[زنم] میگفت: این لباس قشنگه؟
میگفتم: نمیدونم.
میگفت: اگه گفتی چند تموم شده برام؟
میگفتم: نمیدونم.
میگفت: حالا یه قیمتی بگو!
یک قیمتی میگفتم. قیمت بالایی میگفتم. چون که میدانستم اینطور میخواست.
آنوقت او قیمت پایینی میگفت.
من تعجب میکردم. چون که میدانستم او اینطور میخواست.
آنوقت میگفت به این دلیل به این ارزانی تمام شده که خودش آن را دوخته.
و من باز تعجب میکردم – بیشتر از پیش. و میپرسیدم: جدی میگی؟
جدی میگفت.
و آنوقت میگفتم: چه خیاط خوبی هستی!
و او هم همین را میخواست . و همهی این گفتگو برای همین یک جمله بود و برای این بود که نمیخواست صاف و پوستکنده بگوید بیا بریم دکان خیاطیمان را راه بیندازیم...
جعفر مدرس صادقی – گاوخونی – نشر مرکز
