نکاتی پیرامون جایزه‌ی عکاسی شید

 

   جایزه‌ی عکاسی شید که عصر دوشنبه با برگزاری مراسم پایانی و اهدای جوایز دو ساله شد، به لطف همت بالای برگزارکنندگان و دست‌اندکارانش یکی از کم‌شمار رویدادهای غیردولتی و مستقل سرپای عکاسی در ایران است. به طور طبیعی بقای چنین رویدادهایی در ایران را که کشوری غرق در جشنواره‌ها و حرکت‌های دولتی‌ست باید به فال نیک گرفت. از طرف دیگر این جایزه می‌کوشد با گزینش و به کارگیری داورانی که در فتوژورنالیسم و عکاسی مستند شناخته‌شده هستند اعتباری ویژه برای خود دست و پا کند. مسلما بهره‌گیری از چنین چهره‌هایی به عنوان داور یا دبیر اجرایی نقش مهمی در کیفیت برگزاری چنین مسابقه‌ای خواهد داشت و باید در سال‌های آتی هم رعایت شود. امکان ارسال اینترنتی آثار هم یکی دیگر از مزایای دومین دوره‌ی این جایزه‌ی عکاسی مستند اجتماعی بود که ظاهرا بدون هیچ مشکلی و به خوبی انجام شد. در نبود پایگاه‌های مستقل و معتبر برای عرضه‌ی عکس مستند اجتماعی یا شاخه‌ای ارزشمند از عکاسی که به «فیچر» معروف است، جایزه‌ی شید با رویکرد خوب و نگاه حرفه‌ای و ویژه‌‌ای که به این ژانر در پیش گرفته می‌تواند به مرور به شاخصی مهم تبدیل شود، طوری‌که نامش یادآور و نشان‌دهنده‌ی سطح کیفی خاصی برای عکس‌هایی ایرانی با مضامین مستند باشد.   

    تنها مشکلی که در برگزاری مسابقه‌ی امسال به نظرم آمد نحوه‌ی برگزاری نمایشگاه آثار منتخب در تالار نامی خانه‌ی هنرمندان ایران بود. با کمال تعجب در بازدید از نمایشگاه متوجه شدم که تقریبا هیچ‌کدام از مجموعه‌های راه‌یافته به فینال بطور کامل به نمایش درنیامده بودند و حتی از یکی از مجموعه‌ها فقط یک فریم روی دیوار بود. حالا دلیل این کار چه حذف فریم‌ها توسط داوران بوده یا محدودیت‌های نمایش کامل مجموعه‌ها در ایران، معتقدم این‌که ورودی جشنواره‌ای به صورت مجموعه عکس باشد و خروجی آن به صورت تک عکس چندان حرکت جالبی نیست. روشن است که در چنین حالتی برقراری ارتباط میان عکاس و مخاطب با مشکل روبرو می‌شود و ایده‌ی عکاس که در قالب مجموعه پرورانده شده و حتی متنی هم برایش با همین نگاه نوشته شده است با حذف فریم‌های عکاس و قرار دادن تنها یک عکس از آن مجموعه در کنار متنی که برای سلسله‌ای از عکس‌ها نوشته شده به درستی به مخاطب منتقل نمی‌شود. از این رو به نظرم مهمترین دغدغه‌ی برگزارکنندگان این جایزه برای دوره‌ی بعدی باید اصلاح و تغییر سیاست‌گذاری در این زمینه باشد که یا مجموعه قبول نکنند یا به هر ترفندی که شده خروجی جشنواره‌ای که ورودیش مجموعه بوده هم باید به صورت مجموعه ارائه شود و کمترین جرح و تعدیل را شاهد باشد.

726347623462786

 

   برای عده زیادی از مردم شب شیرین‌ترین قسمت روز است. پس شاید نباید این‌قدر به پشت سرت نگاه کنی. باید طرز نگاه مثبت‌تری داشته باشی و سعی کنی بازمانده‌ی روز را دریابی. چه حاصلی دارد مدام به پشت سرمان نگاه می‌کنیم و خودمان را سرزنش می‌کنیم که چرا زندگی‌مان آن طور که می‌خواسته‌ایم از آب در نیامده است! کافی است سعی کنیم سهمی که به سرمایه‌ی این دنیا اضافه می‌کنیم حائز حقیقت و ارزش باشد. اگر هم عده‌ای از ما حاضرند در زندگی فداکاری زیادی از خودشان نشان بدهند تا این قبیل آرزوها را دنبال کنند مسلما خود این امر نتیجه‌اش هر چه باشد، اسباب افتخار و ارضای خاطر است.

کازوئو ایشی گورو - بازمانده‌ی روز - برگردان: نجف دریابندری - نشر کارنامه 

این فراخوان را چه کسی نوشته است؟

 

   به تازگی فراخوان مسابقه‌ای منتشر شده با عنوان «جایزه جهانی بیداری» که در سه گرایش کاریکاتور، عکاسی و پوستر برگزار خواهد شد. طبق فراخوان قرار است به هر یک از افراد نخست در هر یک از این سه گرایش‌ ۱۰ هزار یورو (بیش از ۱۸ میلیون تومان) جایزه‌ی نقدی و یک تندیس زرین اهدا شود. علاوه بر این قرار شده در هر رشته ۵ اثر برگزيده انتخاب و به هر کدام لوح تقدير و مبلغ ۲۵۰۰ يورو تعلق بگيرد. تا اینجای کار هیچ اشکالی ندارد که هیچ بلکه همه‌ی ما از تزریق چنین پولی به بدنه‌ی عکاسی ایران استقبال هم می‌کنیم. اما نکته اینجاست که در میان مقرارت بخش عکاسی این مسابقه بندی به چشم می‌خورد که می‌گوید: «عكس‌ها‌ نبايد با برنامه‌های رايانه‌ای دستكاری شده باشد. (مانند: كولاژ و تركيب چند عكس يا تصوير با يكديگر)» ولی همزمان در بخش شرايط و مقررات عمومی هم قید شده که «تكنيك خلق اثر در تمامی رشته‌ها آزاد است.» آیا فکر می‌کنید عجیب است که این همه جشنواره و مسابقه‌ی عکاسی بدقول در ایران داریم؟ 

گزارشی از برگزاری مسابقه‌ی 2011 Levallois

 

   فرانسه زادگاه «عکاسی»‌ست و میزبان نخستین تلاش‌های بشر برای ثبت مکانیکی و شیمیایی تصویر بوده است. امروزه هم میزبان بسیاری از معتبرترین مسابقات عکاسی در جهان است و سعی دارد با برپایی چنین رویدادهایی همچنان دست برتر را در این عرصه حفظ کند. یکی از این مسابقات امسال چهارمین دوره‌ی برگزاری خود را سپری می‌کند. چهارمین دوره‌ی مسابقه‌ی بین‌المللی عکاسی Levallois که از ۱۳ آبان‌ماه در شهر Levallois واقع در حومه‌ی پاریس گشایش یافته بزودی با برگزاری مراسم اختتامیه‌ی نمایشگاه عکس‌های برگزیده‌ی این دوره به کار خود پایان می‌دهد. متن کامل گزارشم از این رویداد بین‌المللی دنیای عکاسی را اینجا بخوانید.

726347623462785

 

   سه‌تار، ساز اختناق است، ويولون ساز دموکراسی. از بس صداش لاجون است؛ بغض فروخورده است انگار؛ طنين مخفی ترس و شيدايی‌. می‌گويند يک نفر شنونده برايش کم است، دو نفر زياد. اما ديده بودم حوالی سه صبح که همه‌ی اشباح مدرنيته در خواب‌اند و ديگر نه صدای رفت و آمد ماشينی هست نه صدای دور و درهم کارخانه‌ای، چنان رسا می‌شود اين صدا که بايد خفه‌اش کنی از ترس همسايه‌. ديده بودم که اگر وسيله‌اش نکنی برای رونق ِدکان رازهاش را پرده در پرده باز می‌کند بر تو. آخر، زن است اين ساز (از پشت نگاهش کن، موهاش را بافته است انگار) و حساس است همانقدر که هر زنی. قهر می‌کند با تو. راه نمی‌دهد تو را به خودش اگر که ناديده بگيری‌اش. چقدر هم که اهل حسادت است اين ساز!

رضا قاسمی – وردی که بره‌ها می‌خوانند – نشر خاوران (پاریس)

سوگواره‌های عکس و لزوم تجربه‌های جدید

 

    هر سال شاهد برگزاری شمار زیادی جشنواره و رقابت عکاسی در شهرهای مختلف ایران هستیم. در این بین با مروری گذرا می‌بینیم که تعداد چشمگیری از این مسابقات با موضوع مستندسازی سوگواری و عزاداری محرم برگزار می‌شوند. یک‌سال پیش در چنین روزهایی در این یادداشت به این موضوع اشاره کردم که عزاداری‌های عمومی در ماه محرم فرصت مناسبی برای عکاسی خیابانی و مستند اجتماعی برای عکاسان ایران فراهم آورده است. امسال به دلایلی برایم مجال عکاسی از تاسوعا و عاشورا دست نداد اما مدام آثار برگزیده‌ی مسابقات عاشورایی سال‌های اخیر و فراخوان‌های پرتعداد عکاسی از عزاداری امسال را که مرور می‌کردم بنظرم می‌رسید که مدت‌هاست که دیگر عکس آن‌چنانی و متفاوتی در بین منتخبین این سوگواره‌ها ندیده‌ام ولی این گونه‌های رقابتی عکاسی ما همچنان به همان راه قدیمی می‌روند. چرا هنوز هم این فراخوان‌ها توجهی به عکاسی فاین‌آرت و فتومونتاژ نشان نمی‌دهند؟ شکی نیست که با توجه به نوع سوژه و فضای اجرای آن انتظار بر این است که بیشتر آثار تولیدی مستند باشند ولی چرا نیاییم برای یک‌بار هم که شده از زاویه‌ی دیگری به این سوژه نگاه کنیم و به خلاقیت ذهنی برخی عکاسان هم مجال بروز بدهیم؟ این وادی عرصه‌ی بکر و دست‌نخورده‌ای‌ست که هنوز قابلیت‌هایش برای چنین سوژه‌ای چندان به کار گرفته نشده است. حالا که این همه بودجه و امکانات در خدمت این بخش موضوعی قرار دارد چرا نباید از آن برای رشد تمام ژانرهای عکاسی بهره گرفت؟            

درخشش هنر ایران در شب‌های طلایی کریستیز

 

   در روزهای سرد و بارانی آبان‌ماه، هنرمندان ایرانی در آن سوی کرانه‌های خلیج فارس با ثبت رکوردهای چشمگیر و قابل توجه گرمابخش یازدهمین حراج هنر مدرن و معاصر خاورمیانه‌ی موسسه‌ی کریستیز در دوبی بودند. امسال موسسه‌ی کریستیز حراج دبی خود را، که به هنر مدرن و معاصر دنیای عرب، ایران و ترکیه اختصاص داشت، به دو بخش مجزا تقسیم کرده بود. متن کامل گزار شمن از این حراج را اینجا بخوانید.

از حقایق وحشتناک روزگار ما       478623483087646253

 

   یکی از حقایق وحشتناک روزگار ما که به تازگی با آن روبرو شدم این حقیقت تلخ بود که شاهد تعطیلی یکی از دل‌چسب‌ترین پاتوق‌هایم بودم. چندی پیش که سری به خانه هنرمندان زدم متوجه شدم هر دو کتاب‌فروشی طبقه‌ی هم‌کف تعطیل شده‌اند و اثری از آنها نیست. تعداد زیادی از کتاب‌های عکس و مجلات آرشیوم را از این دو فروشگاه فقید خریده‌ام. بارها لذت راه رفتن لابلای قفسه‌های کتاب‌ها، مجله‌ها، سی‌دی‌های موسیقی و باقی خرت‌وپرت‌ها را در کنار دوستان مختلف در این فروشگاه‌ها بود که تجربه کردم. تعطیلی پاتوقی که بعدازظهرهای زیادی در تهران محل وقت‌گذرانیم بود حس خوبی برایم نداشت. از آن جنس ضربه‌ها‌ی مهلکی بود که دائم به آدم یادآوری می‌کنند روزهای خوب و چیزهای خوب برای همیشه نمی‌مانند و مراحل مختلف زندگی آدم مدام در حال تمام شدن هستند و در هیچ مرحله‌ای، هر چقدر هم که دلپذیر باشد، نمی‌توان بیشتر از زمانی مقرر درنگ کرد. 

زمانی برای عصبانیت برخی عکاس‌ها

 

   اینکه برگزارکنندگان یک مسابقه‌ی عکاسی بخاطر رودربایستی یا ملاحظات دوستانه یا آینده‌نگری‌های شخصی، برای جشنواره‌ای که با توجه به جمیع شرایطش احتمال می‌رود یا انتظار می‌رود یا برای سطح کیفی آثار خروجی آن بهتر است این‌طور باشد که بیشتر آثار رسیده یا حداقل بخش چشمگیری از آنها در حوزه‌ی فاین‌آرت بگنجند، داوران مستندکار بکار می‌گیرند مثل این می‌ماند که برویم برای پختن قورمه‌سبزی آشپز مکزیکی استخدام کنیم؛ مثل این می‌ماند که در مقام مدیر یک ایرلاین برداریم برادر بقال‌‌مان را به جای خلبان جا بزنیم. روی این مصلحت‌اندیشی‌های موقتی یا نادانی‌های ناخواسته که خط بکشیم مجبور نمی‌شویم در نمایشگاه جشنواره‌مان یکی از ضعیف‌ترین و پرت‌وپلاترین خروجی‌های سال‌های اخیر در بین جشنواره‌های عکس ایران را به نمایش بگذاریم. محکوم می‌کنم تمام سیاست‌ها و روشنفکربازی‌هایی را که آگاهانه یا ناآگاهانه موجبات رونق عکاسی تصادفی - و نه منسجم - را در ایران فراهم می‌کنند.    

شش

 

تولدت مبارک.

726347623462784

 

حرف که می‌زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می‌رود
حرف بزن
می‌خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده‌ات
دسته کبوتران سفیدی
که به یکباره پرواز می‌کنند

تو را دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می‌شود
تو را دوست دارم
چون آخرین بسته سیگاری در تبعید....

غلامرضا بروسان – مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است – نشر مروارید

برای یک دوست خوش‌ذوق قدیمی

 

   مهری رحیم‌زاده را چند سالی هست که می‌شناسم؛ از همان نخستین روزهای رفت و آمد به انجمن سینمای جوان. در همه‌ی این سال‌ها که کارهایش را دنبال کرده‌ام، به گمانم همواره نوعی متانت فاخر در تمام آثارش وجود داشته است؛ چه وقتی عکاسی کرده، چه وقتی فیلم کوتاه ‌ساخته و چه وقتی نوشته است. مهری رحیم‌زاده از آن معدود هنرمندان خوش‌ذوقی‌ست که به روشنی می‌توان پایداری زاویه‌ی دیدی والا و ثبات و انسجام اندیشه را در کارهایشان دید. هرگز به جریانات مد روز و بازی‌های رسانه‌ای و اداهای روشنفکری که در سال‌های اخیر در عکاسی ما کم رایج نبوده تن نداده و همیشه به درستی به سبکش اعتقاد داشته، راه خود را رفته و همیشه همان نگاه متین و فاخر خود را حفظ کرده و نوعی خط فکری مشخص در کارهایش نمود دارد. همین هم هست که در این آشفته بازار گالری‌داری در ایران و دایره‌های بسته‌ی خودی و غیرخودی و تئوری‌های عجیب و غریب و بازی‌های ایدئولوژیک من‌درآوردی برخی بزرگان و استادان و داوران عکاسی ما کارش کمتر دیده شده است. سخت است در چنین دنیای پر از تحریک‌ها و محرک‌ها آدم‌ها خودشان بمانند. ولی او مانده و هنوز هم تولیداتش را برپایه‌ی چیزی که بدان اعتقاد دارد پیش می‌برد. در بعد فردی هم مهری رحیم‌زاده از آن دسته آدم‌های حلقه‌ی دوستان است که هرگز در تعامل اجتماعی با او آزرده خاطر نمی‌شوید. همیشه به شعور و شخصیت چنین دوستی احترام گذاشته‌ام و پیشنهادها و انتخاب‌هایش را در عرصه‌ی فیلم، عکس، کتاب و موسیقی ستوده‌ام. معتقدم مهری رحیم‌زاده امروز در نخستین روزهای سی سالگی به نوعی نگاه و سبک مخصوص خودش رسیده است. نوعی انسجام اندیشه و هماهنگی ساختاری در بیشتر آثارش مشهود است. و این دقیقا چیزی‌ست که در دنیایی که بیشتر آدم‌هایش در چشم برهم‌زدنی رنگ عوض می‌کنند و مدام در حال همرنگ شدن با جماعت هستند یک ارزش کمیاب است. کافی‌ست سری به نمایشگاه اخیر او بزنید تا به این باور برسید که امروزه در عکاسی ایران کمتر کسی را می‌توان سراغ گرفت که این‌گونه با عکاسی «رنگی» و «مستند» چنین احساسات قوی و نیرومندی را منتقل کند و تا این حد صمیمانه دیدن را با حرفه‌ای دیدن ترکیب کرده باشد.   

چشم‌اندازنگاری مشهد زیر آسمان ابری

 

   مشهد زیر آسمانی ابری و بارانی چند روزی میزبان عکاسانی از سراسر ایران شد. دوباره شب‌نشینی‌های دوستانه بود و بحث‌ و نقد و انتقاد عکاسانه. دوباره گردش‌های گروهی در خیابان‌ بود و مجادله و کری‌خوانی بر سر سوژه‌های مشترک. دوباره عکاسی شهری و خیابانی بود و سلام و علیک و راضی کردن مردم کوچه و بازار برای لحظه‌ای حضور در قاب. دوباره دست به دست شدن و وارسی کتاب‌های عکس بود و سیل نظراتی که چون همیشه جاری می‌شد. دوباره فنجان‌های چای بود که از پس هم پر و خالی می‌شد. دوباره دیدارهایمان بود در لابی و رستوران و اتاق‌های هتل. دوباره پرشدن چمدان‌های بازگشت‌مان بود از کتاب‌ها و کاتالوگ‌های عکس.

    این‌بار استقبال گرم و صمیمانه‌ی کیارنگ علایی و سیدمجتبی خاتمی آغازگر ماجرا شد. این‌بار پیاده‌روی تک و تنهایم بود در یک عصر جمعه در خیابان‌های غریبه و ذهنی که زیر آسمان گرفته و خاکستری مشهد در آن عصر خیال‌انگیز جمعه مجالی برای پرواز یافته بود. کنجکاوی‌ آزمودن زوایای دید و نگاه‌های تازه در عکاسی خیابانی در آن عصر جمعه ولوله‌ای بود که در دلم برپا شده بود. این‌گونه شد که آن عصر جمعه در مشهد بعنوان یکی از دلپذیرترین روزهای تجربه کردن‌هایم در عکاسی، در گوشه‌ای از خاطراتم برای همیشه آرام گرفت. روزی که خیابان‌های خلوت و ناآشنایی را پیاده گز ‌کردم که در پس هر پیچ و خمش چیزی تازه رخ می‌نمود و وسوسه‌ی توقف بیشتر و فراهم آوردن مجال کشف نگاه و ترکیبی تازه‌تر و تازه‌تر هر چه بیشتر در دلم می‌جوشید.
 
   اما مدتی‌ست که دیگر نمی توانم در عکاسی تنها به پیشامد و لذت کشف و شهودهای آنی دلخوش باشم. تجدید دیدار با شماری از دوستان پرتعداد مشهدی‌ام از دیگر خاطرات خوب این سفر بود. در کلانشهر رو به رشدی چون مشهد که پل‌ها، برج‌ها، خیابان‌ها، مراکز خرید و شهرک‌های جدید هر روز بیشتر از دیروز فضا و چهره‌ی شهر را تغییر می‌دهند یک غریبه فقط به لطف مشورت با دوستان مشهدی‌ست که می‌تواند لوکشین و مکان مناسبی برای عملی کردن ایده‌های از پیش اندیشیده‌اش را بیابد. فقط به لطف مشورت و همنشینی با دوستان مشهدی‌ست که می‌تواند تجربه‌ی صرف ناهاری خوشمزه در یک رستوران زیبای بالای شهر را در جمع دوستانی بهتر از قطره‌های باران با خود ارمغان بیاورد. غریبه هر چقدر هم که باهوش باشد و حساس باز هم ظرایفی هستند که نمی‌تواند بدون مشورت اهالی همیشگی آن محل کشف‌شان کند.

  در هر شهری پیاده‌روهایی هست که لذت شیرین پیاده‌روی زیر نم‌نم باران پاییزی، در حالی که چتری از شاخه‌های رنگارنگ درختان احاطه‌ات کرده‌اند، را ارزانی می‌دارند. در هر شهری گوشه‌های دنجی هستند که می‌توان فارغ از گرفتاری‌های روزمره در آنها دور یک میز، با دوستانی که مدت‌ها مشتاق دیدارشان بوده‌ایم، دمی بنشینیم و زیر نور درخشانی که از پنجره‌ی مجاور روی صورت‌هایشان می‌‌ریزد گپ و گفتی دلنشین را پیش بریم. در هر شهری کوچه‌پس‌کوچه‌هایی هست که می‌توان در آنها اصالت زندگی و زبان محلی را با لذت بلعید؛ کوچه‌هایی که می‌توان جلوه‌های پرشور زندگی را با تمام لذت‌ها و زیبایی‌های زمینی آن لمس کرد. در هر شهری خانه‌ها، عمارت‌ها و ساختمان‌هایی هستند که هویت آشنای آن شهر را از پس سال‌های دور و نزدیک و گره‌گاه‌های تاریخی و اجتماعی فریاد می‌زنند. آسان نیست به تصویر کشیدن جریان زندگی روزمره در شهری به وسعت جغرافیایی و تاریخی مشهد بی‌توجه به تمام این ظرایف و لطایف.

  لذت سفر و دیدار از شهری دیگر و مردمی دیگر وقتی با تمنایی خودآگاه یا ناخودآگاه برای آزمودن تجربه‌های جدید در عرصه‌ی عکاسی هم همراه گردد مسلما خاطره‌ای نیست که به این زودی‌ها از ذهن آدمی زدوده شود. سپاس‌گزار تلاش و کوشش تمامی دست‌اندرکاران چهارمین دوره‌ی جشنواره‌ی ملی عکس مشهد و همه‌ی دوستان عزیزم در این شهرم که هست و همت‌شان بود که این فرصت دوباره‌ی با هم بودن را ممکن کرد. دلنشین بود و خواستنی؛ جای خیلی‌ها را که نبودند خالی کردیم.