همین چند دقیقه پیش بود که دختر دستهاش رو گرفته بود جلوی صورتش و از دفتر آموزش زده بود بیرون. پشت سرش پسر کاغذ به دستی هم دنبالش بیرون دویده بود. آخرین روزهای ترم بود و راهروی طبقهی چهارم دانشکده مکانیک خلوتتر از همیشه. فقط روی یکی از صندلیها پسری داشت با لبتابش ور میرفت. دختر روی یکی از صندلیهای راهرو نشسته بود. دستهاش رو همچنان جلوی صورتش نگه داشته بود ولی صدای گریهاش تمام راهرو رو پر کرده بود. پسر کاغذ به دست هم اومده بود نشسته بود کنارش. خیلی آروم چیزهایی در گوشش گفته بود. حالا دختر دستهاش رو از روی صورتش برداشته بود. اشک تمام صورتش رو خیس کرده بود و آرایش مداد زیر پلکهاش رو شسته بود و واسهی همین رد سیاهی تا زیر بینیش پائین اومده بود. موهای جلوی سرش از عرق خیس شده بود و طرهطره از زیر مقنعهش بیرون زده بود و چسبیده بود به پیشونیش. پسر کاغذهای توی دستش رو گذاشته بود روی صندلی و دستهای دختر رو گرفته بود توی دستهاش و سعی میکرد توی چشمهای دختر نگاه کنه. دختر دائم صورتش رو برمیگردوند و نگاهش رو از پسر میدزدید. ولی پسر هی آهسته چیزی میگفت و دختر دوباره برمیگشت و از لای همون چشمهای اشکآلود و پلکهای به هم چسبیده نگاه شیطنت آمیزی به پسر میکرد و گوشهی لبش رو میداد بالا و دوباره سرش رو برمیگردوند. وقتی چند لحظه بعد پسر ته راهرو لبتابش رو جمع کرد و کیفش رو انداخت روی دوشش، راهش رو کج کرد و از جلوی صندلیای که دختر و پسر روش نشسته بودند رد شد. زیر چشمی نگاهی به دختر کرد که حالا دیگه نگاهش رو از پسر نمیدزدید. مهر درشت "اخراج آموزشی" رو بالای کاغذهای روی صندلی دید. ولی دیگه اون رد سیاه روی گونههای دختر نبود.
