وقتی دوباره هر روز عصرها به آن پیادهروی دراز و همیشه خلوت پشت خانهمان میروم. وقتی دوباره هر روز صبح کیفم را میاندازم روی دوشم و از راه همیشگی میروم دانشگاه. وقتی دوباره با کتابهایم ور میروم و نخواندهها را از خواندهها سوا میچینم. تمام اینها یعنی دوباره همه چیز آرام شده. انگار نه انگار که همین یک ماه پیش همه چیز داشت میجوشید. چند روز پیش که رفته بودم پیادهروی عصرانه، به کاردار فرهنگی چین زنگ زدم تا پس از بازگشت هم، تشکری کرده باشم. تلفن را که قطع کردم با خودم فکر کردم آخرین باری که بهش زنگ زده بودم چقدر همه چیز فرق میکرد. مقایسهی ناخودآگاه. توی این فاصلهی کوتاه چند هفتهای چقدر بالا پائین رفته بودم. زندگی با این فراز و فرودها حس و حال عجیبی دارد. روال منظم زندگی که بر هم میخورد آدم بهتر زنده بودن را احساس میکند. شاید شده باشد که همه ما بعضی وقتها بدجوری دنبال زندگی بگردیم. بعضیها زندگی را فقط در فرازهای عمرشان تعریف میکنند و برای برخی هم زندگی یعنی وقتی آرام رو به دریاچهای نشستهاند و پاهایشان را از لب اسکله آویزان کردهاند و تاب میدهند و منتظرند ماهی بیچارهای به قلابشان گیر کند. برای شما زندگی در چه لحظاتی تعریف میشود؟ در چه لحظاتی از عمرتان بیشتر احساس زنده بودن میکنید؟ زیاد فکر نکنید چون آنتوان چخوف پیش از این بهترین تعریف از زندگی را ارائه داده. او در نامهای به اولگا کنیپر مینویسد: " از من پرسیدهای زندگی چیست. مثل اینکه بپرسی هویج چیست؟ خب هویج، هویج است و همین است که هست."
