در فاصلهی بین دو تا امتحان امروز لم دادهام زیر سایهی سرو نچندان بلندی وسط حیاط دانشگاه. پشتم از رطوبت چمنها خیس شده ولی اعتنایی نمیکنم و همونجور دراز میکشم و آرنجم رو میگذارم روی چشمهام. جایی رو نمیبینم. مغزم از ماتریسبازیهای امتحان قبلی واقعن داغ کرده و باید خنکش کنم. سعی میکنم بخوابم که داد و هوار یکی از دانشجوهای دختر بلند میشه. صدا از روبرو مییاد و خیلی بلنده. دختره باید خیلی نزدیک باشه. از همون زیر آرنجم یه نگاهی میندازم. نزدیک نیست. حداقل دویست متری با من فاصله داره ولی داره خیلی بلند داد میزنه. وایستاده روبروی دختر و پسری که روی لبهی یکی از باغچهها کنار هم نشستن. آستینهاشو زده بالا. یه دستشو زده به کمرش و اون یکی رو با انگشت اشارهی سیخ شده جلوی صورت پسره توی هوا میچرخونه و داره یه جورایی پسره رو میشوره و میذاره زمین. تمام دانشگاه جزوهها رو گذاشتن کنار و دارن تماشا میکنن. مغزم حال اومده از این همه هیجان. دارم سعی میکنم ببینم که دختره دقیقن چی میگه که درخت سروی که زیرش دراز کشیدم خیلی آروم خم میشه و سرفهای میکنه و در حالیکه برگهای سوزنیش صورتمو قلقلک میده، با صدای حجیم و مردونهای در گوشم میگه: "ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد."
