بزرگ آرزوی سال های عمرم
برای منی که کودکیم به بازی با اسباب بازی های بازمانده از دوستان اروپایی کوچ کرده از ایران گذشت.برای منی که روزهای مدرسه را می شمردم تا خرداد برسد و دوباره در دنیای خیال و رمان غرق شوم ، منی که تا سیزده سالگی بیشتر رمان های معروف دنیا را خوانده بودم و طبیعتا لوکیشن بیشتر آنها هم اروپا و آمریکا بود ، منی که حداقل این شانس را داشتم که دوران تماشای تلویزیزنم در سالهایی قرار گرفت که هنوز صداوسیما به صرافت تولید برنامه کودک وطنی نیفتاده بود و هنوز می شد این جعبه لعنتی را روشن کرد و باخانمان ، حنا دختری در مزرعه ، بینوایان ، بچه های کوه آلپ یا آن راکون دوست داشتنی آمریکایی و مخصوصا مارکو آن پسرک ایتالیایی که در جنوا زندگی می کرد را به همراه چندین کارتون آموزنده و پر محتوای آن دوران دید.حتی به نظرم آن روزها هنوز هالیوود این قدر امپریالیستی نبود و انتخاب هایش برای ساخت خیلی بهتر از داستان های بی مایه و مزخرفی مثل هری پاتر بود.برای منی که آنقدر به عزیزان جلای وطن کرده ام نامه نوشتم تا انگلیسیم بدون کلاس به سطحی رسیده بود که براحتی بخوانم و بنویسم ، طبیعتا مهاجرت سئوال بزرگی بود و خیلی عجیب نبود که در همان سال ها پایتخت و موقعیت جغرافیایی بیشتر کشورهای دنیا را حفظ باشم.



