726347623462783

 

   در اتحاد شوروی تصور می‌شد که مرگ وجود ندارد. مرگ، کناره‌گیری خودسرانه به حساب می‌آمد. فلسفه‌ی مارکسیسم از کنار مرگ بی‌توجه و در حالی که بینی‌اش را می‌گرفت رد می‌شد. نسبت به مرده‌ها بی اعتنا بود. مانند فراری‌هایی که امیدی به گرفتار کردنشان نیست. قبرکنی خلاص شدن از زباله‌ها بود. سال‌ها پس از انقلاب هنوز اطراف قبرستان‌ها جسد‌های چال نشده کرم می‌زدند و غذای سگ‌های وحشی و شکاری می‌شدند؛ بعدها شیوه‌ی سریع خلاصی از مرده‌ها به میان آمد - سوزاندن جنازه- و بدین ترتیب شوروی از درختانی با چوب مناسب پر شد.

ویکتور ارافیف - استالین خوب - برگردان: زینب یونسی - نشر نیلوفر

چوب حراج کریستیز بر میراث بزرگان عکاسی

 

   حراجی معتبر و پرآوازه‌ی کریستیز، که در سال‌های اخیر توجه ویژه‌ای به «عکاسی» نشان داده است، ۱۴ و ۱۵ مهرماه این‌بار نه در کرانه‌های جنوبی خلیج فارس که در سواحل غربی اقیانوس اطلس، در ساختمان معروف راکفلر نیویورک چوب حراج بر آثاری از عکاسان شناخته‌شده‌ی تاریخ «عکاسی» زد. گزارش من از این حراجی را اینجا بخوانید.

شاهکارهایی بین سنت و مدرنیسم

 

   گاهی در خیابان و بین مردم که قدم می‌زنم یکی از چیزهایی که بسیار توجهم را جلب می‌کند تماشای رفتارهای متناقض و گاه مضحکی‌ست که یک جامعه‌ی در حال گذار بین سنت و مدرنیسم از خود نشان می‌دهد. حقیقتی‌ست که مردم ما در زندگی روزمره‌شان گاه رفتارهایی دارند که با کمی تامل به روشنی می‌بینیم که هرگز حتی لحظه‌ای به عواقب و جوانب کاری که می‌کنند فکر هم نکرده‌اند. مثلا یکی از این رفتارها همین بستن کمربند ایمنی هنگام رانندگی‌ست. اگر دقایقی کنار یک خیابان یا اتوبان پرترافیک بایستید و به خودروهای عبوری دقت کنید متوجه نکته‌ی جالبی می‌شوید. در بیشتر ماشین‌ها یا فقط راننده کمربند ایمنی بسته یا حداکثر سرنشین جلو و هیچ‌کدام از سرنشینان صندلی عقب کمربند ایمنی خود را نبسته ‌است. آیا معنی چنین رفتاری این نیست که آنها معتقدند اگر برای خودرو تصادفی اتفاق بیافتد فقط قرار است راننده یا سرنشینان جلو صدمه ببینند و تنها آنها هستند که در اثر نیروهای وارده به اطراف پرت می‌شوند و سرنشینان عقب قرار است از جایشان‌ تکان نخورند؟ آیا چنین پدیده‌ای اصلا امکان‌پذیر است؟ مسلما سرنوشت سرنشینان عقب برای سرنشینان جلو مهم است و معمولا همه‌شان از اعضای یک خانواده یا دوستانی هستند که به مرگ هم راضی نمی‌شوند ولی در یک خودروی یکسان یکی کمربند می‌بندد ولی دیگری نمی‌بندد. این در حالی‌ست که طبق تحقیقات مهندسان در صورتی‌که سرنشین عقب کمربند نبندد در هنگام وقوع تصادف امکان صدمه دیدن سرنشین جلو حتی اگر او کمربندش را بسته باشد افزایش می‌یابد. یافتن دلیل این پدیده هم کار سختی نیست. نگاه کردن به خودرویی که در آن فقط پدر خانواده یا نهایتا والدین خانواده، که در صندلی جلو حضور دارند، کمربند ایمنی‌شان را بسته‌اند و فرزندان آنها در صندلی عقب همان خودرو بدون بستن کمربند ایمنی نشسته‌اند شما را به چه نتیجه‌ای می‌رساند؟     

726347623462782

 

   من در یک لحظه کشف کردم که همه‌ی اینها بخاطر کتاب‌هاست، این که این دوست من آدم تنهایی است به خاطر کتاب‌هاست؛ اینکه آدم خوشحالی نیست بخاطر کتاب‌هاست و اینکه آدم عجیبی است که فکر می‌کند می‌تواند با یک فلفل دلمه‌ای ازدواج کند هم به خاطر کتاب‌هاست. به نظرم کتاب‌ها سازنده و نابود کننده‌اند، خطرناک و ضروری‌اند و دشمن و دوستند. به نظرم کتاب‌ها از آن چیزهایی هستند که زندگی آدم‌ها به قبل و بعد از آنها تقسیم می‌شود؛ مثل ازدواج‌اند، خطرناک و ضروری. نمی‌شود کسی را به آن توصیه کرد و نمی‌شود کسی را از آن نهی ‌کرد. زندگی با وجود آنها سخت و بدون آنها ساده، اما بی‌بو و خاصیت است. این چالش، تناقص، یا جنگی است که به نظرم همه آنهایی که کتاب‌ها را توی زندگی‌شان راه داده‌اند با آن دست به یقه‌اند و همه این آدم‌ها لحظاتی داشته‌اند که در آن می‌توانستند همه چیز را بی‌خیال شوند ولی... نشده‌اند و زندگی نوینی را بدون کتاب‌ها ادامه دهند ولی... نداده‌اند.

حبیبه جعفریان – بهشت ممنوعه - همشهری داستان - تیرماه ۹۰

نمایشگاه برگزیدگان 2011 FotoEvidence

 

  در آخرین عصر مهرماه سالجاری نمایشگاهی شامل مجموعه‌ عکس‌ برنده و ۵ اثر دیگری که به مرحله‌ی نهایی نخستین دوره‌ی جایزه‌ی کتاب عکس FotoEvidence راه‌یافته بودند، در محل گالری VII واقع در محله‌ی بروکلین نیویورک گشایش یافت. مجید سعیدی، فتوژورنالیست ایرانی، هم با مجموعه عکسی درباره قربانیان جنگ در افغانستان یکی از برگزیدگان نهایی بود. گزارش من در این مورد را اینجا بخوانید.