یه روزایی و یه وقتهایی، یه آدمایی توی زندگیمون هستن که اون موقع فکر میکنیم چقدر خوشبختیم که بهترین آدمهای دنیا شدن دوستای ما. ولی یه روزی که این آدمها با یه بهونهی ناخواسته، از زندگیمون میرن بیرون تازه میفهمیم که در نبودشون، زندگیمون ممکن بود خیلی بهتر بگذره. ممکن بود خیلی پرشتابتر بگذره. این ئه که میگم قناعت خیلی وقتها صفت خوبی نیست.
گزل به برههاش که نگاه میکرد، در یک آن هزار رنگ و اثر زندگی، انگار تو مردمک چشمهایش رژه میرفتند. در واقع برهها مو میدیدند و گزل پیچش مو. حال هم که گزل به برههایش نگاه میکرد، هم از تماشای آنها غرق شوق و لذت بود و هم در همان حال، دلش دریای غم.
دیگر چرا دریای غم گزل؟
«... از این که میدانم دنیا را به آسانی و بی تاوان به کسی نمیدهند؛ این است که غمگینم. برای برههایم غمگینم.»
پس چرا شاد هستی و چطور میتوانی شاد باشی؟
«... شادیام گذرا و ناپایاست، شادی گذرایم از آن بیخبریست، بیخبری برههایم. میپایمشان تا لحظههایی ایمن زندگی کنند، شادم از آن لحظه ایمن و غمگینم از بی اعتباری لحظهها. آه...
آنها انگار دو عروساند و از نیش دنیا هنوز هیچ ننوشیدهاند، آنها هنوز خبر از خطرها ندارند. اما من...این آرامش را کمینگاه خطر میبینم، نه جای امن و عافیت و ...چه چاره میتوانم بکنم؟»
برای موسیقی غیرسنتی ایرانی که مدت زیادی بود پدر تکرار و کلیشه و خزوخولبازی را درآورده بود، پیدا شدن صداهای تازه و استعدادهای خلاق در این چند سال اخیر پدیدهی نیکی بوده است. جسورانهتر شدن متن ترانهها و شکستن اسلوب و قواعد کلشیهای و ورود کلمات و عبارات روزمره زندگی و حتی گاهی تعبیرات به شدت هنجارشکن اجتماعی، هوای تازهی موسیقی ایرانی در این چند سال بوده. از این گذشته مدتیست که خوانندگان محترم پارسیزبان پی بردهاند که موسیقی فقط ژانر پاپ ندارد. جالب اینجاست که استعداد خوبی هم از خود در این تجربههای جدید نشان دادهاند. در این بین نقش گروههای زیرزمینی داخل ایران و نیز فعالان ایرانی موسیقی که مقیم اروپا هستند، در شکستن انحصار پر از کلیشهی لسآنجلسی بسیار پررنگ بوده است.
بنظر من یکی از بهترین نمونههای این هوای تازهی چند سال اخیر کسی نیست جز آرش لباف که مقیم سوئد است. آرش یکی از معدود هنرمندان ایرانیست که کارهایش سرشار از انرژی و پویایی است و فقط رو به جلو نگاه میکند. من همیشه اینجور آدمها را ایرانیانی تعبیر میکنم که میدانند در دنیا بزرگتر از کوروش و مولانا هم وجود دارد. ملودی و ریتمهای ترکیبی و دوستداشتنی همراه با شعرهای ساده و مینیمالیستی که شاید خیلی از مواقع از نظر شنونده عام ناآشنا به موسیقی روز جهان خندهدار هم باشند مهمترین مشخصه کار آرش است. آرش جزو معدود ایرانیانی است که جهانی فکر میکند و قواعد جهانی شدن را هم خوب بلد است. مرز نمیشناسد. دنیای محدود ما ایرانیها و کلن مردم خاورمیانه همیشه یکی از بزرگترین دلایل عقبماندگیمان بودهست. آرش از ایرانیانیست که این نقطه ضعف را ندارد.
آرش امروز همراه با آیسل تیمورزاده خواننده جوان اهل جمهوری آذربایجان به نمایندگی از این کشور در مرحله نهایی مسابقه یوروویژن در مسکو ترانهای اجرا خواهد کرد. و این حضور بسیار ارزشمندست، صرفنظر از اینکه موفق بشود در جمع پنج کشور برتر برای راهیابی به فینال قرار بگیرد یا نه (اینجا را ببینید). یوروویژن یکی از پربینندهترین رویدادهای موسیقی دنیاست و حتی مراحل مقدماتی آن بیش از ششصد میلیون بیننده دارد. خوب حالا خودتان حساب کنید اجرای آرش در این مسابقه چه فرصت بزرگیست برای جامعه موسیقی ایرانی که سالهاست از کاروان موسیقی روز دنیا جا مانده است. فرصتی برای درنوردیدن مرزهایی که وجود ندارند.
پینوشت: راستی این ترانه هم یکی از بهترینهایی بود که در این چند سال شنیدم. در آلمان ساخته شده و تنظیم بسیار زیبایی دارد. در ژانری اجرا شده که موسیقی ایرانی در آن بسیار فقیر است. یا حتی این یکی که در فرانسه خوانده شده و به نظرم کار خوبی بود ولی خوب شنیده نشد. شاید بخاطر بکگراند شوشی آهنگسازش باشد!
دروغ دیواری است
که هر صبح آجرهایش را میچینی
بنای بی حواس من!
در را فراموش کردهای
آب تا گردنم بالا آمده
آجرها تا گردنم بالا آمده
آب تا لبهایم بالا آمده
آب بالا آمده...
من اما نمیمیرم
من ماهی میشوم
گروس عبدالملکیان – رنگهای رفتهی دنیا – نشر آهنگ دیگر
ساعت از دوازده نیمه شب گذشته بود. وسط هال ایستاده بودم و مگسکش سفید پلاستیکی را با مهارت خاصی توی هوا میچرخاندم. درست مثل ساطور قصابی. نیم ساعتی بود که مشغول کشتن بودم. دیوارها پر شده بودند از جنازههای نصفه نیمهی پشههایی که به دیوار دوخته بودم. مادرم آخرین لیوان را شست و گذاشت توی جاظرفی. چراغ آشپزخانه را که خاموش میکرد خیلی آرام گفت: "بس ئه دیگه. برو بخواب. گناه دارن داری اینجوری میکشیشون." مگسکش از دستم افتاد.
*عنوان این پست الهام گرفته از رمان محبوبم - چراغها را من خاموش میکنم - نوشتهی زویا پیرزادست.
شاید همش تقصیر این روزهای بهاری ئه. این عصرهای نمدار اردیبهشتی. تقصیر اون پیادهروی خلوت پشت خونهمون که این روزها بوی علف تازه میده. بوی چمن بارون خورده. تقصیر اینکه از خونه ما تا اون خونه بهاری، یهضرب فقط ده دقیقه راه ئه. تا اون خونهای که جنس دیوارش سیمان تگری ئه و از روی نردههای آهنی بالای دیوارش یک عالمه خوشههای بنفش یاسمن ریخته پایین. همون جایی که بعد بارون کف پیادهرو پر میشه از گلبرگهای نازک بنفش. بوی یاسمن تازه دماغمو قلقلک میده و قدرت رفتنو ازم میگیره. اون وقت ئه که باید وایسم. باید سرمو بلند کنم، چشمهامو ببندم و نفس عمیق بکشم. بو بکشم. اینقدر یاسمن بریزم توی ریههام که باورم بشه زندهام. باورم بشه بهار ئه. با خودم قرار بذارم اینقدر چشمهامو باز نکنم تا یه گلبرگ بنفش کوچولو، خیلی آروم توی هوا تاب بخوره و بیاد بشینه روی گونههام. اصلن همش تقصیر همین یاسمن روی دیواره که این روزها بیشتر از هر کار دیگهای فقط پیادهروی میکنم. بیشتر از هر کار دیگهای فقط بو میکشم و همهجا دنبال بوی بهار میگردم. دنبال بوی تو.

تازهترین نمایشگاه تورج خامنهزاده و مهدی وثوقنیا، دو تن از اعضای اصلی عکاسان قزوین، مثل همیشه کار متفاوتی شده و توصیه میکنم حتمن ببینید. برای من که چند سالی در مسیر مدرسه هر روز این بنای تاریخی را میدیدم و چند سال پیش هم که برای اولین بار در نوروز برای بازدید عموم باز شد، جزو اولین بازدیدکنندگانش بودم، دیدنش به این شکل روایی و با این فرم اجرایی بسیار دلانگیز بود. اینجور پروژهها بدلیل نوستالژیک بودن معمولن بسیار دچار کلیشه میشوند ولی در عکسهای این نمایشگاه کمتر اثری از تکرار و تقلید و کلیشه هست.
زمان: ۱۷ – ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
ساعت: ۱۶ تا ۲۰
مکان: گالری آریا، خیابان ولیعصر، بالاتر از خیابان بهشتی، کوچه زرین ، پلاک ۱۰

شاید هیچ کدوم از مجموعه عکسام به اندازهی این آخری سر و صدا راه نینداختن. خیلی خیلی ممنونم از تمام دوستانی که لطف کردند و به هر نحوی به اطلاع اینجانب رسوندند که از نظر آنها این مجموعه باید اول میشد و دریغ که نشد. البته نکته جالب این بود که چند روز اول که عکسهام روی سایت بدون اسم منتشر شده بود، هرکس منو میدید، میگفت: والا توی عکس های مسابقه فرش، من فقط از اون مجموعه هه خوشم اومد، تک عکسهاش رو دوست نداشتم ولی مجموعهش خیلی خوب بود. خوب حقیقتش این ئه که حس خیلی خیلی لذتبخشی داشت اینجوری در مورد کارم بشنوم، بخصوص اینکه مطمئن بودم که عکسهام بدون اسم دیده شدن و بیننده از این تعریف پیش من منظوری نداره. راستش در بین داوران هم ناصر تقوایی و س.صمدیان به شدت از کار خوششون اومده بود و بهمن جلالی هم تنها با برخی فریمها مخالف بود و گفت که از ایده و نوع اجرا خوشش اومده و فقط چند فریمش باید اصلاح بشه. البته یکجورایی اینطوری بهتر هم شد. چون الان براش خیالاتی دارم و مشغول یه کارایی هستم و اگر اول میشد طبیعتن دستم برای ارائهش به فرمت دیگهای بسته میشد. کار خوب دیده میشه و جای خودش رو باز میکنه. من مطمئنم. در این مورد هم اگر واقعن کار خوبی باشه حتمن با شرایط بهتری و در جای بهتری دیده خواهد شد. از این مجموعه بیشتر خواهید شنید. قول.
راستش تعداد فریمهاش خیلی بیشتر از اینهاست ولی بدلیل محدودیت تعداد نتونستم تمومشون رو برای این مسابقه ارائه کنم. برای مسابقه فرش ده تا فرستاده بودم که یکیش رو داوران فرمودند شلوغه و باید خلوتتر بشه ولی من حاضر نیستم اصلاحش کنم و اون فریم عمدن شلوغه و شلوغ هم میمونه. امیدوارم بزودی یه بلای درست و حسابی سر کل مجموعه بیارم البته با کمی تغییر و اصلاحات بهجا. خوشحالم که کار دیده شد و نقد شد و صد البته کلی تعریف شنید. عکاس همین جوری پیشرفت میکنه. اما در بین تمام نقد و تعریفها، راستش این نوشته خیلی به دلم نشست و یه جورایی خیلی امیدوارم کرد. به دو دلیل، یک اینکه محمدرضا طهماسبپور پژوهشگر و استاد عکاسی است و دیگه اینکه خوب میدونم که این فرد آشنا به عکاسی آکادمیک، به شدت منتقد رک و بیتعارفیست و نقدهای صریح و بیپردهاش دوست و آشنا نمیشناسد. بخاطر همین هم مطمئنم که کارم نکاتی برای دیده شدن داره. نمیتونم کتمان کنم که چقدر لذت بردم وقتی خوندمش و چه حس خوبی بهم داد، حسی خیلی لذت بخشتر از جایزه اول. مطمئنتر شدم که این کار حد و اندازهی شایستهی خودش رو پیدا میکنه. مسابقات رپرتاژی آخرشون همین جوری تموم میشه. فقط ایده میدن واسهی کار و عرصهای هستن برای دیده و نقد شدن.
اعتراف میکنم در مورد این مجموعهم خودم هم به این مقدار راضی نیستم. کلی تعریف ازش شنیدم و از این مهمتر براش خیلی زحمت کشیدم. اتودهای اولیهش خیلی طول کشید و کل هفتهی دوم تعطبلات نوروزم رو گرفت. طرح و پرداخت نهاییش هم از اون چیزی که فکر میکردم مشکلتر بود. خودم خیلی اذیت شدم و صد البته مادربزرگ مهربونی، که وسط دید و بازدیدهای کسالتآور عید خونهش رو کلن ریختم به هم و اون صبورانه فقط نگاه میکرد. ولی خوشبختانه در کل واکنشهایی که دیدم خیلی خیلی لذتبخش و انرژیزا بودن. هم نقدها و هم تعریفها. حالا حالاها هم که باهاش کار دارم. از اون کارام ئه که خیلی دوستش دارم و میخوام باهاش زندگی کنم و خوش باشم. که اصلن غرض همین آخریست.

نمیدونم از عوارض هتل پنج ستاره بود و اون سلف سرویس رویایی و استخر و سونا و اسنوکر و بقیه بند و بساطش یا بیانگیزهگی ناشی از پرباری سفر قبلی ( + ، + ) یا هوای شرجی و داغ جزیره که کلن بیخیال کیشگردی شدم و سفر بیشتر شبیه اردوهای فشرده تیم ملی توی هتلها شد تا سفر عکاسانه. البته چگالی بالای استاد و باتجربهگان هم در اطرافم و لابی هتل بیتاثیر نبود، بخصوص که برخی از برگزیدگان هم خودشون یکپا استاد بودن. به هرحال هیجانانگیزترین دستاورد این سفر شاید تماشای دو مسابقه نیمهنهایی لیگ قهرمانان اروپا در لابی هتل همراه بزرگان عکاسی و سینما بود و اینکه چقدر آدم حال میکنه فوتبال رو با آدمهای پرهیجان ببینه. این عکسها رو هم از تراس بالای هتل گرفتم که حداقل یادم نره منظره جلوی هتل چه شکلی بود. سفرنامهی بدون عکس هم که اصلن نمیشه.

کلن مزیت بزرگ اینجور رویدادهای عکاسی که عکاسان جوان و داوران باتجربه و بداخلاق چند روزی دور هم جمع میشوند، بحثها و نقدها و لابینشینیهایی است که بنظر من مثل یک دانشگاه میمونه. من از لابینشینیهای فیروزه خیلی چیزها یاد گرفتم و به جرات میگم لابینشینیهای کیش از تبریز هم بهتر بود. چون تعداد عکاسان کمتر بود و چگالی استاد به شدت بالا. خوب من س.صمدیان رو مثلن کجا میتونم گیر بیارم که اینقدر وقت داشته باشه که کل هاردیسک لبتابم رو نشونش بدم و تازه یک نیمهی بازی آرسنال – منچستر هم بپره، اون هم خیلی با حوصله نکاتی رو بگه که من بیتعارف غیر ممکن بود حالا حالاها اصلن به فکرشون بیفتم. نقدها و توصیههای او در این سفر یکجورایی میتونم بگم مسیر من رو در عکاسی بسیار تغییر خواهد داد. یا مثلن همین الان خیلیها آرزو دارن فقط لحظاتی با بزرگی مثل ناصر تقوایی همنشین باشن. خوب من چند روز در کنارش بودم و کلی راجع به عکسهام با هم صحبت کردیم و چون از کارم در این نمایشگاه بسیار استقبال کرد، برای کلی کار در آینده هم برنامهریزی کردیم. یا مثلن نقدهای بعضن تند عکاس بزرگی مثل بهمن جلالی روی برخی فریمهای مجموعهام، چیزی بود که فقط اونجا میتونستم بشنوم و چه بد می شد اگر نمیشنیدم. حالا به این جمع اضافه کنید بزرگانی چون حسن سربخشیان، رضا معطریان، مهدی منعم و بقیه همراهان رو. اصلن بحث استاد و استادبازی نیست، که من یکی خودم بیشتر از هرکسی حالم از این پدیده چندشآور به هم میخوره، ولی اینکه وقتی من هنوز اصلن به دنیا نیومده بودم فلان همسفرم در گالریهای اروپا نمایشگاه برگزار میکرده، نکتهایست که ترجیح میدم از کنارش به آسونی رد نشم. فقط یکبار بدهید کارهایتان را افرادی مثل س.صمدیان یا بهمن جلالی نقد کنند تا بدانید تجربه یعنی چه و به چه درد میخورد و دماغ فیل چه پدیده نکبتیایست.

راستی لوح تقدیر این جشنواره هم در بین تمام لوحهایی که گرفتم یا دیدم انصافن بهترین بود. به شدت مینیمالیستی و کوتاه ئه با گرافیک خوب. برعکس بسیاری از این لوحهای جشنوارهها که در متن لوح قصه حسین کرد شبستری مینویسند و کلن اسم عکاس و مقامش و اصل قضیه فقط نیم سطر جا میگیره. زحمت دو عکس آخر این پست رو هم دوست عزیزم عبدالحسین رضوانی کشیده البته با دوربین من. عکس پائین حسن سربخشیان رو نشون میده با G9 معروفش که فکر کنم اگر یکروز تصمیم بگیره تمام فیلمهایی رو که باهاش گرفته یکجا منتشر کنه، فیلم هیجانانگیزی میشه.

پنهان نمیکنم که وقتی اینجا رو میخونم، احساس خوبی بهم دست میده. عکسهای منتخب نمایشگاه و نیز ده کار برگزیده را میتوانید اینجا ببینید. البته بدلیل اینکه کار من تنها مجموعه پذیرفته شده بود دوستان لطف کردند و مجموعه من رو در یک بخش ویژه روی سایت به نمایش گذاشتن. بسیار سپاس از حسن سربخشیان عزیز و همسرش که انصافن خیلی زحمت کشیدند و مثل تمام جشنوارههایی که حسن سربخشیان امور اجرایی رو بر عهده داشته، این بار هم همه چیز تا حد فراتر از استانداردهای ایرانی برنامه ریزی شده و دقیق بود. همچنین ممنونم از زحمات دوست بسیار عزیزم محسن زینالعابدینی که یک تنه به اندازهی یک دبیرخونه کار میکرد. کلن تجربه خوبی بود. زندگی خوب با تجربههای خوب ساخته میشه. با لحظاتی که لزومن ایدهآل نیستند ولی روزی دل آدم برایشان تنگ میشود.
از بس بهار در چشم تو بود
من فریب چشم تو را خوردم
اما به بهار بد نمیگویم
و نه به چشمهای تو
که این فریب شیرین
همهی عمر مرا بهاری کرد
حالا اگر میخواهی، برو، چشمهایت را از من بگیر
این بهار همهی روزهای مانده را کافیست...
چیستا یثربی – زنی که تابستان گذشته رسید – نشر قطره
من و خود من تا آخرش با همیم
من و خود من واسه هم نمیزنیم
من و خود من مثل یه کوه محکمیم
* متن ترانه و آهنگ از رامین زمانی
بسیار ممنونم از تمام دوستانی که حداقل به اندازهی یک دقیقه برایشان ارزش داشتم و وقت گذاشتند و برای انقلابات پیکسلیام نظر نوشتند. نظرات عمومی را منتشر کردهام و نظراتی هم که بطور خصوصی نوشته شده بودند طبیعتن هرگز منتشر نخواهند شد. اما راستش تقریبا بیشتر نظرات درخواست ادامه وبلاگنویسی به شیوه گذشته بودند با تاکید بیشتر روی برخی موضوعات. اما در مورد بعضی نکاتی که دوستان در نظراتشان اشاره کردند:
1. سفرنامه: ظاهرن اگر من مارکوپولو شوم انسان موفقتری خواهم بود تا حضور در عرصههای دیگر. بیش از هر چیزی دوستان از سفرنامهها استقبال کردند و تعدادی دوست بینام و نشان هم خواستار ادامه سفرنامه اروپا شدند. به روی چشم. سفر رفتم حتمن سفرنامهش را تقدیم خواهم کرد و در مورد اروپانوردی هم فعلن متاسفانه نمیتوانم ادامه بدهم ولی در اولین فرصت حتمن. باور کنید کار سخت و بسیار وقتگیری بود نوشتن همان چند پست دربارهی اروپانوردی. گذشته و رفته و تموم شده ولی نوشتن در موردش می تواند تمرین خوبی برای نوشتن باشد و بهانهای برای سر و سامان دادن به عکسهای هنوز هم پراکندهاش.
2. نوشتههای پراکنده: خوشحالم که نوشتهها هم با استقبال روبرو شد ولی از پراکندگی موضوعات گلایه شده که بنظر من این امر وقتی فرد تنوعطلبی درباره روزمرگیهاش مینویسد، طبیعیست و ناگزیر. سعی میکنم زین پس نه بیشتر بلکه با کیفیتتر بنویسم.
3. متون و اشعار گزینشی: با توجه به نظرات دوستان، این بخش هم ظاهرن خوب جواب داده است. اما اینکه نام و نشان منبع را کامل مینویسم، کوچکترین کاریست که در حق آفریننده آن اثر میتوانم بکنم. وظیفه است و نیازی به تشکر نیست و از این گذشته تبلیغ کتاب یا ناشر هم نیست. خودم بارها روی اینترنت مطالب زیبایی خواندهام که خیلی دوست داشتهام کتابش را بخرم یا حتی نام نویسندهاش را بدانم ولی نقل کننده آن مطلب کملطفی کرده بود. خیلی وقتها چیز قشنگی که خواندهام را دوست دارم با دیگران قسمت کنم. خیلی وقتها هم میخواهم چیزی بنویسم ولی وقتی میبینم شعر یا قسمتی از رمانی که در حال خواندنش هستم، خیلی بهتر، زیباتر و کوتاهتر از من مفهوم و منظور مورد نظرم را بیان کرده، خوب مگر مرض دارم خودم بنشینم سه صفحه چرت و پرت بنویسم.
4. نوشته + عکس: روی آرشیو همین وبلاگ در حال حاضر تعداد زیادی پست بصورت ترکیب نوشته یا شعر با عکسهایم وجود دارد ولی الان مدت زیادیست که سلیقهام دیگر این سبک ترکیب را نمیپسندد. مثلن دیگر دوست ندارم از ماه عکس بگیرم بعد هم زیرش شعری درباره ماه بنویسم یا هر چیز دیگری. هیچ وقت هم نرفتم مثلن در مورد کدو حلوایی بنویسم و بعد چون باید حتمن نوشتهم عکس هم داشته باشد و در آرشیوم عکس از کدو حلوایی نداشتم، بروم از روی اینترنت عکس کوچک یا بزرگی را با هر کیفیت و زاویهای از کدو حلوایی پیدا کنم و بچسبانم بغل نوشتهم. این بنظرم کار چندشآوریست و هرگز این کار را نمیکنم. باور کنید کار چیپ و کممایهایست. من وبلاگ مینویسم، صفحهبندی روزنامه که نمیکنم.
5. تغییر رنگ و قالب وبلاگ: والا دروغ چرا. من خودم بیشتر از همه شما مایلم دستی به سر و روی رنگ و شکل و شمایل اینجا بکشم ولی راستش زیاد از HTML سر در نمیآورم و وقت و حوصلهش را هم ندارم. کسی بتواند کمک کند من هم استقبال میکنم.
6. مقالات هنری: والا من اصلن در حدی نیستم که مقاله هنری بنویسم و بعدش به زور بکنم توی پاچه ملت تا فیض ببرند. اگر هم جایی چیزی در این مورد میخوانم که خوشم میآید، ترجیح میدهم لینک بدهم تا اینکه مثلن نصف مطلب طرف را کپی کنم روی وبلاگم و تازه خیلی لطف کنم انتهای مطلب لینکی به سایت اصلی بدهم. مگر مرض دارم خوب، از همان اول لینک میدهم. بنظرم این هم از آن "خط قرمزهای وبلاگ زردکن" است و هرگز اینجا دیده نخواهد شد.
7. مقالات سیاسی بلندتر: مقالات سیاسی بلندتر و کاملتر که هیچ، اصلن مطلب بلند نمینویسم. به هیچ وجه. این دنیا، دنیایی نیست که من ده پاراگراف بنویسم بعد شما بیایید و با ذوق و شوق و دقت و سر فرصت تمامش را بخوانید. مطلب بلند وبلاگی خواننده ندارد. باور کنید. این پستهای سیاست جهانی هم که هر از گاهی مینویسم نه تحلیل است و نه خبر حرفهای. تنها اشاره کوچکیست به یک رویداد مهم جهانی تا به مثابهی تلنگری باشد، هرچند کوچک، به نرمهی گوش برخی دوستانم که فقط آدرس سر کوچهشان را بلدند. "اکونومیست" و "نیویورکر" که باز نکردهام. خلاصه به این دلیل تحلیل بلندتر سیاسی نمینویسم و صد البته که تخصصش را هم ندارم.
8. وقت بیشتر برای وبلاگ: راستش با توجه به سند چشمانداز هدفگزاریهای کلان برنامهی یکسالهی توسعهای که برای خودم ریختهام، در سال 88 وقت کمتری برای وبلاگ خواهم داشت ولی حالا بریم جلو بوق بزنیم شاید وقت هم پیدا کردیم.
9. موسیقی: متاسفانه هیچ کس به این حوزه اشاره نکرد و من مجبورم جای خاصی برای موسیقی در رویکرد جدید دلتنگیهایم باز کنم. بنظر من و بسیاری دیگر از غولهای دنیا (فردا ناهار زرشک پلو داریم)، پس از ادبیات، موسیقی مهمترین و پیشگامترین هنرهاست و نقش بسیار مهمی در خوب زندگی کردن انسانها دارد. تمام ملتهای پیشرفته و صاحب نفوذ دنیا موسیقی غنی و قابل اعتنایی دارند. همه باید موسیقی خوب گوش کنند. منتظر پستهای موسیقی محور باشید.
10. بخش جدید: گفتم پیشنهاد بدهید برای اضاقه کردن بخشها و موضوعات جدید به وبلاگ. همه نوشتید آقا همینجور خوب ئه. خوب باشه. ما هم نوآوری نمیکنیم فعلن. درش را گل گرفتیم. ولی از امروز یک پدیده جدید در وبلاگ قابل رویت خواهد بود و آن همانا نوشته زیر عنوان وبلاگ در بالای صفحه است که با چشم غیر مسلح هم قابل رویت است و تقریبا هر روز قرار است تغییر کند و به مرور متوجه خواهید شد که به چه دردی میخورد. زود داوری نکنید. این ته ته ته خلاقیت من است برای این وبلاگ.
پینوشت: این وبلاگ حدود بیست و هفت روز به روز نشد و در این مدت تنها سه نفر سراغ از دلیل به روز نشدنش گرفتند. این در حالی بود که دلتنگیهای پیکسلی از آن دسته وبلاگهایی نبود که فقط دوبار در ماه به روز میشوند و ملت عادت دارند به سکتههای طولانیشان. خلاصه این علامت بسیار بد و ناامیدکنندهای بود. این یعنی اگر روزی من افتادم مردم و وبلاگم به روز نشد، فقط سه نفر خواهد دانست که من مردهام.


