تبليغاتX
دل‌تنگی‌های پیکسلی

دل‌تنگی‌های پیکسلی

۴۰ درصد ایرانیان به حد تعادل،۴۰ درصد بیش از نیاز و ۲۰ درصد کمتر از نیاز خود پروتئین دریافت می کنند.

 

      چند سال پیش س.صمدیان حرف جالبی زده بود. تو یه مصاحبه ‌گفته بود اتفاقاتی که یک عکاس خبری ایرانی در سی سال گذشته تاریخ ایران تجربه کرده برای یک عکاس سوئیسی ممکن ئه در چند قرن اتفاق بیفته. این روزها که خواسته یا ناخواسته شتاب زندگی همه ما یه جورایی بیشتر شده سرعت تجربه‌اندوزی‌مون هم بیشتر شده. مثلن من اصلن فکر نمی‌کردم در طول یک روز در دانشگاه از صبح تا شب شاهد چنان رویدادهایی باشم و چیزهایی رو از نزدیک ببینم که چندین سال فقط توی روزنامه‌ها در موردشون خوانده بودم. 26 خرداد 88 در میان روزهای دانشجویی من روزی فراموش نشدنی‌ شد. روزی که با خواست اکثریت خشمگین، آخرش به تمدید غارنشینی این ترم انجامید. الان بیشتر از دو هفته‌س که توی غارم. از ترم پیش محظ دور هم بودن و صفا، به غارنشینی ویولن اضافه کردم حالا از این ترم داستان کوتاه و حتی رمان هم اون وسط‌ها جا دادم. آی حال می‌ده وسط این سینوس کسینوس و رزونانس و توربیولنت و پلاستیسیته. آی حال می‌ده. اما وقتی شتاب زندگی زیاد بشه واسه آدم سئوال‌های پرشتاب هم ایجاد می‌شه و این سئوال‌های پرشتاب رو با هر چیز دم‌دستی و کم‌شتابی نمی‌شه پاسخ داد. بقول ما مکانیک‌ها مومنتوم‌ش باید زیاد باشه. یکی از این مومنتوم بالاهایی که این روزها با کله رفتم توش دیوان شاملو‌ ئه. و در این با کله شیرجه رفتن دارم چیزای جدیدی کشف می‌کنم. چیزایی که تا حالا نکشفیده بودم. اصلن آدم باید بشینه گاهی یه سری چیزها رو دوباره بخونه.

  پی‌نوشت: این دیوان شاملو رو کسی برام خرید که اون موقع فکر می‌کردم "انسان" رو می‌فهمه و معنی این کلمه رو می‌دونه ولی بعدن بهم ثابت شد که اون هم از اون‌هاست که جلوتر از نوک دماغ‌ش رو نمی‌بینه. و این‌جوری این قضیه شد یکی از بزرگ‌ترین پارادوکس‌های بی‌جواب زندگی من. این‌که چرا کسی که هنوز انسان رو نمی‌فهمه و سرنوشت انسان‌های دیگه براش مهم نیست دیوان شاملو کادو می‌بره. چند وقت پیش جواب این پارادوکس رو پیدا کردم: ما ملت ظاهربین و سطحی‌نگری هستیم. استاد ادا درآوردنیم. به همین راحتی. این‌ها رو خیلی راحت در مورد اون دوست این‌جا می‌نویسم چون مطمئنم به همون دلیل نوک دماغ عمرن گذرش به این‌جا بیفته. 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 8:25 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   کلن در دو حالت آدم نمی‌تونه چیزی بنویسه و بقول یه دوست عزیز، دچار "یبوست وبلاگی" می‌شه. حالت اول این ئه که چیزی برای نوشتن نداره و حالت دوم این ئه که بیش از اندازه چیز برای نوشتن داره. ولی گاهی در شرایطی خاص یه حالت سومی هم پیدا می‌شه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 8:15 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

   "یازده ساله بودم که آموختم انسان قربانی سرنوشت و اتفاق نیست، بلکه بیش از هر چیز اسیر هوس‌های خویشتن است. و گاه، اگر احتیاط نکند، فدای هواهای دوستان‌اش."

ویلیام فاکنر - این یازده‌تا - نشر ماهی

+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت 10:40 AM  توسط کاوه بغدادچی 

 

   می‌خوام اعتراف کنم که عاشق این انتخابات شدم. البته نه بخاطر این‌که ده روز استثنایی برای ایرانیان آفرید. و نه بخاطر این‌که خیابون‌هامون رو شبیه عشرتکده کرد و مردم تا سه صبح به هنرنمایی در خیابون‌ها پرداختند و انواع متدهای راهبندان رو آزمایش کردند و آخرین مدل‌های رقص رو به نمایش گذاشتند و بار دیگر ثابت کردند آب نیست والا شناگرهای ماهری‌اند. نه بخاطر این‌که بهم یادآوری کرد که توی رقص از قاطبه‌ی ملت خیلی عقبم و باید برم بیشتر تمرین کنم. نه بخاطر این‌که خیابون‌هامون شبیه خیابون‌های بارسلون شده بود، بعد از اون‌که دو هفته پیش بارسا سه تا جام برده بود. نه بخاطر این‌که تو این ده روز هر کس، از بالا تا پائین، هرچی دلش خواست گفت. نه بخاطر این‌که این انتخابات به ملت فرصت داد تا تمرین دموکراسی و گفتمان و کمپین بکنند، که رفتار برخی از مردم تو این چند شب بیشتر شبیه واگشایی احساسی عقده‌های فروخورده‌شون بود تا رفتار سازمان‌یافته و هدفمند و آگاهانه‌ی سیاسی و تمرین دموکراسی. این‌که مردم ده روز خندیدند و ده شب با هم رقصیدند و مرزهای محافظه‌کارانه‌ی همیشگی رو شکستند و از ته دل شاد بودند چیز بدی نیست ولی اگر با مقیاس موقعیت کنونی نگاه کنیم این چند شب پتانسیل‌های خطرناکی رو به نمایش گذاشت. بعضی رفتارها در بعضی زمان‌ها نشانه خوبی نیستند. بگذریم که در این مجال نمی گنجد. خلاصه داشتم می‌گفتم که من دلبسته‌ی این انتخابات شدم ولی نه بدلایلی که گفتم و نیز نه به این دلایل دمکراسی‌خواهانه و جنبش‌های مدنی و باقی قضایا. من عاشق این انتخابات شدم به یک دلیل خیلی ساده. به این دلیل.

 پی‌نوشت: تو این مناظره‌های جنجالی کاندیداها که بحق جای خالی فوتبال‌های شبانه رو پر کرده بود، چی براتون بیشتر از همه جالب بود؟ من که کشته مرده‌ی آب دهن قورت دادن و با کرنومتر ور رفتن اون مجری ئه بودم. با اون سر تکون دادناش. بیچاره بیشتر شبیه روبات می‌موند. ته کلیشه بود طفلکی.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 9:50 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 10:15 AM  توسط کاوه بغدادچی 

 

   توی دنیایی زندگی می‌کنیم که دور و برمون هر روز اخبار بی‌شماری رد و بدل می‌شه و راستش بیشتر ما هم خیلی ساده و بی‌تفاوت از کنار خیلی از اون‌ها می‌گذریم. ولی یه وقت‌هایی هم هست که آدم احساس می‌کنه هر کاری بکنه نمی‌تونه از کنار بعضی از این خبرها به راحتی رد بشه و نمی‌تونه شب که توی تختش دراز می‌کشه و پیش از اون‌که خواب‌ش ببره، بهشون فکر نکنه. یه خبرهایی هستن که آدم‌ها رو ناامید می‌کنن، بنیان‌های فکری‌شون رو به هم می‌ریزن. یه خبرهایی هستن که به آدم‌ها این احساس رو می‌دن که واقعن دارن توی روزهایی زندگی می‌کنن که این روزها بعدن روزهای تاریک تاریخ رو می‌سازن. پس آدم‌ها باید گاهی چشم‌هاشون رو بیشتر باز کنن و به بعضی خبرها با چشم‌های خیلی بازتر نگاه کنن. یکی از این خبرهای چشم باز کن توی این روزها بدون شک این خبر بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 7:35 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

من اینجا چی‌کار می‌کنم؟! وسط این همه دروغ.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 3:20 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   [ظهر یک روز گرم خرداد ماه تهران در تاکسی]

 

-         راستی مامان، رفتم سونوگرافی ببینیم بچه‌ دختره یا پسر. حدس بزن چی شد؟

-         چی شد؟

-         هیچی. بچه پاشو بلند کرده بود، معلوم نشد.

-         آخی. بمیرم الهی. پس دختره.

-         دختره؟ از کجا می‌دونی؟

-         آخه دخترای ایرانی با حیان. طفلکی‌ از شرم پاشو بلند کرده دیگه.

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 4:25 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

   وقتی هنوز دست‌هات سرد نشده بودند، خریده بودیم‌‌ش. خودت سواش کرده بودی . با همون دست‌ها‌ت، از بین اون همه نهال. ریشه‌ش رو پیچیده بودیم توی پلاستیک تا هوا نخوره. آورده بودیم‌ش خونه و خودت با همون دست‌هات بیل رو برداشه بودی و کاشته بودیش وسط باغچه. یک‌ جایی که بتونی هر روز از پنجره دید بزنی‌ش. از اون روز یک سال نگذشته بود که دست‌هات سرد ‌شدند. تا این‌که رفتی. هنوز دو ماه هم نبود که رفته بودی، برگ‌هایش شروع کردند زرد شدند و ریختند. بعدش هم خیلی نگذشت که شد یک تیکه چوب خشک وسط باغچه. تمام پاییز و زمستون همون‌جا موند. همون‌جوری. خشک خشک. بهار که باغبون آوردم باغچه رو بیل بزنه بهش گفتم همش تقصیر سرد شدن دست‌های تو بوده که نهال بیچاره به این روز افتاده. هیچی نگفت. حتی نخندید. یک بیل زد زیر درخت. از ریشه درآوردش. یک کم با ریشه‌ پوسیده‌ش بازی کرد و بعد گرفتش جلوی صورتم و خیلی خشن گفت: کود زیاد دادی، ریشه‌ش رو سوزونده.

+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 3:45 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

پرندگان پشت‌بام را دوست دارم
دانه‌هایی را که هر روز برای‌شان می‌ریزم
در میان آنها یک پرنده بی‌معرفت هست
که می‌دانم روزی به آسمان خواهد رفت
و بر نمی‌گردد.
من او را بیشتر دوست دارم

گروس عبدالملکیان – رنگ‌های رفته‌ی دنیا – نشر آهنگ دیگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 5:5 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 11:25 AM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

  همیشه یکی از غم‌انگیزترین قسمت‌های سال برای من، در این چند سال اخیر، هفته‌های ابتدایی خرداد ماه بوده. روزهایی که لیگ‌های فوتیال اروپایی و جام قهرمانانش یک به یک به هفته‌ی پایانی می‌رسند و دو سه ماهی به تعطیلی می‌روند. البته برخی سال‌ها در ابتدای تیر ماه جام ملت‌ها یا جام‌جهانی‌ای در کار هست تا کمی از غصه سنگین این دو ماه بکاهد. امروز آخرین هفته‌ی لیگ‌ پرهیجان اسپانیا و لیگ خواب‌آور ولی دوست‌داشتنی ایتالیا هم به پایان می‌رسند و ما می‌مانیم و شب‌های گرم و تابستانی بی‌ پخش مستقیم. یک ماهش به امتحان و غارنشینی و حاشیه‌هایش می‌گذرد ولی تحمل بقیه‌اش آسان نیست. 

  اما آنچه این غم را این‌بار سنگین‌تر می‌کند این است که امسال اروپا شاهد پدیده‌ای بود که هیجان‌انگیزترین و زیباترین متدهای فوتبال مدرن را به نمایش گذاشت و با آماری خیره‌کننده و بازی‌هایی تماشاگر پسند بهترین تیم فوتبال قاره لقب گرفت. به جرات می‌گویم منی که دوازده سیزده سال است طرفدار دوآتشه‌ی بارسلونا هستم و در این سال‌ها تمام بازی‌های حساسش را دیده‌ام و در جریان فراز و نشیب‌هایش بوده‌ام و حتی این عشق یک بار پایم را هم به نیوکمپ باز کرده، هیچ‌گاه این تیم را این‌قدر در اوج ندیده بودم. البته هیچ‌وقت یادم نمی‌آید در این سال‌ها بارسلونا تیمی تدافعی بوده باشد و همیشه هجومی و رو به جلو بازی کرده است ولی امسال خط آتش این تیم واقعن بهترین بود. زدن بیش از 120 گل در 38 بازی رکوردی بی‌نظیر است. ارزش دوچندان کار بارسلونا شاید این‌جا باشد که هم زیبا و پاک بازی می‌کرد و هم نتیجه می‌گرفت. این‌قدر زیبا و مسلط بازی می‌کرد که حتی وقتی در برابر بازی کسل‌کننده و تدافعی چلسی در نیمه‌نهایی لیگ قهرمانان، با اشتباهات داوری سر تیم انگلیسی را بریدند، دل کسی برای چلسی نسوخت و یک‌جورایی حق به حق‌دار رسید.

    وقتی اولین بار عاشق بارسا شدم، پپ گواردیولا هنوز یک بازیکن بود. یکی از اسطوره‌های کاتالان‌ها، آن موقع برای تیم در جایگاهی بود که امروز کارلوس پویول در آن ایستاده. بعد از آنکه بعنوان بازیکن پا به سن گذاشت، اگر اشتباه نکنم، مدتی به برشا رفت و بعد هم غیب شد. اول فصل که سرمربی تیم شده بود و جانشین فرانک رایکاردی که بارسلونای او هم زیبا بازی می‌کرد، اصلن خوشبین نبودم که تا آخر فصل بماند چه برسد به اینکه چنین رویایی را رقم بزند. اما بارسلونا با هدایت او بهترین تیم اروپا شد. ژاوی، اتوو، مسی، هانری، پوبول، اینیستا، آلوز، ابیدال و تمام آبی و عنابی‌های کاتالان، ممنون بابت یک فصل رویایی و هیجان‌انگیز. ممنون از هیجانی که آفریدید تا شب‌های معمولی‌مان را به یاد ماندنی ‌کند. تماشای دریبل‌های سریع و بازی تک ضرب‌تان کمتر از رقص لذت نداشت. ممنون که زیبا بازی کردید و ممنون که انتظارمان را از فوتبال یک پله بالاتر بردید. بارسای امسال بدون شک فوتبال اروپا را یک گام به جلو هل داد. برای بارسای پپ نمی‌توان دل‌تنگ نبود. اوله بارسا. ويوا پپ.

 پی‌نوشت: با پایان بازی‌های امروز همچنین دو تن از بازیکنان افسانه‌ای برای همیشه با دنیای بازیگری فوتبال خداحافظی می‌کنند. پائولو مالدینی و لوئیز فیگو. که این آخری یک زمانی عشق تمام عیار من بود. زمانی که سلطان خط میانی بارسا بود. خوب یادم هست روزی که به رقیب درجه یک بارسا یعنی رئال مادرید پیوست کلی بغض کردم و به کاتالانی‌ها حق دادم که با پیراهن‌های منقش به نام او، توالت‌هایشان را دستمال بکشند و برایش در نیوکمپ دلار تکان بدهند. خداحافظ فیگو، عشق فوتبالی سال‌های نوجوانی من.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 4:35 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

  دست خودم نيست. نمی‌تونم به صورت ابتدا به ساکن در مورد کسی که پیتزا رو با دوغ می‌خوره و از همه بدتر برای دوست‌دخترش هم همین ترکیب رو سفارش می‌ده نظر مثبت داشته باشم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 3:20 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

قلب من اندازه مشت منه، مشتمو برای تو وا می‌کنم

چشم من اندازه پنجره‌هاست، تو رو بی پرده تماشا می‌کنم

دست من ادامه شاپرکاست، وقتی از شعله تو گر می‌گیره

بغض من از جنس بغض شاعراست، که همیشه بدجوری سرازیره

یکی از ما می‌تونه ابرا رو سر بکشه، از لج این قفس‌ها صدتا کفتر بکشه

.....

    صدای موزیک رو بلندتر می‌کنی. سکوت سنگین بعدازظهر خونه می‌شکنه. خوب می‌دونی چقدر این آهنگ مارتیک رو دوست دارم. می‌دونی اگر صداش رو زیاد کنی، بالشو از روی گوشم برمی‌دارم. اون‌وقت تو می‌یای و ‌می‌شینی لب تخت‌م. یک کم نگام می‌کنی و بعد لب‌هامو می‌‌بوسی. گرمی نفست روی صورتم ‌می‌شینه. اون وقت من چشم‌هام رو ‌باز می‌کنم و صورت لاغرت رو می‌بینم که داره دور می‌شه. لبخند کم رنگی می‌زنی، بدون اینکه لب‌هات از هم باز بشن. خیلی آروم با موهام بازی می‌کنی، با اون انگشت‌های کشیده‌‌ و با اون ناخن‌هایی که من همیشه فکر ‌کردم کدوم معادله‌ی غیرخطی‌ای بوده که ‌تونسته همچین انحنای زیبایی دربیاره. بقول خودت چنگ می‌زنی به خرمن سیاه همیشه آشفته. چشمک می‌زنی و بلند می‌شی . بدون اینکه چیزی بگی از اتاق می‌ری بیرون. می‌دونی که می‌دونم وقت چیه. می‌دونی که می‌دونم باید کجا بیام. تلوتلو می‌خورم.

 

   میز چوبی کهنه مثل همیشه زیر پنجره‌ نشسته. کهنه‌گی‌ش از اون کهنه‌گی‌هایی نیست که دوست داشته باشی بندازی‌ش دور. وقتی هر روز عصر دست‌م رو می‌زنم زیر چونه‌م و آرنج‌م رو روش تکیه می‌دم تا زل بزنم به تویی که دائم توی آشپزخونه این‌ ور اون ‌ور می‌ری و دستاتو توی هوا تکون می‌دی و برام حرف می‌زنی، میز جرجر صدا می‌ده و می‌دونم چه‌قدر این صدا رو دوست داری. اسم‌ش هم گذاشتی "سمفونی فرسودگی". روش هم رومیزی پهن نکردی. هیچ وقت پهن نمی‌کنی. می‌دونی  که بوی چوب رو دوست دارم. لاله‌های پلاسیده‌ی گلدون سفالی فیروزه‌ای، جاشون رو دادن به داوودی‌های سفید و صورتی. گلبرگ‌های پرپشت‌شون رفتن توی هم. انگار که همدیگه رو بغل کردن. پرده‌های کتان فیروزه‌ای رو طوری که فقط خودت بلدی، جمع کردی دو طرف پنجره. هیچ وقت نفهمیدم چطوری پرده‌ها رو این‌ قدر قشنگ جمع ‌می‌کنی. می‌شینی روبروی من. با نوک انگشتات ضرب ‌می‌گیری روی میز. لب پائینی‌ت رو گاز می زنی و منتظر می‌شی تا صدای قل‌قل کتری بلند بشه. خیره می‌شی به پنجره. چارچوب‌ش درخت بید وسط حیاط رو قاب گرفته. باد پیچیده لای شاخه‌های بید. برگ‌هاش دارن می‌رقصن. صدای قل‌قل آب جوش بلند می‌‌شه. ریتم تکراریش سکوت فضا رو سنگین‌تر می‌کنه. صندلی رو پس می‌زنی و بلند می‌شی. کتری رو خیلی آروم خالی می‌کنی روی چای خشک توی قوری. مدام فوت‌ش می‌کنی تا بخار داغش نشینه روی دست‌ت. چای باید دم بکشه. وقت داری. سمفونی فرسودگی دوباره نواخته می‌شه.  زل می‌زنی تو چشم‌های من. فقط نگاه می‌کنی. فقط نگاه می‌کنم. زمان به سنگینی می‌گذره . انحنای ابروی چپ‌ت به سمت پنجره خم می‌شه. نگام می‌چرخه به اون سمت. شمعدونی‌های روی هره‌ی پنجره‌ی آشپزخونه گل دادن. هر کدوم دو تا گل درشت قرمز. می‌خوای بازم یادم بیاری پارسال که چند روزی رفته بودی سفر، من فراموش کرده بودم آب‌شون بدم، وقتی برگشته بودی و برگ‌های نیمه جون‌شون رو دیده بودی، چشم‌هات یه جوری تنگ شده بودن و ابروهات یه جوری افتاده بودن پائین که من دلم ریخته بود و همون موقع با خودم عهد بسته بودم، از اون به بعد وقتی که نیستی، همه‌ی حواسم به شمعدونی‌ها باشه.

 

    نگاه‌ت رو از صورت من می‌گیری و به کتری می‌دی. موهای خرمایی لخت‌‌ت خیلی آروم می ریزه روی شونه‌هات. چای دم ‌کشیده. بلند می‌شی. دوتا لیوان‌ بلند دسته‌دار از قفسه بیرون می‌آری. خیره می‌شم به شبدرهای چهارپر درشت روی لیوان‌های نارنجی. چرا شبدرها رو بنفش کشیده؟ مگه شبدر بنفش هم داریم؟ شاید فقط واسه اینکه بنفش روی نارنجی خیلی قشنگ می‌شه. چای می‌ریزی. بخار گرم چای از لیوان‌ها پیچ می‌خوره و بالا می‌یاد و خیلی آروم توی هوا گم می‌شه. انگار یکی  توی یه جاده‌ی پر از مه برقصه و دور بشه و تو همون‌جور سر جات ایستاده باشی. یه بشقاب پر از گاتای قاچ کرده می‌ذاری جلوم. می‌خندی و زود می‌کشی‌ش طرف خودت. شرط می بندم باز هم از اون شیرینی‌فروش ارمنی خیابون ویلا خریدی. همون که وقتی سفارش گاتا می‌دی با لهجه ارمنی می‌پرسه: قهوه هم می‌خواین؟ بار آخری که رفته بودی مغازه‌ش، سرت خیلی درد گرفته بود. خیابون بند اومده بود. مترو شلوغ بود. هوا کثیف بود. منم همون شب توی مطب دکتر بهت گفته بودم که دیگه گاتا نمی‌خوام. گفته بودم نمی‌خواد بری مرکز شهر بخاطر چندتا قاچ گاتا. ولی گوش نکردی. گوش نمی کنی. گاتا دوست داری. گاتا دوست دارم. می‌دونی. دستت رو دراز می‌کنی و یکی بر می‌داری. چشم‌هات شیطونن. ابروهات رو می‌دی بالا. چشم‌هات برق می‌زنن. کلی حرف داری که می‌خوای تعریف کنی. کلی حرف داری که می‌خوام گوش کنم. چای‌م رو هرت می‌کشم. هنوز داغ ئه. زبونم می‌سوزه. حتمن باز داری تو دل‌ت می‌گی: همیشه هولی هپلی. زبونم رو در می‌یارم. آروم می‌خندی. آروم می‌خندم. بلند می‌خندی. بلند‌ می‌خندم. سکوت سنگین بعدازظهر خونه می‌‌شکنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 6:5 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 

   آدم مجبور، نیازمند به استعاره است. استعاره و باز هم استعاره. باید ساعت‌ها فکر کنی که فلان حرف را چه‌گونه بزنی ؛ از کجا به کجا برسی؛ چه را به چه ربط بدهی. باید کشف کنی؛ باید خواننده‌ات را به کشف برسانی؛ خواننده‌ی بی‌چاره‌ات باید مدت‌ها فکر کند تا بفهمد چه در مغزت می‌گذشته. تو همه‌ی تلاش‌ت را می‌کنی؛ آسمان را به ریسمان می‌بافی؛ هزار نشانه می‌گذاری که بفهمانی منظورت از فلان کس فلان چیز است و از بهمان کس بهمان چیز؛ اما در نهایت... در نهایت ممکن است خواننده پس از خواندن آن همه خزعبلاتی که به خوردش داده‌ای دچار تهوع شود! و چه‌قدر حق دارد! چه‌قدر این خواننده‌ی بی‌چاره حق دارد!

  عاطفه طیه - کجا می‌برند درختان مرده را - نشر ققنوس

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 5:5 PM  توسط کاوه بغدادچی 

 

     

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 6:50 PM  توسط کاوه بغدادچی  | 

 
هرگونه استفاده از نوشتار و عکس های این وبلاگ بدون اجازه کتبی از صاحب آن در نشريات چاپی و اينترنتی ، حتی با ذکر نام و منبع ، ممنوع است