تبليغاتX
دل‌تنگی‌های پیکسلی

دل‌تنگی‌های پیکسلی

۴۰ درصد ایرانیان به حد تعادل،۴۰ درصد بیش از نیاز و ۲۰ درصد کمتر از نیاز خود پروتئین دریافت می کنند.

 

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 10:40 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

     جواب فوری پیدا کردن برای پدیده‌ای که منطقی و مطابق معیارهای علمی نیست، یک‌جوری شانه خالی کردن از مسئولیت است. یعنی این‌که تا به اتفاقی بر می‌خوری مجهول و بغرنج و غیرقابل فهم، فورا اسمی برایش پیدا می‌کنی و چارچوب تعیین می‌کنی. بعد هم نفسی عمیق می‌کشی و می‌گویی راحت شدم....

     آدم‌های نخستین وقتی به نقطه تاریکی می‌رسیدند برایش سمبلی انتخاب می‌کردند و آن را می‌پرستیدند؛ خدای رعد، خدای آسمان‌ها، خدای باران. هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌شناختند، فقط نشانه‌هایش را می‌دیدند. این است که جواب راحتی برایش پیدا می‌کردند. یک تکه گل و یک شکل مجسمه و بعد همین مجسمه‌ی گلی می شد توضیح همه آن چیزهایی که نمی‌شناختند. تا روزی که بالاخره می‌فهمیدند ماهیت آن پدیده چه بوده. بعد بت را می‌شکستند و می‌افتادند دنبال ساختن بت‌های دیگر. 

دوقدم این‌ور خط – احمد پوری – نشر چشمه

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 9:30 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

     سال‌ها پیش پیری نکته‌دان و پیرهن‌دریده پسری پیرهن‌ندریده از اهالی غزنه‌ را که همی قصد ‌داشت عکاس‌باشی شود پند همی‌داد که " فرزندم، داشتن ابزار خوب و کامل مسئولیت عکاس‌باشی را سنگین می‌کند و توقعات را از او بالا می‌برد. چشمان خلق را همی بر او زوم می‌کند و چون عقل مردم به چشمان‌شان سکنی دارد، همگان منتظر همی بایستند تا معجزه‌ای از او رخ برکشد. تو همین D70 را ابتیاع کن و صفای‌ت را بکن. بی‌خودی پول‌ بی‌زبان‌ت را به توبره‌ی این کمپانی‌های صهیونیستی دوربین‌ساز ینگه دنیا سرریز نکن."  پس چون پسر پند درویش نیک‌اندیش را همی‌ نیک بگرفت دو‌دستی، روانه شد به بانک و از حساب‌ش چک پول همی بیرون کشید سه شبانه‌روز، به غایت خرید یک D70. چک پول‌ها را به پر شال‌ش همی آویخت و خندان و شادمان راهی حمام شد و در خزینه پرید. چون پاک شد به غایتی که پوست‌ش برق افتاد، بیرون جهید. پس همی راهی منزل شد و لباس نو تن کرد و به مشک خود را خوش رایحه ساخت و دستار پیچید. مادر پشت سرش آب و گلاب و گلبرگ پاشید. پسر بلیت اتول‌دودی گرفت و راهی پایتخت شد. در پایتخت سراغ از کسبه‌ی وجدان‌دار بگرفت و سر از کلبه‌ی عکاس‌باشیان درآورد. آن‌جا به جد و پیر و پیغمبر و هرچه می‌دانست قسم‌شان داد جنسی در خور بدو همی‌دهند و آن‌ها هم بدو همی جنسی در خور دادند. پسر سه شبانه‌روز چک پول به پای‌شان همی ریخت تا بهای D70 را همی صاف کند. کاسب گارانتی عرضه کرد. پسر ِ دستار به سر به عادت همی نچ گفت. که این گارانتی‌ها پدرومادر ندارند و مضحکه‌ای بیش نیستند. به وقت نیاز به پشیزی نیرزند و تنها پول حرام کرداند و بس. پسر غروب با اتول‌دودی به غزنه بازهمی‌گشت همی بدون گارنتی. در طول راه D70 را در آغوش کشید و خواب‌های خوش همی‌بدید. خواب بدید لیمو می‌مکد و عکس‌هایش برنده شده‌اند و همی روانه فرنگ‌ستان شده است از سوی سلطان، به جهت فراگیری نورنگاری به غایت بایسته، با همین D70 اش. چون صباح دیگر شد پسر D70 بدست گرفت و همی عکاس‌باشی بشد و زان پس آواره‌ی کوی و بیابان و بازار و خیابان و ترن دودی بگشت. و زان سنه کنون دقیقا چهار سال بگذشته‌ست.

   پی‌نوشت: از تمام یارانی که با دورگو و پیامک و نامه‌ی رایانه‌ای و نظرات دل‌تنگی‌نوشت گونه (منظور همان کامنت است)، این موفقیت به غایت فرخنده را که به روشنی در میان اهالی آسمان و زمین هل‌هله‌ای برانگیخته بس وافر، شادباش عرض نمودند، سپاس‌گزارم و برای‌شان شادی آرزومندم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 11:30 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

      

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 10:40 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   این‌همه درباره‌ی سال و زمان حساسیت نشان ندهید. شما که در کار شعر و شاعری هستید نباید زیاد سخت بگیرید. زمان مگر چیست؟ خطی قراردادی که یک‌طرفش گذشته است و آن‌قدر می‌رود و می‌رود تا به تاریکی برسد. طرف دیگرش هم آینده است که باز دو سه قدم جلوتر می‌رسد به تاریکی. خب همه ‌این‌جوری راضی شده‌ایم و داریم زندگی‌مان را می‌کنیم. بعضی وقت‌ها می‌بینی یکی از ما از این خط‌ها خارج می‌شویم. پای‌مان سر می‌خورد این‌ور خط که می‌شود گذشته، یا یک قدم آن‌طرف خط به آینده می‌رویم.

 دو قدم این‌ور خط – احمد پوری – نشر چشمه

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 11:45 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

  1. هر سه سفر اخیرم با قطار در پایان با خاطره‌ی خوشی تمام شده است.
  2. چهار ساعت زودتر از مراسم اختتامیه رسیدم و فرصت کردم بازار زنجان را زیر و رو کنم و صد البته کلی زیر برف و کولاک شدید راه بروم و دوباره زمستان واقعی را لمس کنم.
  3. کلی ذخایر بلوتوثم تقویت شد.
  4. دوباره به این نتیجه رسیدم که قطارهای مسیر شمال‌غرب ایران از بقیه قطارهای ایرانی بهترند.
  5. سرعت کتاب‌خوانیم در قطار خیلی بیشتر از جاهای دیگرست.
  6. قطار بهترین وسیله برای مسافرت است.
  7. یعنی هنوز انتظار دارید یکی دیگه بنویسم؟

   پی‌نوشت: عکس‌های برگزیده ششمین سوگواره عکس منطقه‌ای "باعاشورائیان" را می‌توانید این‌جا ببینید. در ضمن توجه داشته باشید که این سوگواره علی‌رغم تمام مشکلات مالی و اسپانسرینگ تا شش دوره پشت سر هم برگزار شده و از این نظر در ایران که کشور "نخستین جشنواره‌"هاست برای خودش رکورد کم‌نظیری دست و پا کرده که حالا حالاها دست نیافتنی‌ست برای جشنواره‌های نخستینی. همچنین در اقدامی ستاره‌ی هالی‌گونه، کتاب جشنواره هم روز اختتامیه چاپ شده بود. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 8:20 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

    این فکر که عاشق من سال‌ها پشت پنجره‌ی بخار گرفته‌ای می‌نشسته، شیشه را به اندازه‌ی یک کف دست پاک می‌کرده و زل می‌زده به ایوان خانه‌ی ما، به امید این‌که من از آن‌جا بگذرم، بی‌هیچ نشانه‌ای، رمیده از من، بریده از دنیا، دلگیر، دلگیر، دلگیر، دلگیر، مگر می‌شود؟ خودم را نفرین می‌کردم و به اشتباه بزرگی که مرتکب شده بودم، لعنت می‌فرستادم. شاید همیشه این احساس را داشتم که در مقابل یاد نگاه کوزه‌گری، حسینا نامی تیره‌بخت احساس گناه می‌کردم. به خودم می‌گفتم خاک بر سرت که لایق او نیستی، یا نه، خاک بر سر او که دلش را حرام تو کرد.

عباس معروفی - سال بلوا - نشر ققنوس

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 12:40 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

    

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 11:10 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   بچه که بودم خیال می‌کردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده‌اند که من سرم گرم باشد، پدر، مادر، درخت‌ها، اسب‌ها، کالسکه‌ها و حتا آن گنجشک‌ها برای سرگرمی من به وجود آمده‌اند. بعدها یکی‌یکی همه چیز را ازم گرفتند. مایعی در رگ‌هام جاری بود که می‌گفتند این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوش‌ها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم می‌ماند برای بعد، به کجای دنیا بر می‌خورد؟ 

عباس معروفی - سال بلوا - نشر ققنوس 

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 9:45 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

جیرجیرک به خرس گفت: عاشق‌ت شدم.
خرس پهلوی‌ش را خاراند و پاسخ داد: از خواب که بیدار شدم درباره‌اش حرف می‌زنیم.
خرس به خواب زمستانی فرو رفت و ندانست که عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

حامد اسماعیلیون - آویشن قشنگ نیست - نشر ثالث

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 8:40 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 9:35 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   «خوب می‌دانم که هر روز فجایع بسیاری در جهان اتفاق می‌افتد (ویتنام، گرسنگی، ناآرامی‌های اجتماعی، زندگی با ترس و درماندگی و غیره). در چنین جهانی سه سگ کوچک که راه گم کرده‌اند چندان اهمیتی ندارند. اما من نگران آنها هستم. چرا که این طور وقایع به ظاهر بی‌اهمیت به نظر من به تلسکوپی می‌مانند که با آن می‌شود درد بزرگ‌تری را دید.»

                  Richard Brautigan – Revenge of the Lwn – P174 The View From The Dog Power 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 10:7 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

     پلیس: چرا این همه آدم کشتی؟

    پسرک: چون با زنگ ورزش‌مون حال نمی‌کردم.

-      درست متوجه شدیم؟ یعنی این همه آدم رو کشتی چون با زنگ ورزش حال نمی‌کنی؟

-         نه. منظورم این نبود.

-         یعنی چی منظورم این نبود. هر چی باشه جنازه دوازده نفر افتاده اینجا.

-         وقتی رفتم مک دونالد سس بیگ مگ‌م کم بود.

-       درست متوجه شدیم؟ یعنی این همه آدم رو کشتی، چون با زنگ ورزش حال  نمی‌کردی و سس بیگ مگ‌تم کم بود؟

-        به نظر شما این دلایل قانع ‌کننده نیست؟ شماها چه کار می کردید اگه همچو اتفاقی براتون می‌افتاد؟ خودتون رو یه لحظه بذارید جای من.  

 پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد – ریچارد براتیگان – برگردان حسین نوش آذر – نشر مروارید

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 11:25 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

     همبازی من در دوران غارنشینی

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 7:40 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

  اگر موقع کرم‌شماری ماهیگیری از راه می‌رسید و می‌خواست یک جعبه کرم بخره، توی دفترچش می‌نوشت مثلا جک، ۱۸. معنی‌ش این بود که هجده تا کرم شمرده و باقی‌ش رو باید بعدن بشمره. بعد می‌رفت بیرون، یک جعبه کرم می‌فروخت به مشتری، برمی‌گشت و از هجده به بعد رو می‌شمرد. وقتی شمارش همه کرم‌ها تموم می‌شد، مثلا فرض کنیم ۱۷۵ تا کرم شمرده بود، توی دفترچه‌ش می‌نوشت: جک، مجموعن ۱۷۵ تا. بعد شروع می‌کرد به شمردن سکه‌های یک سنتی.

    اگر موقع شمردن سکه‌ها، کارش دچار وقفه می‌شد، توی دفترچه‌ش می‌نوشت جک مجموعن ۱۷۵ تا. ۶۱ سنت پرداخت شد. بعد می‌رفت بیرون، یک جعبه دیگه کرم می‌فروخت به مشتری، برمی‌گشت و از ۶۱ به بعد رو می‌شمرد.

 

   مشت‌های ما به تدریج پر می‌شد از سکه‌های یک سنتی. سکه‌ها همیشه نو بودند. می‌رفت بانک و سکه‌های نو تحویل می‌گرفت. دلش نمی‌خواست به ما سکه‌های کهنه بده. نمی‌دونم چرا این قدر به خودش زحمت می‌داد. گمونم فقط به این دلیل صاحب پمپ بنزین بود که از شمارش کرم‌ها و سکه‌های یک سنتی لذت می‌برد. من هیچ دلیل دیگه‌یی سراغ ندارم.

 

پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد – ریچارد براتیگان – برگردان حسین نوش آذر – نشر مروارید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 5:55 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

استراحت + ویتامین C + مایعات گرم + قرقره آب‌نمک رقیق = این روزها دارند می‌گذرند

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 11:30 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

       

  سرانجام به سلامتی این غارنشینی زمستانی ما هم تمام شد تا بعدن (زین پس تنوین را همین‌جوری می‌نویسم) برسیم به بهاره‌ش. البته چند روزی بود که اصل قضیه تمام شده بود ولی یک‌سری پس‌لرزه‌هایی مانده بودند که خوشبختانه آنها هم به خیر گذشتند. از جمله آن پس‌لرزه‌ها هم یکی همین موجود عجیب الخلقه‌‌یی می‌باشد که در تصویر زیر مورد رونمایی قرار گرفته است. اصلا هم نترسید چون سلاح هسته‌ای نیست، بلکه اسکلت و مکانیزم تقریبا شماتیک یک مبل دارای تخت تاشو است که به دست مهندسین توانمند و بسیار باسواد داخلی، طراحی و ساخته شده (بخوانید سرهم شده) و شایان ذکر است که این اعجوبه هیچ‌گونه نمونه خارجی ندارد و بی‌خود نگردید. ولی بهرحال از نمونه مشابه خارجی ۳۷۶۳۲۵۴ دلار و ۹۲ سنت ارزان‌تر تمام شده و به فکر کپی‌برداری و مهندسی معکوس هم نباشید که به ثبتش رسانده‌ایم.                           

       

   با این رویداد مهم ایران هم به جمع تولیدکنندگان این محصول حیاتی پیوست و میانگین سنی دانشمندان ما هم به زیر ۲۵ سال کاهش یافت. تمام تجهیزات هم از بازار خریداری شدند. از آنجایی‌که تمام پس‌انداز مهندسان جوان هم صرف ساخت پروژه و تیر و تخته‌های آن شد، بعد از اتمام کار نه پیتزایی خورده شد نه قارچ‌برگری. بلکه تنها با خوردن بیسکویت "پتی‌بور" مینو از تلاش دانشمندان تقدیر به عمل آمد. شایان ذکر است پوست لطیف دستان مهندسان جوان در اثر عملیات خشن ساخت به شدت آسیب دیده و به اصطلاح نوک انگشتان‌شان پوست پوست شده است. پس از این پروژه، مهندسین لعنت و نفرین فرستادند به اشد مقدار، بر هر که زین پس مهندسی مکانیک را با آب‌خیزداری یکی کند. چنین عنصر نامطلوبی به حق باید به گذراندن سه واحد درس "طراحی مکانیزم‌ها" محکوم شود تا حساب کار دست‌ش آمده و نسبت به اعمال گذشته خود اظهار ندامت نموده و اعترافات‌ش از شبکه یک سیما، بعد از خبر سراسری ساعت نه شب، پخش شود. آخه مرد حسابی "محاسبات عددی" زنگ تفریح مهندسین مکانیک‌ ئه – توی کتابی که الان دارم می‌خوانم صدای"‌ ئه" رو این‌جوری نوشته – ما محاسبات برمی‌داریم معدل ببریم بالا. اگر این عنصر بازهم اصلاح نشد پشت‌بند "طراحی مکانیزم‌ها" می‌توان سه واحد "کنترل اتوماتیک" هم اضافه کرد.

       

  پروژه بعدی هم تخمین حجم منظومه شمسی و سیاه‌چاله‌هایش با استفاده از مشتقات جزئی و پاره‌ای و فرمول‌های آنالیز جبری خواهد بود. جدن برای خودتان متاسف باشید اگر از خواندن خبرهایی مثل این خبر هیچ هیجانی به‌تان دست نمی‌دهد که هیچ اصلا طرف این‌جور اخبار هم نمی‌روید. حتمن با یک پزشک  مشورت کنید. شایان ذکر است مهندسین از بچه‌گی عاشق این‌جور اخبار بودند. هنوز کتاب‌های کودکی و نوجوانی‌ پربارشان در انباری خانه گواه این علاقه‌اند. اما کولاک کرده این باراک حسین. داریدش تخت گاز می‌ره؟ راستی آناناس خام دوست دارید؟ یک‌کم ترشه! قاطی پاتی شد.

   پس از پایان شق‌القمر و در چند روز گذشته همه‌ش یا خواب بودم یا زدم چشم‌هایم را پای این تارعنکبوت مجازی نفله کردم یا موسیقی گوش دادم با صدای اولتراسونیک یا فیلم دیدم و کتاب خواندم ولی هیچ‌کدوم‌ش مزه نداد. اصلا آن دزدکی و با اضطراب فیلم دیدن‌های شب امتحان و ناخنک‌زدن‌ها به رمان‌های ردیف شده‌ی در نوبت خواندن و ایمیل چک کردن‌های "یالا زودباش الان وقت استراحت‌مون تموم می‌شه"‌ی دوران غارنشینی بد‌رستی که مزه‌ی دیگری داشت. این‌قدر گرسنه‌م که در یک اقدام سلحشورانه هم‌زمان دارم دوتا رمان می‌خوانم. نه، اصلن هم قاطی نمی‌کنم. خیلی هم خوش می‌گذره. امروز هم جای‌تان خالی سه سانس پشت سر هم سالن گرفتیم، فوتبال سالنی زدیم. سه سیخ جگر و چهار سیخ دل و قلوه هم پشت‌بندش تزریق شد. من دیگه خوابم می‌یاد.   

 پی‌نوشت: عذاب وجدان گرفتم که این پست این‌قدر طولانی شد. ولی عیب ندارد باشد تلافی این چند روز که خواب بودم. راستی شاید بزودی یک حال اساسی به این دل‌تنگی‌های پیکسلی دادم. یک فکرهایی براش دارم. این چند روز غارنشینی هم بد به روز نشد. کلن وقتی با سینوس کسینوس ور می‌رم ذهنم بیشتر قدرت آفرینش داره. خنک بنوشید!

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 6:30 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 
هرگونه استفاده از نوشتار و عکس های این وبلاگ بدون اجازه کتبی از صاحب آن در نشريات چاپی و اينترنتی ، حتی با ذکر نام و منبع ، ممنوع است