- چی میخوای بچه جون؟
پسرک که برای دیدن کتابفروش بداخلاق اونقدر سرش رو بلند کرده بود که میتونستم تمام زیر گلوش رو به راحتی ببینم، با لحن کند و کشدارکودکانهای گفت:
- عکسبرگردون ِ یوزارسیف و زلیخا دارین؟
۴۰ درصد ایرانیان به حد تعادل،۴۰ درصد بیش از نیاز و ۲۰ درصد کمتر از نیاز خود پروتئین دریافت می کنند.
- چی میخوای بچه جون؟
پسرک که برای دیدن کتابفروش بداخلاق اونقدر سرش رو بلند کرده بود که میتونستم تمام زیر گلوش رو به راحتی ببینم، با لحن کند و کشدارکودکانهای گفت:
- عکسبرگردون ِ یوزارسیف و زلیخا دارین؟
آخه با کدوم معیار عدالتمحورانه به کشاورزی و شیلات و آبخیزداری و معماری و صنایع هم میگن مهندسی، به مکانیک و برق هم میگن مهندسی؟ آخه بابا این دوتا کجا اونها کجا. شکی نیست که تمام این مشاغل و علوم محترماند و برای جامعه مفید و لازم ولی به جون خودم قسم ته نامردیه اینکه به یه فارغالتحصیل دانشکده مکانیک هم میگن آقا مهندس به یه فارغالتحصیل آبخیزداری هم میگن آقا مهندس. اصلا زجر و زحمتی که اولیه کشیده با دومیه قابل قیاس نیست. یه روز تو کتابخونه دانشگاه بودم که دانشجوی عزیزی که کنار من نشسته بود ظاهرا میخواست آقا مهندس! کشاورزی بشه چون داشت تو یه کتاب 20 صفحهای دنبال انواع آفتهای چغندر میگشت و تازه کلی هم اعصابش خورد بود که پیداش نمیکرد، منم به خودم نگاه میکردم که سه شب بود درست و حسابی نخوابیده بودم و اون موقع هم یه سری فوریه نیم متری جلوم بود که قرار بود تازه بعد کلی مشتقگیری و سینوس کسینوسبازی نیم متر دیگه هم به طولش اضافه بشه که چی، که یه فنر فسقلی داشت تو یک ماشین لباسشویی ارتعاش میکرد.
خلاصه اینکه من از طرف تمام شببیدارماندگان و ستمکشیدگان و اعصابداغونان و پیرشدگان عرصه دیفرانسیل و انتگرال و مدار و بویلر و کندانسور و چرخدنده و جوش و فنر و مقاومت و کمپرسور و خیز و تیر و تسلیم و ولتاژ و آمپراژ نهایت اعتراض خود به مهندس نامیدن برخی رشتههای محترم به جز برق و مکانیک را اعلام میدارم و این حرکت ضدبشری رو محکوم میکنم. هیچ توجیهی هم نداره. من ِ بشردوست بلند نشم برم رشته مکانیک، کی برای شما هواپیما بسازه آخه؟هان؟ کی هواپیما بسازه؟ کی؟ اینها رو نوشتم تا بگم اگر یه روزی یه جایی، از این به بعد یه مهنس برق یا مکانیک دیدید یه جور دیگه بهش نگاه کنید، یه جور دیگه هواش رو داشته باشید، یه جور دیگه تحویلش بگیرید، یه جور دیگه به دستآوردهاش نگاه کنید. و الا من که مهندس نیستم.
شرمتان باد ای خداوندان قدرت،
بس کنید!
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت،
بس کنید!
ای نگهبانان آزادی!
نگهداران صلح!
ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون،
سرب داغ است اینکه میبارید بر دلهای مردم،
سرب داغ!
موج خون است اینکه میرانید بر آن کشتی خودکامگی را،
موج خون!
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسلهایتان یک لحظه ساکت میشوند،
بشنوید و بنگرید:
بشنوید، این وای مادرهای جان آزرده است،
کاندراین شبهای وحشت سوگواری میکنند،
بشنوید، این بانگ فرزندهای مادرمرده است،
کز ستمهای شما هر گوشه زاری میکنند،
بنگرید این کشتزاران را که مزدورانتان،
روز و شب با خون مردم آبیاری میکنند،
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر،
بیدادتان را بردباری میکنند،
دستها از دستتان، ای سنگ، چشمان، بر خداست!
گرچه میدانم
آنچه بیداری ندارد،
خواب مرگ بیگناهان است و وجدان شماست!
با تمام اشکهایم، باز – نومیدانه – خواهش میکنم!
بس کنید!
بس کنید!
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچههای نازک نورس کنید!
بس کنید!
- چرا اون روزا اونقدر خودتو بزرگ و کامل فرض میکردی؟ درحالیکه اونطور نبود.
- چون اطرافیانم اون روزا خیلی کوچیک بودن.
امروز داشتم فکر میکردم چی میشد یک مسابقه عکاسی داشتیم که جایزهاش یک دوره کامل آثار محمود دولتآبادی بود و اینکه در دورهای که عکاس ِ برنده مشغول خواندن این آثار میشد، هزینه زندگیاش پرداخت شده و نیز تعدادی کارگزار و کارپرداز در اختیارش میگذاشتند تا امور زندگیاش را سر و سامان دهند. یعنی طرف بدون هیچ دغدغهای فقط مینشست و پاهایش را زیر کرسی دراز میکرد و توت خشک و فندق ِ بوداده میجوید و دولتآبادی میخواند. آنوقت روز اختتامیه مجری میگفت: تندیس بلورین، دیپلم افتخار، یک دوره کامل آثار محمود دولتآبادی، هزینه زندگی، تعدادی کارپزدار و کارگزار و یک دنیا دلخوشی اهدا میگردد به ..... آنوقت مهم نبود اسم چه کسی این نقطهچین را پر میکرد، چون بههرحال من زودتر میرفتم روی سن.
پینوشت: مجموعههای برگزیده آوانگاردترین مسابقه عکاسی ایرانی را میتوانید اینجا ببینید. در ستون سمت چپ هم میتوانید به مجموعهای که بیشتر دوست دارید رای بدهید. البته بدانید که این فقط یک نظرسنجیست و چیزی به مجموعهای که بیشترین رای را بیاورد، اهدا نمیشود. اگر هم سرعت اینترنتتان به اندازه سرعت پولدار شدن من است بهجای اینکه عکسها را آنجا ببینید می توانید عکسها را اینجا ببینید. خودم این و این و این را خیلی دوست دارم.
صدای غمناک و مرثیهوار شادمهر عقیلی در بعضی ترانههاش شما رو یاد چی میاندازه؟ برای من که نوستالژیکه. یادآور عصرهای دمکردهی آخر بهار، پرسههای پر از بیخیالی توی کوچههای پیچ در پیچ سرشار از بوی اقاقیا و نسترن و لالهعباسی، بوی طاقیهای یاسدرختی و شاهپسند، بوی آسفالت خیس و باغچههای تازه آبیاری شده، بوی برگ چنار، بوی بستنی یخی شاتوتی، بوی بیخیالی، بوی بلند بلند شعر خواندن، بوی فروغ، بوی شاملو، بوی کاغذ کادوی قرمز، بوی کولیفون ویلن، بوی خندههای طولانی، بوی انگشتان گره خورده، بوی دستهای عرق کرده، بوی عاشقیهای روزهای نوجوانی، بوی دونفره، بوی تو، بوی نگاه تو، بوی بلوغ. از روزی که شادمهر از ایران رفت، خیلی انتظار کشیدم تا باز هم در آن حال و هوا بخواند که نخواند. اما این آهنگ آخرش خیلی به فضای کارهای قبلیش مثل "مسافر" نزدیک بود. دوستش دارم چون دوباره میبردم به آن روزهای خوش پرسههای بیخیالی.
لیوان چایم پره. خیابون سرده و اتاق گرم. کنار پنجره ایستادم و منظره خیابون برفی رو تماشا میکنم. ده دقیقهای میشه که همینجور بیحرکت زل زدم به پیادهروی روبرو. سردی شیشهی پنجره رو روی پوست گونههام حس میکنم. لیوان داغ چای رو دو دستی چسبیدم و فشارش میدم به شکمم. کف هر دو دستم داغ شدن. گرمای لیوان از کف دستهام میخزه توی بازوهام و از اونجا یکراست میرسه به قلبم. قلبم هم گرم شده. وقتی قلبم گرم میشه، بهتر احساسش میکنم. هنوز از لیوانم بخار بلند میشه. جریان گرم بخار و عطر ِ هل چای رو حس میکنم که میخوره به زیر چونهم و از فرورفتگیهای زیر لبم خودش رو میکشه بالا و از کنار بینیم خیلی آروم بالا میره و میپیچه تو گودی چشمهام. حالا دیگه چشمهام هم گرم شدن. آسمون گرفته. اتاق تاریک شده. نور ِ ضعیف آباژور کنار ِ پنجره تنها روشنایی اتاقه. Mi Sono Innamorato Di Te ی Luigi Tenco رو گذاشتم رو تکرار. تاحالا چهار، پنج بار چرخیده. ولی هنوزم نمیخوام عوضش کنم. عجیب ریتمش به هوای برفی میخوره. مخصوصا حالا که دیگه برف هم کندتر شده. پلکهام سنگینی میکنن. لیوان چایم خالیه.
یک و نیم میلیون انسان ساکن غزه به چه امیدی زندهاند؟ میان این صبح تا شب آتش و ویرانی. کسی که تا چند نسل ِ پس و پیشش جز خون و گلوله و مبارزه ندیده، به چه امیدی نسل جدیدی میپرورد؟ گناه این مردم چیست که فرصت یکبارهی زندگیشان باید اینگونه بگذرد؟ مردم سرزمین کوچکی که بی هیچ تقصیری خانههایشان کانون آتش منطقه شده است. مردم این سرزمین کی قرار است زندگی کنند؟ کی قرار است عاشق شوند؟ کی قرار است برای آیندهشان برنامه بریزند؟ کی قرار است نقاشی بکشند؟ کی قرار است سازی بزنند و از شادی به رقص درآیند؟ کی قرار است با لذت، شیرینی خوشمزهای را گاز بزنند؟ کی قرار است زندگیهایشان عطر شکوفههای بهارنارنج مدیترانه بگیرد؟ کی قرار است دلخوش شوند به بستن چمدانی برای سفر؟ کی قرار است بزرگترین غمشان عطسهی کودکانشان باشد؟ کی قرار است خمپاره برایشان افسانه باشد؟ کی قرار است کودکانشان اسلحه را فقط در موزهها ببینند؟ چه فایده که این حرفها دیگر تکراری شدهاند. این روزها دیگر تکراری شدهاند. این آرزوها دیگر تکراری شدهاند. این آدمنماها دیگر تکراری شدهاند. تهوعآور شدهاند. وحشیگریهای کور ِ اسرائیل و بیتدبیریها و محاسبات اشتباه حاکمان غزه، این روزها را به یکی از شرمآورترین دوران تاریخ بشریت تبدیل کردهاند. یعنی تحمل همدیگر اینقدر سخت شده است؟
1. از آنجاییکه دوباره چند روزیست به زندگی غارنشینی پیوستهام و آنطور که از ظواهر امر پیداست حداقل تا یک ماه آینده هم از غار بیرون نخواهم آمد و مسلما نمی رسم سری به اینجا بزنم، خواهشمندم دوستان عزیزی که به این نمایشگاه سری زدهاند یا تصمیم دارند بزنند یا هنوز تصمیم نگرفتهاند بزنند ولی بالاخره خواهند زد، خواهشمندم به آگاهی این حقیر برسانند که دو عکس راهیافتهام به این نمایشگاه کدامها هستند. پیشاپیش از همکاری شما بزرگواران نهایت سپاسگزاری را دارم.
2. یکی از کسانی که دیدش را بسیار دوست دارم و بنظرم یکی از عکاسان واقعا مولف ایران است همانا عباس کوثری است. راهاندازی سایتش خبر خوشحال کنندهایست. عباس کوثری بیتردید از معدود عکاسان خبری ایران است که فکر و ذهن و جهانبینیاش هم مثل عکسهایش بزرگ اند. ولی هنوز یک نفر دیگر مانده که خیلی دوست دارم عکس های بیشتری از او روی اینترنت ببینم، مجید سعیدی.
3. جناب آقای دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی، بدین وسیله ورود شما بزرگوار را هم به این عرصه پرتلاطم، خیرمقدم عرض میکنیم.
میگه: " کاش مجازات بدی داشت توی قانون بیوفایی".
......
بر شب بخند،
بر روز،
بر ماه و این پسکوچههای پیچ پیچ جزیره،
بر این پسرک کمرو که دوستت میدارد،
هنگامی که چشم میگشایم،
هنگامی که چشم میبندم،
هنگامی که میروم،
هنگامی که باز میگردم،
نان را بگیر،
هوا را بگیر،
روشنی و بهار را بگیر از من،
اما خندهات را نه،
تا چشم از جهان فرو نبندم!
پابلو نرودا - گزینه اشعار - نشر مروارید
نخستین اکسپوی دولتی عکس ایران چندی پیش در موسسه فرهنگی صبا به پایان رسید. این اکسپو بدلیل پارهای ویژگیهای برگزاری، از جمله حضور گروهی از سینماگران مطرح، مورد اعتراض گسترده عکاسان حرفهای قرار گرفت. اما با اینکه بیش از چند هفته از پایان آن میگذرد ولی کماکان این موضوع توان گرد و خاک به پا کردن را دارد. پس این هم گرد و خاک من:
پینوشت: نمایشگاه آنلاین یازدهمین دوسالانه عکس ایران را می توانید اینجا ببینید. دوسالانه این دوره با دبیری اسماعیل عباسی خیلی بهتر از آش شله قلمکاری شده که دوره قبل پخته بودند. عکسهای امسال کیفیت قابل قبولی دارند و با وجود اینکه بیشتر عکاسان راهیافته گمنام هستند، ولی کیفیت نمایشگاه در حد یک بیینال هنری عکس، بالاست. کارهای آرت و خلاق بسیار خوبی در بین آثار هست، مخصوصا در قسمت مجموعهها. فقط امیدوارم روزی برسد که هیچ جشنواره عکسی بخش تک عکس نداشته باشد. ایده افتتاح نمایشگاه اصلی در شهری غیر از تهران هم فکر جالبی است.
پلههای دانشکده مکانیک رو دو تا یکی پایین اومد. در رو با شدت باز کرد و زد بیرون. اعتنایی به سرما نکرد. کولهاش رو روی دوشش مرتب کرد و به سرعت سرازیری ِ خیابان ِ درختی ِ پشت ساختمان رو طی کرد و از پلههای پهن و کم ارتفاع ته خیابان پایین رفت و از زیر طاقیهای دانشکده برق کشید به سمت ساختمان فست فود دانشگاه. معطلی صف سفارش زیاد طول نکشید. نوبتش که رسید با شجاعتی که کمتر در خودش دیده بود، سفارش داد. یک پیتزا مخلوط، یک سیب زمینی سرخکرده، کوکاکولای خنک مشکی و صد البته سالاد مورد علاقهاش، سالاد کلم. اسکناسهای درشت رو که از کیفش بیرون میکشید و روی پیشخوان میگذاشت برعکس موردهای گذشته اصلا به این فکر نمیکرد که نمیشد این پولها رو صرف کار مفیدتری هم کرد و بعدش هم دستاش بلرزند. سفارش که تموم شد رسید رو برداشت و رفت روی همون میز پاتوق همیشگیاش توی سه کنج دیوار شرقی طبقه دوم، جایی که پنجره روبروییش منظره دلچسبی از کوه و اتوبان داره، منتظر نشست تا شمارهاش رو اعلام کنند. به همین سادگی داشت بهش خوش میگذشت. برای خودش یه جشن کوچولو گرفته بود. خوشحال بود. چون اون روز کار غیر ممکنی رو ممکن کرده بود.