
گاهی اوقات استاد اینقدر بزرگه که زحمت یک سفر طولانی و به قول خود استاد چند روز زندگی چریکی و دوری از اینترنت و هزار سختی دیگه رو براحتی می توان به جان خرید. اگر استاد خوش کلام و باسواد باشه می شه یک بند تا ۳ بامداد حرف زد و بحث کرد و ناگهان به یادآورد که برای شام هم باید فکری کرد. بعلاوه اگر استاد ساکن شهر خانه پدری هم باشد که ده دوازده سال باشد ندیده باشی دیگر هیچ مانعی نمی تواند جلوی این دیدار زندگی ساز را بگیرد. خونه استاد پرده نداره ، استاد می گه چیزی نداره که از نگاه های همسایگانش پنهان کند. استاد تنهای تنهاست. این روزها و پس از بازنشستگی از دانشگاه یا بقول خودش مرگ دانشگاهیش مشغول نوشتن کتابی درباره علل عدم توسعه یافتگی ایران علی رغم تمام پتانسیل هایش با رویکرد و نگاهی به رفتارهای غلط ایرانیان می باشد. استاد می گفت اکنون و در این سن و سال تازه به جایی رسیده که با تمام وجود درک می کند که چرا صادق هدایت خودکشی کرد البته معتقد است که خودکشی راه حل درستی نبوده و هدایت باید برای این سردرگمی جامعه ایرانی میان سنت و مدرنیته و در نتیجه خشمش از این موضوع و برخی رفتارهای متضاد جامعه ایرانی راه حلی هم ارائه می داده است. استاد آفت اصلی جامعه ما رو مدرنیزاسیون سطحی و ابتدایی می دونه و معتقده جامعه عوام ما به تمدن غرب نگاه سطحی و ساده انگارانه دارد.
در حوزه جهانی هم کلی بحث کردیم. از خشونت و دیکتاتوری و افراطی گری نظام های کمونیستی گفتیم که خیانتی به آرمان های سوسیالیسم بود و نیز بی حرمتی و نادیده گرفتن ارزش های انسانی و حقارت انسان در رژیم های سرمایه داری و امپریالیستی. از افراط و تفریطی که دنیا پر کرده است. استاد توصیه های جالبی هم به من بعنوان یک جوان داشت که می گفت تجربه زندگیش به او آموخته. می گفت بزرگترین درد جوان های ما رویایی بودن است و اینکه معمولا اشل زندگی آینده شان را بزرگ و غیر قابل دسترس در نظر می گیرند و این مخصوصا زیان روانی زیادی در بر خواهد داشت، بعضی چیزها خود به خود می آیند و نیازی به برنامه ریزی ما ندارند و تنها کافیست در مسیر زندگی یک انسان باشیم تا تمام رویدادهای خوب رخ دهند.
از قضای روزگار استاد هم مثل من عاشق پاریس است و این بهترین بهانه بود تا ساعت ها از زیبایی های این معجزه فرانسوی بگوییم. استاد خاطرات زیادی از زندگی در پاریس دارد. خاطراتی که اگر چه تاکنون بارها از زبانش شنیده ام ولی همیشه برایم تازه و شنیدنی است آنهم با لحن قصه گوی استاد.. دیدن دوباره تبریز پس از اینهمه سال احساس نوستالژیک خوبی برایم به همراه داشت. تبریز شهر زیبایی است با مردمانی خوب و صد البته رستوران های زیاد و غذاهایی بسیار لذیذ که بازهم صد البته اگر مهمان استاد سخاوتمندی هم باشی کلسترول خون رو ناگهان بالا می برند. تبریز - خانه پدری - برای من یادآور خاطرات ریز و درشت زیادی است یادآور جوانی انسانی که نقش مهمی در زندگی من داشته است و الان کیلومترها از من دور است. راستی اگر به تبریز رفتید تجربه قدم زدن در خیابان تربیت این شهر را از دست ندهید که تجربه ایست منحصر به فرد در خیابانی که از نظر کاربری و معماری در ایران منحصر به فرد است.

همیشه دوست داشتم از عزاداری مردم آذربایجان عکاسی کنم. اربعین امسال بالاخره این فرصت فراهم شد تا در بزرگترین بازار سرپوشیده جهان به این آرزویم برسم. مجموعه خوبی شد با عکس های زیاد و متنوع که متاسفانه این کامپیوتر ویروسی اجازه نمی ده بیشتر از این عکس برای ارایه آماده کنم. شرمنده فعلا ! این عکاسی البته یک حسن بزرگ دیگر هم داشت و آن آشنایی با دو همکار خوب بود. صابر قاضی عزیز که با اشراف کاملش بر بازار بزرگ تبریز و اخلاق نیکش بهترین هدیه خدا برای من سرگردان در آن بازار بزرگ بود و دیگری هم آشنایی با یاسین محمدی بوشهری عزیز که تمام خونگرمی و سخاوتمندی مردم جنوب رو یکجا در خود داشت. البته پس از مدت ها دیداری دوباره با علی حامد حق دوست عکاس خوب تبریزی از دیگر خاطرات آن روز بود. بدین ترتیب همه چیز به خوبی و خوشی به پایان رسید دوستان عزیز !!!

حالا دیگه از این به بعد منم و یک کوله و یک اتوبان و کلی بهانه برای سفر به دیار آذرآبادگان. راستی استاد کمک کرد شعری رو که در مورد عاشورا بود و دنبالش بودم پیدا کنم.

سفر به ارومیه و تبریز از اون سفرهایی بود که دوباره کلی دوست پیدا کردم. از پدیدآورندگان کنده شدن من از کنج خانه ، دوستان عزیز در ارشاد ارومیه ، هم بسیار ممنونم. آشنایی با علیرضا عطاریانی ، عکاس پر افتخار مشهدی ، امیر قادری ، کاظم حسینی عزیز که اگر نبود بدلیل بی کفایتی و کلیشه کاری های مجری همین لوح تقدیرم هم به یغما رفته بود و صد البته دیدار دوباره جواد مقیمی و پریدن از خواب خوش در اثر بازگشت دوباره اش از فرودگاه برفی ارومیه و دیداری دوباره با سید جلیل حسینی زهرایی و آزاده نوزاد. همچنین آشنایی با احسان قاسمی مهندسی از اهالی چابکسر که ساکن اصفهان بود. من معمولا بدلیل نوع رفتارم براحتی با افراد ارتباط برقرار می کنم و دوستان زیادی دارم و معمولا اگر با کسی به طریقی آشنا شوم رابطه پایدار دوستانه ای خواهیم داشت ولی در بین این افراد کمتر کسانی هستند که تمایل داشته باشم با آنها برای مدت طولانی هم صحبت و هم سفره و حتی هم اتاق شوم و اینجوریه که از نظر من احسان قاسمی یک پدیده است. دوستی ما بسرعت شکل گرفت ولی قول می دم تا ابد ادامه خواهد داشت.