تبليغاتX
دل‌تنگی‌های پیکسلی

دل‌تنگی‌های پیکسلی

۴۰ درصد ایرانیان به حد تعادل،۴۰ درصد بیش از نیاز و ۲۰ درصد کمتر از نیاز خود پروتئین دریافت می کنند.

 

  توجه توجه: شاید در روزهای آینده در این محل پستی نوشته شود ولی الان اصلن حال حوصله نوشتن و پرورش ایده ندارم. 

  بی‌ربط نوشت: از تمام دوستان عزیزی که وقت گذاشتند و برای پست پایینی نظر نوشتند، بسیار بسیار ممنونم و اجازه می‌خوام نظرات عمومی رو چند روز دیگه منتشر کنم تا نظرات نوشته شده روی دوستانی که هنوز ننوشته‌اند تاثیری نداشته باشه. نظرات خصوصی هم که خوب فقط برای خود من نوشته شده ولی حتمن به تمام نکات مطرح شده جواب خواهم داد. بهرحال بازهم ممنون و دوباره تاکید می‌کنم اگر بدون نام هم بنویسید مهم نیست.

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 10:30 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

  می‌شه خواهش کنم فقط یک دقیقه وقت بذارید و برام بنویسید برای بهتر شدن این وبلاگ دوست دارید چه تغییراتی بدم؟ یا چه نوع مطالبی‌‌ رو بیشتر می‌پسندید و به نظرتون جالب‌ترن؟ مثلا نوشته‌هام، گزینه‌های ادبی، عکس‌هام، موسیقی پیشنهادی، سفرنامه‌ها، سیاست خارجی، لینک‌های روزانه یا این‌که آیا این وبلاگ ویژگی‌ متفاوتی داره که براتون جالب باشه؟ منظورم از ویژگی جالب چیزی ئه که منحصر بفرده یا حداقل در بین وبلاگ‌های دیگه کمیاب ئه. حتی می‌تونید پیشنهاد ‌کنید اصلن ببندمش تا جمیعن خلاص شیم. اگه دوست داشتید با نام واقعی‌تون بنویسید اگه هم دوست نداشتید بی‌نام بنویسید. فحش هم خواستید بدید مشکلی نیست. فقط خواهش می‌کنم هرکس فقط یه نظر بنویسه. خصوصی یا عمومی‌ش هم مهم نیست. این فقط یه نظرسنجیه برای خودم و البته آینده این دل‌تنگی‌ها. چون راستش یه تصمیم‌هایی براش گرفتم یا بهتره بگم دارم می‌گیرم. همین.     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 11:20 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

گور پدر ایده‌آلیسم، فقط مینی‌مالیسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 3:20 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

   هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز به صراحت بتونم بگم از چه قسمتی از روزهای سال بیشتر خوشم می‌یاد. ولی الان شاید بهتر و بیشتر از همیشه مطمئنم که برای من بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین بخش سال یه هفته آخر اونه. بنظرم این یه هفته اصلن جزوی از عمر حرفه‌ای آدم حساب نمی‌شه و فقط و فقط مال خود آدمه. حتی اگه ول هم بگردی باز هم وجدان‌ت نمی‌تونه سیخونک بزنه که "بابا چرا ول‌ی تو؟ عمرت داره می‌ره؟ ". می‌تونی هر چه‌قدر که خواستی بخوابی، بخونی، گوش کنی، بنوازی، بخوری، ول بگردی، تماشا کنی، مهمونی بری، درخت بکاری، فوتبال سالنی بزنی، انباری خونه و خرت و پرت‌هات رو زیر و رو کنی، ماشین بشوری، سفر بری، عکاسی کنی، وب نوردی کنی، کادوی تولد جمع کنی، خیال‌بافی کنی، درس نخونی، به پیشنهادهای کار جواب رد بدی، تنبل بشی، کلاس‌های خصوصی‌ت رو تعطیل کنی و وجدان‌ت هم اصلن درد نگیره و سیخونک نزنه که "بابا کارهای مهم‌تری هم هست‌. این‌ها هم‌ش آبه، برو نون رو بچسب" و تازه کلی حال کنی که بعد پایان این یه هفته 13 روز دیگه هم هست!  

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 11:10 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

      -         تو شمس منی.

-         یعنی چی؟

-         یعنی تو برای من مثل شمس می‌مونی.

-         حتمن تو هم مولانایی؟

-         خوب آره.

-         حالا چرا من شمس‌م و تو مولانا؟

-         چون این تویی که آنارشیست ئه. تازه این منم که تحت تاثیر توام.

-         فقط همین؟

-         خوب آره. آنارشیست بودن کم چیزی ئه؟

-         نه. ولی برای شمس بودن کافی نیست.

-         ولی به نظر من کافی ئه

-         حالا چرا من آنارشیستم؟

-         بخاطر این‌که دارچین و قرمز و راک خیلی دوست داری.

-         مرسی. این شد یه دلیل درست‌حسابی واسه آنارشیست بودن.

-         دیدی؟ اصلا همین‌که با این دلیل آخری قانع شدی، خودش ثابت می‌کنه آنارشیستی.

-         راستی چرا فکر می‌کنی تحت تاثیر منی؟

-         نیستم؟

-         این رو من پرسیدم.

-         خوب چون تو از اون‌هایی که نمی‌شه کنارشون بود و تحت تاثیرشون قرار نگرفت.

-         خوب اگه دائم کنارم باشی، بالاخره یه روزی برات تموم می‌شم.

-         نه. تو رفتار آنارشیست‌هایی مثل تو همیشه می‌شه یه چیز نو واسه یاد گرفتن پیدا کرد.

-         چرا؟

-         چون آنارشیست بودن باعث می‌شه همیشه تازه بمونی. همیشه جالب باشی.

-         یعنی چی همیشه جالب‌ باشم؟

-         منظورم این ئه که همیشه اندازه روز اول برام تازگی داری. به‌م زندگی یاد می‌دی.

-         یعنی تموم نمی‌شم؟

-         نه. نمی‌شی. تو هنوز نصف دگردیسی‌تم کامل نکردی.

-         مگه کرم‌ ابریشمم که دگردیسی کنم؟

-         آره. کرم ابریشمی. ولی با سرعتی که تو داری شاید از پیله به جای پروانه ققنوس دربیاد.

-         ولی خیلی چیزها هست که به‌ت زندگی یاد می‌ده. فقط من نیستم.

-         درسته. ولی تو بخش مهمی از منی و من اون زندگی‌ای رو دوست دارم که تو یادم می‌دی.

-         منظورت از این زندگی‌ای که یادت می‌دم چیه؟

-         تو لحظه‌های بی‌هیجان دنبال هیجان گشتن.

-         مطمئنی تو این قضیه من مولانا نیستم؟

-         نه. تو شمسی. شمس من. تو تنها آدم‌ دور و برمی که می‌بینم واقعا زندگی بلده.

-         می‌گم حالا آخر و عاقبت‌مون مثل شمس و مولانا نشه؟

-         یعنی چی؟

-         یعنی همه کاسه کوزه‌ها سر شمس بشکنه و تاج شاهی بمونه واسه مولانا؟

-         هنوزم مولانا رو دوست نداری؟

-         نه. به‌ت که گفتم چیزی که به اسم مولانا می‌شناسیم آینه‌ای ئه که شمس رو توش می‌بینیم.

-         آنارشیست.

-         حالا اگه یه روز دادی سر به نیستم کنن چی؟

-         نه. من ول‌ت نمی‌کنم. می‌خوام معنی مولانا بودن رو عوض کنم.

-         بشی مولانای باوفا؟

-         آره. یه مولانایی که دوست‌ش داشته باشی.

-         ولی شاید بتونی شمس بهتری پیدا کنی.

-         نه. می‌دونم که اشتباه نمی‌کنم. گفتم که، با این‌که هنوز کامل نشدی ولی این‌قدر بزرگی.

-         شاید تو خیلی کوچیکی؟

-         می‌دونی که نیستم.

-         اصلن ول‌ش کن. بیا زیاد به این چیزا فکر نکنیم. یه ‌کار خوب پیشنهاد بده؟

-         دست‌ت رو بده.

-         تو چقدر گرمی.

-         یادت رفته؟

-         چی رو؟

-       تو شمس منی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 12:5 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

     

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 7:20 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

   ماساچوست ایالت کوچکی در شمال‌شرقی آمریکاست، در ساحل غربی اقیانوس اطلس. از نظر وسعت 45مین ایالت آمریکاست ولی از نظر جمعیت 13مین ایالت، یعنی با اینکه ایالت کوچیکیه ولی تراکم جمعیتش بالاست. "بوستون" بزرگ‌ترین و پرجمعیت‌ترین شهر این ایالت، مرکز آن و یکی از مشهورترین شهرهای ایالات متحده آمریکاست. عمده شهرت این شهر هم بخاطر دانشگاه MIT ئه که یکی از بهترین و معروف‌ترین دانشگاه‌های جهان ئه و هر خرخونی از پشت اون عینک ته‌استکانی‌ش آرزو می‌کنه یک روزی سر از اون‌جا در بیاره. نمایشگاهی که آثار فاخر ما رو به نمایش درخواهد آورد و دنیا رو به لرزه، در حومه شمالی همین بوستون برگزار می شه، در جایی به اسم نورث ریدینگ. نمایشگاه هم 4 و 7 آوریل در دو محل جداگانه علم خواهد شد. حالا اینکه چه‌جوری این تاریخ می‌شه اواسط اردیبهشت از این دوستان بپرسید که تازه امتیازدهی‌شون هم داستانی داره! زرشک‌پلوی اساسی هم اینه‌ که بیشترین امتیاز رو بین ایرانی‌ها خودم آوردم که 45 شدم. خیلی‌م حال داد. صفا کردم. البته امتیازات کل ظاهرن در کتاب هم نوشته ‌می‌شه. این امتیاز مجموع آرایی‌ست که داوران در چند دور داوری به مجموع 4 عکس یک نفر می‌دن. هر عکس برای راه‌یابی به نمایشگاه باید حداقل 12 رای بیاره یعنی کسی که مثلا 4 تا عکس راه‌یافته داره باید حداقل 48 رای داشته باشه. که البته در این جشنواره چنین کسی پیدا نشد. ولی حیف نامردی کردن مدال ندادند به این عکاسای ایرانی، این یانکی‌های نامرد. استکباره دیگه. جز این باشه باید شک کرد. راستی به جدول تقسیم‌بندی‌های مذهبی این ایالت یک‌کم دقت کنید! عکس‌های استکباری رو هم اینجا ببینین.

 پی‌نوشت: من هرچی در مورد این فکر می‌کنم به نتیجه معقولی نمی‌رسم. یعنی اگه به نفر اول یک هفته مسافرت رایگان ونیز هدیه دادن و به نفرات پائین‌تر هر کدوم 20 سکه تمام بهار، که آخه این‌جوری سر نفر اول کلاه رفته. شما یک هفته بری ونیز و تو هتل پلازا هم بمونی، حال‌ اساسی‌م بکنی باز از 20 سکه ارزون‌تر تموم می‌شه. فقط اسم‌ش دهن‌پرکنه. اگر هم به اون سه نفر بیست تا سکه دادن و الان نمی‌دونن به هر کدوم دقیقن چندتا دادن که تو خبر بیارن، این یعنی این‌که سه تا عکاس رو آوردن روی سن، دبیر جشنواره سکه‌ها رو پاشیده هوا یکی دیگه هم گفته یک دو سه، هر کی بیشتر جمع کنه.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 3:45 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

شما که عشق‌تان زندگی‌ست

شما که خشم‌تان مرگ است،

شما که تابانیده‌اید در یاس آسمان‌ها

امید ستارگان را

شما که به وجود آورده‌اید سالیان را

قرون را

و مردانی زاده‌اید که نوشته‌اند بر چوبه‌ی دارها

یادگارها

و تاریخ بزرگ آینده را با امید

در بطن کوچک خود پرورده‌اید

و شما که پرورده‌اید فتح را

در زهدان شکست،

شما که عشق‌تان زندگی‌ست

شما که خشم‌تان مرگ است!

 

شما که برق ستاره‌ی عشق‌اید

در ظلمت بی‌حرارت قلب‌ها

شما که سوزانیده‌اید جرقه‌ی بوسه را

بر خاکستر تشنه لب‌ها

و به ما آموخته‌اید تحمل و قدرت را در شکنجه‌ها

و در تعب‌ها

و پاهای آبله‌گون

با کفش‌های گران

در جست و جوی عشق شما می‌کند عبور

بر راه‌های دور

و در اندیشه‌ی شماست

مردی که زورقش را می‌راند

بر آب‌ دوردست

شما که عشق‌تان زندگی‌ست

شما که خشم‌تان مرگ است،

 

شما که زیبائید تا مردان

زیبایی رابستایند

و هر مرد که به راهی می‌شتابد

جادویی لبخندی از شماست

و هر مرد در آزادگی خویش

به زنجیر زرین عشقی‌ست پای‌بست

شما که عشق‌تان زندگی‌ست

شما که خشم‌تان مرگ است،

 

شما که روح زندگی هستید

و زندگی بی‌شما اجاقی‌ست خاموش،

شما که نغمه‌ی آغوش روح‌تان

در گوش جان مرد فرح‌زاست،

شما که در سفر پرهراس زندگی، مردان را

در آغوش خویش آرامش بخشیده‌اید

و شما را پرستیده است هر مرد خودپرست،

عشق‌تان را به ما دهید

شما که عشق‌تان زندگی‌ست!

و خشم‌تان را به دشمنان ما

شما که خشم‌تان مرگ است!

احمد شاملو - دیوان اشعار - هوای تازه - نشر نگاه

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 9:50 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

   گاهی وقت‌ها از دست این آی کیوهای بازدید کننده آدم دل‌ش می‌خواد سرش رو بکوبه توی مانیتور و انگار که افتاده باشه وسط دنیای مجازی، اون تو داد بزنه آی کیوی عزیزی که لطف می‌کنی وبلاگ من رو می‌خونی، یک‌کم با دقت‌تر بخون. آخه من که همیشه هر چی از جایی نقل می‌کنم آدرس هفت جد مرجع‌ش رو می‌نویسم. خوب معلومه که این رو خودم نوشتم. اون توضیح زیرش فقط واسه همون عبارت "ور ایرادگیر ذهنه" همین. افتاد؟ بقول سلینجر آخه مگه مریضید گه می‌زنید به اعصاب آدم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 11:50 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

      خونه. حتی فکرش هم دیوونم می‌کنه. فکر این‌که حتی یک‌بار هم نشده که بره سراغ قهوه‌جوش استیل توی کابینت و درش بیاره و مواظب باشه که فقط اون‌قدری توش شیر بریزه که وقتی جوش اومد سر نره. بعد خیلی آروم بذارت‌ش روی شعله ملایم گاز تا جوش بیاد. تا شیر آماده بشه از توی فریزر دو تا نون تست یخ‌زده دربیاره و بندازه توی آون برقی و جفت المت‌هاش رو روشن کنه و تایمر رو هم تنظیم کنه رو پنج دقیقه. بعد دوباره زل بزنه به قهوه‌جوش و تا اولین حباب رو دید با وسواس خاصی کیسه کوچیک پودر کاکائو رو ملق کنه توش و با قاشق چای‌خوری‌ای که روی دسته‌ش نقش و نگار گل و بته داره، هم‌ش بزنه. بعد که خوب کاکائو رفت به خورد شیر و رنگ‌ش رو تیره کرد برش داره و شیر کاکائوی داغ رو همون‌طوری که ازش بخار بلند می‌شه ملق‌ کنه توی لیوان بلند دسته‌دار سفالی‌ محبوب‌ش. بوق تایمر که بلند شد، نون‌ها رو از آون دربیاره و با کارد پهن دندانه‌ درشتی کره‌ی سرد رو بماله روی نون‌های برشته. کره از گرمای نون آروم آروم شروع کنه به آب شدن. با قاشق دسته بلند سوپ‌خوری توی ظرف شیشه‌ای دهانه گشاد روی در یخچال‌شون، دنبال چندتا "به مربایی" درشت بگرده، به‌هایی که دونه‌های سیاه هل هم روش‌شون چسبیده باشه. بعد بریزتشون روی کره‌ و بعد نون‌ها روی هم جفت کنه. یه‌جوری هم جفت کنه که شیره‌ی مربا از لای نون نزنه بیرون. نون رو بذاره توی زیردستی فرانسوی سفید، از این‌ها که وسط‌ش گل‌های ریزی داره. بعد به لیوان‌ شیرکاکائوی داغ‌ش یک‌کم شکر اضافه کنه و از آشپزخونه بزنه بیرون. تا برسه به اتاق‌ش همون‌طور لیوان‌ش رو هم بزنه و مواظب باشه که بشقاب از دست‌ش نیفته تا نون‌های جفت شده‌‌ی ساندویچ‌ش ازهم باز بشن و شیره‌ی مربا بره لای تاروپودهای شکلاتی رنگ قالی هریس کف هال. بشقاب رو بذاره روی میز کوتاه پاتختی کنار تخت‌ش و آباژور رو روشن کنه. یک قلپ از شیر کاکائوش هرت بکشه و لیوان‌شم بذاره بغل دست بشقاب. به پشت دراز بکشه روی تخت‌ش و بالش کوچیک‌ش رو گوله کنه زیر سرش و شروع کنه "زویا پیرزاد" بخونه. ساندویچ کره و مربای به‌ش رو گاز بزنه و بخار خوشبوی شیرکاکائوی داغ توی لیوان از روی میز بلند بشه و از روی تخت بگذره و دماغ‌ش رو قلقلک بده. همون‌طور بخونه و بخونه تا برسه به اونجایی که از خودش بپرسه "خانم" که از مشهد برگشته، چرا ترک‌های سقف خونه‌ رو درست نمی‌کنه و چرا چمدون‌ش رو همون‌طور بسته گذاشته گوشه اتاق. کجا رو درست نخونده که نمی‌تونه جواب این سئوال ور ایرادگیر ذهن‌ش* رو بده. زویا پیرزاد که زیاد چند لایه نمی‌نویسه. پس چرا نتونسته بفهمه؟ اصلا چرا زویا اسم این داستان رو گذاشته "طعم گس خرمالو"؟  

    پست‌خونه. سیبیل پرپشت آنکادر شده‌اش که وسط‌ش چند تا تار موی سفید هم پیدا می‌شه اولین چیزیه که وقتی به صورت مربع‌ش نگاه می‌کنی، تو چشم می‌زنه. موهای فلفل نمکی‌ش روبه طرف راست سرش شونه زده. چشم‌های ریزش بالای بینی درشت عقابی‌ش مثل دو تا نقطه می‌مونن. گونه‌هاش گل انداخته. انگار که تازه از حموم در اومده باشه. دو تا پاکت زرد رنگ پست پیشتاز رو دراز کرده طرف من که خم شدم روی پاکت خودم و چشم‌هام رو تنگ کردم و دارم آدرس گیرنده رو دوباره چک می‌کنم تا نامه‌م یه وقت به جای ماساچوست از ممفیس سر در نیاره. خیلی یواش جوری که روی اون میز شلوغ وسط پست‌خونه، فقط من بشنوم می‌گه : آقا می‌شه برام این آدرسو بنویسین؟

* از تعبیرات پرکاربرد کتاب "چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم" نوشته زویا پیرزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 11:50 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

     

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 10:55 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

    ماشین توی سراشیبی‌ و گردنه‌های تند جاده کوهستانی دائم به چپ و راست می‌پیچد. جادوی موسیقی فضای ماشین را پر کرده است. قاطی پاتی ئه. همیشه قاطی گوش می‌کنم. گاهی که ماشین توی دست‌اندازی می‌افتد، هد لیزری دستگاه پخش جابجا می‌شود و برای لحظاتی صدای موتور تنها موسیقی توی فضاست. تنها هستم و جاده هم خلوت خلوت. هوا این‌قدر گرم ئه که شیشه را دادم پائین و انگار نه انگار وسط اسفند توی جاده کوهستانی دارم رانندگی می‌کنم. هر چی صبح شیرینی پسته‌ای با خودم آورده بودم تا حالا خوردم. الان فقط دو تا نارنگی پاکستانی دارم، از همان‌ها که نفت می‌فروشیم و جای پول‌ش وارد می‌کنیم و پر از تخمه‌ست. حالا خوب است اقلن هوا گرم ئه و با شیشه پائین، تف کردن این‌همه تخمه به دامان طبیعت کار سختی نیست. فکرش را بکن هوا سرد باشد و شیشه بالا و تو برای هر تخمه باید یک‌بار شیشه را بکشی پائین و دوباره بکشی بالا. اصلا یک تخمه این‌قدر ارزش دارد که برایش یک‌بار شیشه را بدی بالا پایین؟ کمی دورتر از لبه‌ی جاده روی تپه‌ای برف می‌بینم. روی‌ش کلی جای پا هست، معلوم ئه مردم قبلن حسابی این‌جا عقده‌هاشون رو خالی کردند. ماشین را نگه می‌دارم و پیاده ‌می‌شم. برای اولین بار، امسال پا می‌گذارم روی برف درست و حسابی، ولی فقط تا وسط‌های ساق پام فرو می‌رود. گوله‌برفی درست کردن یادم رفته. یادم می‌یاد بهانه سفر عکاسی بود ولی از صبح هر کاری کرده‌ام جز عکاسی. اعتراف می‌کنم گاهی وقت‌ها رانندگی رو از عکاسی بیشتر دوست دارم، مخصوصن اگر جاده کوهستانی باشد. عقده‌های برفی‌م که خالی شد، برف و گل چسبیده به کفش‌هایم را می‌تکانم و دوباره سوار ماشین می‌شوم. تازه راه افتاده‌م که یک دفعه وسط آن برهوت انسانی یک کمپوت هلو به آرامی از سمت چپ‌م سبقت می‌گیرد.

   پی‌نوشت: متاسفانه بدلیل طولانی شدن نوشتار و جهت پای‌بندی به اصول مینی‌مالیسم از نوشتن ادامه داستان پوزش می‌طلبم. اصرار نفرمائید که من یک مینی‌مالیستم.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 7:25 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   چهار سال‌ است که روی لبه‌ی شومینه، یک قاب عکس چوبی هست. توی قاب عکس چوبی ِ روی شومینه، یک عکس هست. توی عکس ِ قاب عکس چوبی ِ روی شومینه یک مرد ایستاده، هست. روی صورت مرد ایستاده‌ی توی عکس ِ قاب عکس ِ چوبی روی شومینه همیشه رد محوی از یک جفت لب هست. پسر ِ پیرزنی چهار سال پیش مرده‌ است.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 10:50 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

    

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 10:25 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

بعد از آن دیوانگی‌ها، ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته‌ام

گوئیا « او» مرده در من کاینچنین

خسته و خاموش و باطل گشته‌ام

 

هر دم از آئینه می‌پرسم ملول

چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟

لیک در آئینه می‌بینم که، وای

سایه‌ای هم زانچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه هندو به ناز

پای می‌کوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده‌ام از نور خویش

 

ره نمی‌جویم به سوی شهر روز

بی‌گمان در قعر گوری خفته‌ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مرداب‌ها بنهفته‌ام

 

می‌روم... اما نمی‌پرسم ز خویش

ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست؟

بوسه می‌بخشم ولی خود غافلم

 

« او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئیا شب با دو دست سرد خویش

روح بی‌تاب مرا در بر گرفت

 

آه... آری... این منم... اما چه سود

« او» که در من بود، دیگر، نیست، نیست

می‌خروشم زیر لب دیوانه‌وار

« او» که در من بود، آخر کیست، کیست؟

 

فروغ فرخزاد – دیوان اشعار – دیوار – نشر مروارید

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 11:50 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

    آخه یعنی چی بلند می شیم می‌ریم مجلس ختم، دم در صاحب عزا رو گیر می‌یاریم و باهاش دست می‌دیم و ماچ و بوسه می‌کنیم و می‌گیم امیدوارم غم آخرت باشه. خوب این یعنی امیدوارم نفر بعدی که تو خانوادتون می‌میره خودت باشی. مرگ که تعطیل نمی‌شه.

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 11:40 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   او هم شعر و ادبیات را دوست دارد، اما معتقد است ادبیات و هنر برای استراحت بشر است. پس از کار و اندیشه‌ی سخت باید در زنگ تفریح زندگی رفت به سراغ هنر. آن روزها که در آستانه‌ی اخراج از دانشگاه بود و به پر و پایش پیچیده بودند، حجابش را و حرف‌هایش را سر کلاس‌ها زیر ذره‌بین گذاشته بودند و هر روز سئوال پیچش می‌کردند، وقتی می‌آمد خانه می‌رفت سراغ موسیقی یا شعر. ضبط کوچکی را می‌گذاشت کنار ظرف‌شویی آشپزخانه و صدای شرشر آب را با موسیقی قاطی می‌کرد و به آرامی ظرف می‌شست. حوصله‌ی حرف زدن نداشت. یک‌بار به او گفتم که این خصلت او اصلا زنانه نیست. زن‌ها در این موارد خودشان را می‌ریزند بیرون، حرف می‌زنند، گریه می‌کنند، داد می‌زنند. او لبخندی زد و گفت: «خوش به حال‌شان!»   

  آن روزها می‌دیدم اصلا سراغ کتاب‌های جدیدی که دوستانش از خارج فرستاده‌اند نمی‌رود و همه‌اش شعر می‌خواند. خوشحال بودم که همدلی‌اش با من بیشتر شده. یک روز با احتیاط گفتم: «می‌بینی ادبیات و هنر چه دنیایی است؟»

  لبخندی از روی بی‌حوصله‌گی زد و گفت: «دنیای همدردی است. پیام‌های عاطفی انسان‌هاست در طول زمان که بتوانی دریافت‌شان کنی و احساس نکنی که تنهایی.»

 دوقدم این‌ور خط – احمد پوری – نشر چشمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 5:30 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 
هرگونه استفاده از نوشتار و عکس های این وبلاگ بدون اجازه کتبی از صاحب آن در نشريات چاپی و اينترنتی ، حتی با ذکر نام و منبع ، ممنوع است