برای شرقی که دیگر نیست

 

۱.  آن روز صبح مثل عادت دو ماه گذشته زود بیدار شدم.مصیبت بارترین وعده غذایی رو تا جائی که می شد زود سمبل نمودم و سر بالایی کوچه رو طی کردم و بر خلاف هر روز با سریعترین و طبیعتا گران ترین وسیله موجود خودمو به روزنامه رسوندم.آنقدر عجله داشتم که سر پایینی گلشهرو دویدم.از دیروز عصرش که با دبیر سرویس ادب و هنر رفتیم پشت صحنه سریال چارخونه یه چیزایی شنیده بودم. می گفت فردا هیئت نظارت جلسه داره.روزنامه که رسیدم همه چیز عادی بود جز اینکه بعضی ها دنبال کیهان می گشتن ! حتی چند نفر اومدن و مثل هر روز براشون عکس انتخاب کردم.فقط من بودم از سرویس عکس تا اینکه دوست دیگری هم آمد.میلاد زنگ زد تا خبر بگیره.هنوز خبری نبود.

۲.  ساعت حدود ۱۰ بود که آرش محمدی پرید تو اتاق و هیجان زده خبر توقیفو به نقل از بازتاب داد. فقط خندیدیم.کلا اون روز جز چندتا از بچه های سرویس سیاسی بقیه خیلی غمگین نبودن.طولی نکشید که سیل SMS و زنگ تلفن روزنامه رو برداشت. طولی نکشید که سیل عکاس های داخلی و خارجی هم سرازیر شد و بیرحمانه شروع کردن به متر کردن روزنامه و متعجب شدن از قیافه نچندان غمگین ما. رفتم سرویس اندیشه بابک نسکافه خوبی درست کرده بود . اکثر بچه ها در حال توبه از شغل پلید روزنامه نگاری بودن.مطمئن بودم چندمین بارشونه که این توبه رو تکرار می کنن ! اتاق احمد غلامی بیش از اندازه شلوغ بود طوری که نتونستم داخل بشم.بچه های چلچراغ اومده بودن تسلیت بگن ! رفتم صفحه آرایی چند تا عکس یادگاری گرفتیم. دوستی که از سنتی گوش دادن ما نالان بود اون روز طلب شجریان می کرد و تا عصری صدای موسیقی سنتی سوز و گداز فضارو بیشتر می کرد. حالا دیگه عصر بود و بچه ها کم کم داشتن می فهمیدن چه مصیبتی نازل شده. شاید اولین بار بود که همه بچه های سرویس های مختلف همزمان تو نشریه بودن. عصر به زور دیگه از روزنامه بیرونمون کردن ! با حافظ روحانی و آرش محمدی و کاوه میرجلالی و چند نفر دیگه تصمیم گرفتیم پیاده بریم تا ونک. کلی حرف زدیم و شوخی کردیم تا اینکه یه سری از بچه ها جدا شدن و من و آرش پیاده تا ونک .

۳. این روزا کلیدر می خونم و فرصت کردم بعد مدت ها سری به ویلنم بزنم. حالم از اینترنت دایل آپ به هم می خوره و فیلتر حرصمو در میاره. روزمرگی رو دوباره دارم می بینم. برای من شرق فقط یه کار نبود شرق یه محیط جدید بود یه دنیای جدید با دوستای جدید.خیلی کوتاه بود ولی پربار.تونستم روابط خوبی ایجاد کنم.Phonebook موبایلم پرتر شد.غنی تر شد. بودن با مهدی حسنی و میلاد پیامی و آیدین رهبر و شاداب ارضی روزهای خوبی رو رقم زد.دلم خیلی براشون تنگ شده. می دونم که بیشتر این دلتنگی هارو به عباس کوثری مدیونم.خیلی در حقم لطف کرد. اعتماد بی نظیری به من کرد. به قول استادی عزیز همین که تونستم اثبات کنم که می تونم در بهترین روزنامه کشور عکس داشته باشم موفقیت بزرگیه حتی اگه فقط دو ماه و نیم بوده باشه.

۴.معتقدم حریم خصوصی و زندگی شخصی افراد فقط مربوط به خودشونه ولی می پذیرم که چاپ اون مصاحبه با هنجارهای نانوشته کشور ما ناهمخونه اگر چه شرق با طرف فقط بعنوان یک شاعر مصاحبه کرده نه بعنوان شخصیتی که در زندگی خصوصیش داره. ولی همچنان عقیده دارم تاوان این هنجارشکنی توقیف نیست حتی اگر اینجا ایران باشه. وقتی فکرشو می کنم که این توقیف چه چیزایی رو از من و همکارام گرفت دلم خیلی بیشتر می گیره. حالا شاید خیلی بهتر معنی روزنامه بستن و حال روزنامه نگارارو بعد از بیکاری توقیف درک می کنم.

که یکی دیگر نبود - 2

 

گل به گل

سنگِ به سنگِ

این دشت یادگاران تو اند

رفته ای اینک و هر صخره و سنگ

در تمام در و دشت سوگواران تو اند

در دلم آرزوی آمدت می میرد

رفته ای اینک اما آیا باز بر می گردی؟
چه تمنای محال خنده ام می گیرد
 

                                                                             ناشناس

 

اینجا همیشه شرقه

 

  

  

  

   

   

   عکس های تحریریه شرق پس از شنیدن خبر توقیف. فعلا نمی تونم و ترجیح هم می دم چیزی در این مورد ننویسم.باشه تا بعد.

توقیف شدیم

 

  

  روزنامه شرق توقيف شد.

شريعتي منتقد ليبراليسم بود

 

      احسان شريعتي

     احسان شريعتي، فلسفه پژوه، به توصيه دکتر علي شريعتي، براي تحصيل در رشته فلسفه عازم امريکا شد.پس از واقعه فقدان دکتر شريعتي و وقوع انقلاب، به ايران بازگشت و «کانون ابلاغ انديشه هاي شريعتي» و نشريه «ارشاد» را به همراه دوستانش، تاسيس کرد که تا سال 60 فعاليت داشت و از آن پس به اروپا مهاجرت کرد.موضوع رساله فوق ليسانس او، «فلسفه سياسي فارابي» (ترجمه و شرح «سياسه المدنيه» از زبان عربي به فرانسوي) و موضوع پايان نامه دکترايش، «هايدگر در ايران» (نقد قرائت احمد فرديد)،از دانشگاه سوربن پاريس، بوده است. احسان شريعتي پس از سال ها زندگي در فرانسه قصد اقامت در ايران را دارد.در کنار گفت وشنودهاي فکري که با او صورت گرفته است، کسي درباره آينده فعاليت هاي عملي او در ايران پرسشي به ميان نکشيده است. ابهام در اين باره چند و چون فعاليت هاي او را در ايران زنده کرده بود. انتقاد صريح يکي از روزنامه نگاران مهاجر بهانه يي شد تا با احسان درباره آينده فعاليت هاي اجتماعي اش در ايران و نيز «عمل نقد» به گفت وگو بنشينيم. 

فرهاد آئيش با موتور آمد

 

      فرهاد آئيش

     فرهاد آئيش را در همه جور نقش ديده بودم ولي علي رغم تمام نقش هاي گوناگوني كه تاكنون بازي كرده او را هيچ گاه سوار بر موتور آنهم موتوري به اين به اين عظمت نديده بودم ! هفته پيش فرهاد آئيش با موتورش به شرق آمده بود.بسيار راحت و خودماني و خوش اخلاق بعد از مصاحبه از خاطرات آمريكايش گفت و اينكه چطور موتور سواري از يادگارهاي آن دوران است و بعد هم بدون هيچ مخالفت و اداهاي مرسوم خيلي راحت ايستاد و عكس گرفت و رفت. البته بعد از يك دور موتورسواري اگر چه كوتاه ! تجربه جالبي بود.   

تلاش ما سياسي نشدن ايدز است

  

      دكتر ستايش در محل دفتر سازمان ملل در تهران

    نمي دانم تابحال گذارتان به دفتر سازمان ملل در تهران افتاده است يا نه.محيط بسيار جالبي دارد. براي كسي كه از بيرون ناگهان وارد آنجا مي شود مانند اين است كه به يك كشور خارجي آمده و اصلا احساس نمي كند در ايران است. از دكوراسيون و مبلمان اتاق ها و حتي پوشش كاركنان تا طرز برخورد و قوانين حاكم بر دفتر شما را ياد سريال هاي آلماني صداوسيما مي اندازد ! گفتگوي شرق با دکتر حميدرضا ستايش رئيس گروه کاري UNAIDS ايران را اينجا بخوانيد.

جماعت مرده پرست

    در اینکه ملت بسیار مرده پرستی هستیم شکی نیست.ولی نمی دانم لزوم انتشار چنین عکسی آنهم از یکی از نام آوران هنر ایران در این شرایط و از سوی یک رسانه رسمی چیست.چه لزومی دارد حتما از مفاخرمان روی تخت بیمارستان هم عکاسی کنیم؟ این همه هنریشه و آدم مهم در غرب هر روز خبر فوتشان منتشر می شود آیا به خاطر دارید عکس یکی از آنها را در این حالت دیده باشید ؟ چه اصراری داریم حتما در بیمارستان هم عکاسی کنیم ؟ وقتی سیمین دانشور در منزل بود و زندگی عادی داشت چند بار و چند عکاس به او سر زدند ؟ کاش با مفاخرمان این گونه نمی کردیم. کاش این جماعت مرده پرست او را    چو زنده بود مرده می پنداشتند

با آرزوی سلامتی برای سیمین بانوی داستان ایران

رو قلب من نوشته ، پروين سلطان عشقه...

 

                        

   جاده مخصوص تهران - کرج، ساعت 4 بعدازظهر. انگار دست روزگار تو را برده باشد به سه چهار سال قبل، روزهاي اقتدار پروين در ورزشگاه قديمي کارگران. از همان در ورود رنگ قرمز حسابي توي چشم مي زند. از آن پارچه سرخ رنگ بزرگ که کلاً تابلوي باشگاه را پوشانده گرفته تا پيراهن بازيکنان. از در ورود هم خط سرخ خون احشامي که جلوي پاي سلطان قرباني شده اند ما را مي برد تا کنار زمين. علي پروين کنار زمين است و بازيکنان در رختکن. روي سکوها هم شعارهاي قديمي دوباره جان گرفته اند. «رو قلب من نوشته، پروين سلطان عشقه...»