال و یکنواخت زندگی ما را دستکم اندکی بالا و پایین می کنند و شاید کارشان یادآوری این نکته باشد که زندگی تنها مجموعه ای از یکنواختی ها نیست. هر انسانی بسته به اینکه تا چه اندازه گیرنده های حسی اش در این دنیا فعال باشند، خواه ناخواه سهمی از این رویدادهای کسالت شکن را دریافت می کند. دستگیری چند روز پیش  ‌رادوان کارادزیچ یا کاراجیچ، یکی از سه مقصر عمده رویدادهای خونین اوایل دهه نود بالکان، خود به یکی از این رویدادهای کسالت شکن تبدیل شده است. دستگیری او از آن رویدادهایی است که می توان تا سال ها درباره آن نظرات جدید شنید. اینکه چگونه فردی تا این اندازه مهم می تواند بیش از دوازده سال فرار کند و زندگی عادی داشته باشد، اینکه چرا الان به دام افتاده و چه کسانی از این شکار بزرگ سود می برند سال ها پتانسیل پاسخگویی دارند. قصاب سربرنیتسا بدون شک مسئول اصلی آفرینش یکی از سیاه ترین فصل های تاریخ بشر است. رویدادی که به تنهایی در آن جان نزدیک به هشت هزار انسان تنها به این دلیل که ایدئولوژی متفاوتی داشتند گرفته شد. خیلی ها از همین حالا به او لقب آیشمن بالکان داده اند. کسانی که امروزه دادگاه برپا می کنند و افتخار می کنند به اجرای عدالت آیا تاکنون از خود پرسیده اند که آنروز سیاه در سربرنیتسا آن ۸۰۰ پاسدار صلح هلندی سازمان ملل چه می کردند؟ همین سئوال را در مورد دارفور سودان هم باید پرسید. چیزی که شاید بیش از هر چیز جلب توجه می کند این است که ورای عدالت و این صورت های ظاهری، آدم خواران و دیکتاتورهایی از این دست تنها به مهره های بازی و امتیازگیری جناح های مختلف تبدیل شده اند و باید هنوز انتظار بکشیم ببینیم بعد از دو قصاب بالکان سومین قصاب یعنی راتکو ملادیچ کی به دام می افتد. شما واقعا فکر می کنید برای سیا یافتن اسامه بن لادن کاری تا این حد دشوار است؟  

پی نوشت: آیشمن یکی از بلندپایه ترین سران حزب نازی آلمان بود. وی پس از پایان جنگ جهانی دوم مخفیانه به آرژانتین گریخت و سال ها با هویت جعلی در آنجا زندگی کرد تا اینکه سرویس های اطلاعاتی اسرائیل پی به هویت واقعی او بردند و او را از آرژانتین ربودند و به تل آویو بردند و یک سال بعد هم به جرم کشتار یهودیان اروپا به دارش آویختند.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 11:30 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 
هرگونه استفاده از نوشتار و عکس های این وبلاگ بدون اجازه کتبی از صاحب آن در نشريات چاپی و اينترنتی ، حتی با ذکر نام و منبع ، ممنوع است