پاییز رفت ...

وقتی دکور مراسم آنقدر بد باشه که نشه حتی یک کادر با background یکنواخت بست ، وقتی شلوغی در خدمت محتوا نیست ، وقتی به هزار و یک دلیل حق یا بهتر بگم اجازه عکاسی از حاضرین جالب سالن رو نداشته باشی ، وقتی از برگزاری مراسم تا چند دقیقه پیش از شروع آن مطمئن نباشی و در نتیجه نتونی فرد اسم و رسم داری رو دعوت کنی تا به اندازه چند فریم عکاس رو سرگرم کنه ، وقتی سیستم صوتی سالن خیلی زود ایرانی بودن مراسم رو اثبات می کنه بطوریکه حضار بجای گوش دادن به شعرخوانی تمام توجهشون به عکاس و حاشیه ها معطوف می شه ، وقتی نور سالن با چنان سرعت شگفت انگیزی برای شعرخوانی و بعد سخنرانی و نواختن موسیقی تغییر کنه که حتی مجال نورسنجی نداشته باشی ، وقتی به هزار و یک دلیل دیگه مجبوری از خیر بعضی عکسات بگذری و تازه آخر مراسم هم کارت حافظه دوربینت رو می گیرن تا عکس هایی رو که در این شرایط گرفته ای جایی منتشر نکنی!!!! یه آماتور مثل من چکار باید بکنه؟خیلی با خودم کلنجار رفتم از خیر نمایش این عکس ها بگذرم ولی نشد.حیفم اومد حداقل این چند تا رو هم نمایش ندم.
همه اینها رو ننوشتم تا بگم مدیریت مراسم ضعیف بود.اینها رو نوشتم که بگم حتی وقتی خیلی ها و خیلی چیزها حتی سیستم صوتی دست به دست هم میدن تا مراسمی که تنها قصدش یاداوری هشتادمین سالروز تولد شاعری بزرگ است برگزار نشود ، عشق چند دانشجوی عاشق دست خالی و محبت و لطف بی پیرایه چند استاد ادبیات و موسیقی که حضور فروتنانه شان را به مراسمی ساده هدیه کردند ، می تونه اولین تجربه یک گردهمایی درخورتوجه در دانشگاهی نوپا را رقم بزند.اگر توانایی سیستم صوتی سالن حتی در حد یک VCD ساده خانگی هم نبود ، اگر کل دکور مراسم بیشتر از چند هزار تومان خرج برنداشته بود ، اگر هیچکدام از مسئولین دانشگاه به مراسم نیامده بودند ، اگر عدم حضور یک مجری کار بلد مراسم رو آزار می داد ، اگر حتی من حقیر برای عکاسی آن زجر زیادی کشیدم و در همان روزهایی که خنجری هم از به اصطلاح خودی ها خورده بودم، برای پس گرفتن عکس هام جنگیدم ، اگر حتی هنوزم نمی تونم چند تا از عکس ها رو نمایش بدم و چندین و چند اگر دیگر، هیچ مهم نیست.اصلا مهم نیست.مهم این است که همت چند جوان عاشق مراسمی شد ساده که به ما یادآوری می کرد این سرزمین هشتاد سال پیش در چنین روزهایی شاهد زایش بامدادش بود.سالروز طلوعت مبارک بامداد ایران ما....

![]()
این عکس ها را از مجموعه ای که از پاییز شهر صنعتی البرز در استان قزوین عکاسی کردم انتخاب کردم.یه صبح ملال آور جمعه در راه بازگشت از دانشگاه بود که رنگ های گرم پاییزی و درخت های تنومند این شهرک صنعتی توجهم رو جلب کرد. کسالت حضور در دانشگاه در صبح جمعه تمام شده بود و اینطوری بود که حاصل سه ساعت پرسه زدن ، تو خیابان هایی که اطرافشان تنها کارخانه بود و برگ های خشک درختان تنومند چنار کف آنها را پوشانده بود ، شد یک مجموعه عکس خوب از پاییز !!!
امروز ۲۱ آذرماه ۱۳۸۴ ، هشتاد سال از تولد احمد شاملو می گذرد.مردی از تبار کلمات سنگین ، مردی از تبار جملات آهنگین.مردی که کلماتش عقده های فروخورده ماست ، بغض های ترکیده بی حاصل ماست.شاملو غریبه ای آشناست.مردی که حتی اجازه انتشار عکس های مراسم بزرگداشتش را ندادند.حافظه دوربینم توقیف است.اینها را تحجر نمی دانم ، این توهم ذهن های سرگردان است.این داستان سرنوشت های گره خورده در منافع نامعلوم است.این قصه پر غصه اراده های ضعیف است که ته دنیایشان را توان امروزشان می سازد.دلخوشند به داشتن آنچه اکنون ندارند و تلاش هم نمی کنند داشته باشند، در آینده ای گم.حضورمان سنگين است سايه هايمان را مي خواهند.فایده ندارد بنویسم.یاد شعری از نیما می افتم.از شاملو نمی نویسم از او شرم دارم.
دست ها می سایم تا دری بگشایم
بر عبث می پایم که به در کس آید
در و دیوار بهم ریخته شان
بر سرم می شکند
خدایا اینان که هستند؟ کاش مشکل تنها توقیف یک حافظه دوربین بود ، حافظه ای پر از عکس هایی که تنها نمایانگر حقارت هنر حقیر عکاسی من در برابر نام بلند شاملو بودند ، که نیست.تنم می لرزد از این تزلزل خاطره ها...بنزین را کوپنی کنید شاید بشود نفس کشید.
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان!
بگذارید هواری بزنم!
- آی!
این درها را باز کنید!
من بدنبال فضایی می گردم
لب بامی،سر کوهی،دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم!
که صدایم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد.
چاره درد مرا باید این داد کند.
از شما خفته چند!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
راستی آلبوم فریاد استاد نامزد جایزه گرمی شد.

نمی دونید فوکوس کردن تو این هوا چقدر سخته چه برسه به نفس کشیدن !!!

تو کشوری که هر چیزی می تونه دلیلی برای تعطیلی باشه چرا آلودگی هوا نباشه !!!

هر چی فکر می کنم نمی تونم خودم رو قانع کنم چرا؟ اصلا نمی توانم باور کنم. امروز عصر که خبر رو شنیدم ... نمی تونم بنویسم. علیرضا برادران عکاس همیشه شوخ خبرگزاری فارس رفت. حسن قریب هم رفت. ایران امروز دو تن از بهترین و با استعدادترین عکاسان خود را در یک سانحه هوایی از دست داد. هنوز هم باور نمی کنم . تمام تنم می لرزه .. تسلیت می گم به بچه های خوب خبرگزاری فارس و دبیر سرویس عکس فارس مجید سعیدی ، همین طور به مرتضی فرج آبادی ، حمید فروتن و دوستان عزیزم در خبرگزاری ایسنا. خبرنگاران و عکاسان زیادی در هواپیما بودند ولی مرگ این دو نفر برای من واقعا سخت است. دو تن از بهترین دوستانم رفتند... هنوز نمی تونم بنویسم روحشون شاد...
هواپیماهای C 130 از نظر تعریفات ناوبری تنها مخصوص حمل بار و چترباز هستند ، حالا نمی دانم با این هواپیمای مدل پایین که چندین سال پیش هم باید از رده خارج می شد چرا حدود ۱۰۰ خبرنگار و عکاس و فیلمبردار و نه چترباز حمل کرد آنهم از تهران تا چابهار!!! این پنجمین یا چهارمین سقوط هواپیمایی با این مدل در چند سال گذشته بود. دلیل همه سقوط های قبلی هم خاموش شدن موتور در حین پرواز بوده است. هوای تهران هنوز هم آلوده است؟
دومين دوره جایزه سالانه عكس مطبوعاتي كاوه گلستان 19 تا 24 آبان ماه در خانه هنرمندان با معرفي عكاسان برتر برگزارشد. داوري اين دوره را رخشان بنياعتماد، يونس شكرخواه،جيهان عمار، كامران جبرئيلي و حسن سربخشيان برعهده داشتند. خوشبختانه یکی از عکس های من هم به بخش تک عکس راه پیدا کرده بود. بنابر اعلام مسئولین گالری گلستان نمایشگاه این عکس های برگزیده قرار است در چند شهر ایران برگزار شود که ظاهرا نخستین شهر میزبان ماهشهر بوده که نمایشگاه در حال حاضر در این شهر در حال برگزاری است. این نمایشگاه سفری هم به قاهره و بیروت خواهد داشت. در مورد این جایزه باز هم خواهم نوشت.
طنین صدای شجریان در تهران شاید بهترین رویداد این روزهای یکنواخت بود ولی مسائل و حواشی این کنسرت دل خیلی ها را آزرد. از آنها که در صف های طولانی ایستادند و بلیطی نگرفتند تا عکاسانی که اجازه عکاسی از اسطوره آواز ایران را نداشتند. همین چند عکسی هم که از این کنسرت منتشر شده است به لطف زیرکی ، شجاعت و بعضا آشنایی عکاسان با مسئولین اجرایی کنسرت است.
اما استاد شجریان که همواره بدلیل تکنیک منحصر به فرد،وسعت خوانندگی،درستی اجراها و تنوع تحریرهایش در صحنه آواز سنتی ایران جایگاهی ویژه داشته است ، این روزها رقیب یا بهتر بگویم جانشینی پیدا کرده است. همایون شجریان در موسیقی سنتی ما پدیده ای ارزشمند است. شباهت شگفت انگیز صدایش به پدر و دنباله روی های آگاهانه از او نوید ظهور استاد دیگری را می دهد. بخش اعظم شورآفرینی این کنسرت هم مانند چند اجرای اخیر این گروه مدیون پختگی مضراب حسین علیزاده و سوز بی نظیر کمانچه استاد کیهان کلهر بود.البته شاید این دو روزهای بهتری هم داشتند. استاد شجریان هم هنوز به حق خسرو آواز ایرانی است. محمد رضا شجریان کسی است که بسیاری از اشعار زیبای ادب فارسی را با لحن و طنین صدای او زمزمه می کنیم.
ولی احساس می کنم موسیقی سنتی ما برای تلفیق با شعر نو هنوز خیلی کار دارد. نمونه اخیر با شعری از زنده یاد سپهری و نمونه های قبلی در آلبوم های "فریاد" و "زمستان است" اگرچه در نوع خود آثاری قابل تحسین اند ولی آن دلنشینی آثار دیگر استاد را ندارند. البته باید اعتراف کنم که من به هیچ عنوان خود را در حد نقد استاد و آثارش نمی بینم و آنچه نوشتم صرفا برداشت های شخصی خودم بود.
بار اولی که به خانه هنرمندان ایران رفته بودم احساس بهتری داشتم.در روزی که عکاسان از در و دیوار خانه هنرمندان بالا رفته بودند ، پیکر مرتضی ممیز از پیشگامان هنرهای تصویری ایران در گوشه ای آرمیده بود. دومین حضور من در این خانه دوست داشتنی مصادف بود با بدرقه مردی که پدر گرافیک ایرانش می خواندند. از سال ها پیش بدلیل علاقه ای که به گرافیک داشتم تعدادی از آثارش را دیده بودم.می دانستم که در گرافیک ایران وزنه سنگینی است.تعداد زیادی از آثارش هم بخشی از زندگی روزمره ماست و هر روز در برابر چشمانمان، ولی شاید ندانیم خالق آنها زنده یاد ممیز بوده است.مثلا شاید کمتر ایرانی ای باشد که تا بحال نشان شرکت سایپا را ندیده باشد، این نشان یکی از طرح های ساده و پرمحتوای استاد ممیز است.روحش شاد...
بقیه عکس ها را اینجا ببینید.
حضورعکاسان و فیلمبرداران حرفه ای و غیر حرفه ای در این مراسم به حدی بود که فکر کنم زاویه ای باقی نماند که از آن تصویر نگرفته باشند.این حضور چشمگیر هم باعث اخلال در برگزاری مراسم شد و هم مشکلاتی را برای خود این عکاسان و فیلمبرداران ایجاد کرد.

بگذار چنان از خواب برآیم
که تمام کوچه های شهر
حضور مرا دریابند.
الف.بامداد
آمدم ، چون احساس می کردم باید می آمدم. شاید بیش از یک سال پیش بود که برای اولین بار تصمیم به ایجاد یک وبلاگ عکاسی گرفتم ولی هرگز به اندازه ای که امروز نسبت به وجود آن احساس نیاز می کنم نبودش برایم مهم نبود. در حقیقت آمدم چون نیاز داشتم که بیایم . امیدوارم که بمانم یعنی بتوانم که بمانم. حالا دیگر یقین دارم که وجود این وبلاگ می تواند نقش مهمی در معرفی و نقد من و عکس هایم بازی کند. هلاک شدم از بس عکس هایی گرفتم که دوستشان داشتم ولی هیچ کجا مجال نمایش پیدا نکردند . حالا لااقل جایی دارم برای نمایش این عکس ها، مهم نیست چند نفر این عکس ها را می بینند ، حتی مهم نیست در مورد آنها با من هم عقیده اند یا نه ، تنها مهم است که این عکس ها مجال نمایش و نقد می یابند.
برخی ویژگی های خوب وبلاگ ها ( در این نوشتار منظور من از وبلاگ بیشتر، وبلاگ عکاسی است ) مانند شخصی بودن، نبود ممیزی و محدودیت در انتشار مطالب و مدیریت آسان آنها در گسترش این پدیده نقش مهمی داشته است. مسلما هر خبرگزاری و نشریه ای دارای خط مشی مشخصی می باشد ، بناچار وقتی شما برای این خبرگزاری یا نشریه عکاسی می کنید تنها عکس هایی از شما به نمایش در می آیند که با این خط مشی هماهنگ باشند. گاهی اوقات بهترین عکس های ما با این اصول تعریف شده هماهنگ هستند ولی گاهی هم نه. یک عکاس خوب هیچگاه خود را تنها به این مرزهای تعریف شده محدود نمی کند ، پس همیشه عکس هایی هستند که مهجور می مانند اما حرفی برای گفتن دارند. وبلاگ ها با توجه به شخصی بودن و سرعتشان در انتقال مطالب محل خوبی برای نمایش این عکس ها هستند. متاسفانه هنوز این جنبه مثبت وبلاگ های عکاسی در ایران چندان مورد استفاده قرار نگرفته است.
وبلاگ های زیادی را دیده ام که تنها مخاطب را به عکس های انتشار یافته عکاس مربوطه در خبرگزاری ها ، نشریات و سایت های دیگر هدایت می کنند. بطور حتم بخشی از کارهای من بعنوان یک عکاس مربوط به خبرگزاری و نشریه ای است که درآنجا کار می کنم و بخشی دیگر حاصل فکر ، سلیقه ، علاقه و میزان دانش من از عکاسی است. وبلاگ خوب باید دربرگیرنده هر دوی اینها باشد. به روزرسانی وبلاگ هم مقوله ای است که می تواند برای کسی چون من که عکاسی تنها مشغله اش نیست عامل محرکی برای کارباشد تا همان طور که به استاد عزیزم آقای سعیدی قول دادم هر هفته مشغول عکاسی باشم.
بقول آقای فرنود وظیفه یک عکاس ، عکاسی است. طی این چند سال حقیقتا به تجربه دریافته ام که در یادگیری عکاسی و رشد این هنر در یک عکاس هیچ چیز به اندازه کار مداوم و نقد نتایج این کار مداوم توسط اساتید این رشته موثر نیست. امیدوارم این وبلاگ عاملی باشد برای کار مداوم من و محلی باشد برای نقد عکس های من. از همه دوستان و بویژه اساتید عزیزم در این رشته ، خواهشمندم من و عکس هایم را از انتقادات و پیشنهادات بجا و سازنده خود محروم ندارند.
کاوه بغدادچی