دیگه تنها نیستی

 

      چقدر سخته که حس کنی تنهایی. چقدر سخته که حس کنی که فقط تو هستی و تنها تویی که باید ۲:۳۰ بامداد از رختخواب گرم و نرمت بزنی بیرون، از خونت بزنی بیرون، بری وسط یک جاده پیاده بشی. منتظر بشی و بشماری که کی می رسند. از باد سرد بامدادی فرار کنی و سینه دیوار پناه بگیری و تازه یادت بیفته که دلت رو خونه جا گذاشتی. می ترسید، نیاوردیش. پس دلت با کاری نیست که می خوای انجام بدی. چقدر مردمان در این ساعت روز ترسناک ترند و چقدر بوق تریلی های عبوری گوشخراش تر. چقدر به خودت لعنت می فرستی که نمی تونی نه بگی و الان اینجایی. انتقام بی خوابیت رو باید از کی بگیری؟ چرا اینهمه سرنگ و شلنگ ریخته رو زمین؟ چرا نمی یان؟ می یان. از روی گاردریل سیاه می پری پایین و اعتنا نمی کنی که دست هات سیاه شدند. می پری بالا. سلام فلانی هستم. سلام منم فلانی هستم. سلام می شناسمتون. سلام چطوری؟ سلام راستش فکر نمی کردم بیای! شاید هم اصلا فکر نمی کردی اینقدر کله شق باشم؟ می زنه پشتت. راه می افتید. یکی از سرنشینان جلو کمربندش رو نبسته و این آزارت می ده. با خودت می گی جای هدایت خالیه. راننده رو نگاه می کنی. بی اعتنا به بوق سرعت غیر مجاز و جاده فرعی تاریک پر دست انداز و بنزینی که دیگه چراغش روشن شده همین جور داره گاز می ده. حدس می زنی ماشین دولتیه. شیشه کمی پایینه و له له باد سرد بامدادی نمی گذاره به چیزی غیر از موهای ، حالا دیگه کوتاهت، فکر کنی. خسته می شی. سردته. یک چرخش کوتاه دستگیره شیشه. سکوت. حالا می تونی فکر کنی. به تجربه جدیدت. مگه همیشه دوست نداشتی تجربه جدید داشته باشی؟ خوب این هم یک تجربه است. از اون تکرار نشدنی هاش. از اون هایی که فقط تعداد کمی از اینهمه انسان می تونن داشته باشند. می شکنه. سکوت رو می گم. سرنشین جلویی در باب فواید گیاهخواری منبر رفته. می گه آدم اگه گوشتخوار بود باید دندوناش مثل ببر بود نه اینجوری که الان هست! می خندی و توی ذهنت می چرخد که لطفی چنان ندارد بی گوشت زندگانی! دوباره به بیرون خیره می شی. دیگه داره روشن می شه. مرز سیاهی زمین و سورمه ای آسمون واضحتر شده. نخوابیدی ولی چشمات نمی سوزه. دیگه تنها نیستی.     

شب های تابستانی الهیه

 

      حدس بزنید این دو نفر چه کسانی هستند؟

اندر فواید سی سالگی

 

    دوستی دارم که به تازگی سی سالگی رو رد کرده. منبر رفته بود و در باب سی سالگی و نقطه عطف زندگی و گذر عمر و این جور مسائل کلی برام سخنرانی کرد. ولی یک حرف جالبی می زد. می گفت آدم تا سی سالش نشه دایم فکر می کنه پدیده خاصی است و یگانه استعداد آفرینش است و خلاصه تمام مردم موظفند به این پدیده بی نظیر احترام بگذارند و حساب ویژه ای براش باز کنند ولی نمی دونم چی می شه تا آدم به سی سالگی می رسه ناگهان می فهمه هیچ - ببخشید - پخی نیست و تازه به فکر یک زندگی نرمال می افته و با این واقعیت کنار میاد که من هم فقط یک انسان معمولیم.

دلتنگی

 

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی

حالا پرپر می زنم تا همیشه آسوده باشی

دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون

نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره
وقتی آخرش همینه

وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام می شینه

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره

ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه

می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه

 

 

 پی نوشت: سیاوش قمیشی یکی از معدود خوانندگان ماست که با بودنش، می تونیم سرمون رو بلند کنیم و بگیم ما ایرانی ها هم موسیقی داریم. به همین ترانه جدیدش گوش کنید.

خشک و تر با هم می سوزن

 

     "  لیلا سیگارش را روشن می کند و می گوید: من تا پنج شش سالگیم رو اصلا یادم نمی اومد. بس که بد بود. آدم چیزهای بد رو فراموش می کنه.

      نگار: فکر می کردم آدم چیزهای خوب رو زود فراموش می کنه.

     - گاهی چیزهای خوب با بد طوری قاطی می شن که نمی شه جداشون کرد، مغز آدم های تنبلی مثل من هم حوصله جدا کردن نداره. بعد یهو می بینی یک عالمه خاطره از ذهنت پاک شده.

     - خشک و تر با هم می سوزن.

     - لیلا لبخند می زند. می گوید: من نذاشتم بسوزه. تو فکر کن مثلا دیروز که مادرجان مرد. خب خیلی بد بود. حالا اگر من اختیارم رو بدم دست ذهنم دو تا کار می کنه. یکی اینکه میاد می چسبه به همین موضوع و ول نمی کنه. یا اینکه اصلا خودش رو می زنه به اون راه و فراموش می کنه که هر دو تاش بده. وقتی به این خاطره می چسبه، هم نمی ذاره من امروز کار کنم، هم هر اتفاق خوبی رو هم که دیروز افتاده خراب می کنه چون اصلا وقت نمی ده که من اونها رو ببینم. اگر فراموششون کنه میاد و روی تمام اتفاق های خوب دیروز هم خط می کشه و بدتر از اون هر تجربه ای که من دیروز به دست آوردم. مثلا اگر من دیروز فهمیدم چه جوری می شه حلوا درست کرد، ذهن همه رو فراموش می کنه. اون وقت حساب کن دیروز کش بیاد و بشه شش سال از زندگی، اون هم بچگی. اون وقت من باید تجربه کنم که هر چیز داغی می سوزونه. "

سرخی تو از من - سپیده شاملو - نشر مرکز    

وبلاگ سکسی من

 

       ۱. یک بابای باحالی برداشته در گوگل Search کرده " سکس با دختر "،" عکس از دختر سکسی "،" عکس از سکس با دختر سکسی "،" سکس با دختر سکسی"،" عکس از سکس با دختر لخت سکسی" و یکسری عبارت اینجوری، بعد جالب اینجاست از نتایجی که گوگل برای جستجوهاش نمایش داده نه یک بار بلکه چند بار وارد وبلاگ من شده ! حال شما خوبه؟ خانواده محترم خوب هستند؟ گوگل جان خوبه؟ نکنه از عوارض خداحافظی بیل گیتس از مایکروسافت باشه؟

   ۲. نه سال از ۱۸ تیر ۷۸ گذشت. پیشنهاد می کنم در همین ارتباط فیلم مستند "زندگی همین است" کاری از پیروز کلانتری را حتما ببینید. من اینجا که بودم دیدم.

خودم را اینگونه می بینم

 

     تمام چهار روز گذشته رو یا خواب بودم یا عقده های رانندگیم رو خالی می کردم یا روی صندلی های راحت اینجا زیر باد سرد و خشک کولر اسپریت لم دادم و تا می طلبید فیلم دیدم یا آنقدر موسیقی گوش کردم که سرسام گرفتم. نمی دونم از عوارض آزادی پس از غارنشینیه یا همون داستان تمرکز یا شایدم سندرم پایان جام ملت هاست. تو غار که بودم دلم می خواست رمان بخونم. ده تا ده تا هم بخونم هر شب هم یک دونه بخونم. الان از صبح دارم استخاره می کنم کی شروع کنم با کدوم شروع کنم. از صبح تصمیم گرفتم بنویسم ولی ننوشتم. نه اینکه دلم نمی خواد بنویسم یا موضوعی ندارم که بنویسم. تنبل شدم در نوشتن. گاهی اوقات هم برای اینکه تنبلیم رو توجیه کنم می گم کمال گرا شدم ! امروز عین این وظیفه شناس ها جارو برقی رو برداشتم افتادم به جون اتاقم. کلی خرت و پرت ریختم بیرون. نیم کیلو هم خاک جم کردم. جای پرینتر و اسپیکر رو هم عوض کردم تا زندگیم از یکنواختی در بیاد ! هنوز به زمان نیاز دارم. هنوز چشمام به نور بیرون غار عادت نکرده.

من Ligabue می شوم

 

     دارم منفجر می شم. این بار از خنده. یک دوست ناخوش مشرب تاحدودی بد اخلاق دارم که یک مدتیه رفته ایتالیا مثلا درس بخونه. چند روز پیش دچار کیش شخصیت شدم و یک عکس پرتره جدید از خودم براش فرستادم در حالیکه موهام نسبت به آخرین دیدارمون خیلی بلندتر شده. امروز ایمیل زده که با دیدن عکس جدید من، اول به اندازه سهمیه یک سالش خندیده، بعد هم نوشته اگر بتونم این موها رو حفظ کنم در میانسالی شکل Ligabue می شم !!!! خیلی با حال بود. شما رو بخدا واقعا اگر من به میانسالی برسم این شکلی می شم؟؟؟!!!!! خیلی هیجان انگیزه یکی بشینه قیافه چندین سال بعد آدم رو تجسم کنه، بعد صاف بگذاره جلوی آدم. شاد باشید. 

پی نوشت : ! Viva Spania ! Ole Spania !  Le Amamos

تمرکز می کنم

 

      نه اینکه تمرکز ندارم. نه. برعکس چون تمرکز دارم نمی تونم بنویسم. یعنی اینکه نمی نویسم بخاطر این نیست که تمرکز ندارم. نه. تمرکز دارم. ولی تمرکز روی نوشتن ندارم. پس چون تمرکز روی نوشتن ندارم نمی تونم بنویسم. ولی اینکه تمرکز روی نوشتن ندارم و نمی تونم بنویسم دلیل این نیست که دوست ندارم بنویسم. می خوام بنویسم ولی تمرکز ندارم. آخه چه جوری بگم. تمرکز یعنی دارم ولی روی نوشتن نیست تمرکز روی کار دیگه ای دارم این روزها. شاید هم اصلا چون تمرکز ندارم نمی تونم خیلی راحت بگم که چون تمرکز ندارم نمی نویسم، در واقع چون تمرکز روی نوشتن ندارم نمی تونم بنویسم و الا تمرکز رو که دارم. شاید هم باید سعی کنم تمرکز کنم. باید سعی کنم متمرکز بشم. آره باید سعی کنم تمرکز کنم. اگر تمرکز کنم شاید بتونم دوباره بنویسم. یعنی واقعا چون تمرکز ندارم نمی تونم بنویسم یا اینکه چون تمرکز دارم ولی روی کار دیگه ای این تمرکز رو دارم نمی تونم بنویسم؟ تمرکز کنم. هیپنوتیزم بلدید؟ اصلا بهش اعتقاد دارید؟ می تونه باعث تمرکز بشه؟ تمرکز کنم. تمرکز می کنم. دستور ساروس برای ضرب خارجی دو تا ماتریس یادتونه؟ تمرکز کنید. اصلا رشته تون ریاضی بوده؟ یک کم تمرکز کنید یادتون می یاد. آخه شما چطور می تونید تمرکز کنید؟ 

خوش است

با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است 

دهان خشک، مردن بر لب دریا خوش است

نیست پروا تلخ کامان را ز تلخی های عشق

آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

هر چه رفت از عمر، یاد آن به نیکی می کنند

چهره امروز، در آیینه فردا خوش است

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است

آنکه پندارد که حال مردم دنیا خوش است 

فکر شنبه، تلخ دارد جمعه اطفال را

عشرت امروز، بی اندیشه فردا خوش است 

هیچ کاری بی تامل گرچه صائب، خوب نیست

بی تامل آستین افشاندن از دنیا خوش است

 

صائب تبریزی - گزیده نظم و نثر فارسی - نشر اساطیر

 

Pure Happiness

 

   دارم منفجر می شم. پر از انرژیم. پر از پیروزی. پر از امید. پر از هیجان. شاید به جرات بتونم بگم خواستن و تلاش و رسیدن، همین سه فرایند ساده، بزرگترین فاکتورهای شادی در انسان ها باشند. شاید هیچ چیز و هیچ لذتی رو نشه با لذت رسیدن به خواسته ها پس از تلاش سخت مقایسه کرد. لذت اینکه انسان خودش و توانایی هایش را بیشتر بشناسد. اگر گاهی اوقات کمی به همین اطراف، به خیالمان، یکنواخت خودمان نگاهی کمی و تنها کمی ژرفتر بیندازیم پدیده هایی را می بینیم که خارج از دایره دقت ما ایستاده اند ولی شگفتا که پتانسیل بزرگی برای شاد کردن ما دارند. فقط کافی است به آنها هم توجه کنیم.

   پس از سه چهار روز دوری از زندگی پویا و تمدن و بشریت و مدنیت و انسانیت، بالاخره بسلامتی غار نشینی ما هم به پایان رسید و با کله و با اشتهایی که در وصف نمی گنجید هورا هورا گویان از غار زدم بیرون و با شوقی چون شوق پروانه رها شده از حصار پیله دویدم و دویدم تا به دروازه مدنیت رسیدم. روشنش کردم. منتظر شدم تا بالا بیاد. بالا که آمد نتوانستم صبر کنم تا ساعت شنی کنار پیکان موشواره محو شود و اعلام کند محبوبم به مرز آمادگی رسیده است. Start و Settings و Network Connections و Dial رو مثل همیشه چشم بسته گذراندم و تا لیوان نسکافه ام رو بهم بزنم، شیرجه آمدم اینجا ! تو غار که بودم فکر می کردم در نبودم دنیا شاید کمی مهربانتر شده باشد. ولی نخستین تیترهایی که دیدم بار دیگر یادآوری کرد که هنوز فکری بحال ساده لوحیم نکردم.

انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران منحل اعلام شد

اروپا تحریم ایران را تشدید کرد

ایران: تحریمهای اروپا متناقض و بی معناست

خروج سازمان مجاهدین از لیست سیاه بریتانیا  

هشدار جامعه جهانی به دولت زیمباوه 

صدها مسافر کشتی فیلیپینی غرق شدند

ده ها میلیون دلار درآمد طالبان از مواد مخدر 

مرگ سه کودک ورزشکار در یک تصادف در تبریز

اعلام جدول خاموشی ها

اسرائیلی ها دو فلسطینی را در کرانه غربی کشتند

سیل و رانش زمین در جنوب چین قربانی گرفت

کتابفروشی مرکزی شهر کتاب بسته شد

با سه بازی دیگر جام ملت های اروپا به پایان می رسد !

   این وسط واقعا دیگه تاب تحمل داغ این موگابه رو ندارم. آتیش زده به هرچی دله. مرتیکه دیکتاتور نمی تونه راه بره، تلو تلو می خوره، اندازه درخت سکویا سن داره، دو دستی چسبیده به قدرت ول نمی کنه. بابا بمیر دیگه. اینجور آدم ها نمی دانند سال ها از اختراع تاریخ !!! می گذرد؟ من واقعا از روی فیدل شرمندم. ولی باور کنید هنوز هم می شود امیدوار بود. هنوز هم انسان هایی را می بینم که زندگی می کنند. آفرین بر تمام انسان هایی که زندگی می کنند. شاید هیچ چیزی بهتر از این حال اکنون مرا توصیف نکند. تقدیم به تمام آنان که زندگی می کنند. با صدای خیلی بلند گوش کنید. شاد باشید. همیشه.

یاشاسین

 

     فوق العادست این ترکیه. فوق العاده. دیشب ثابت کرد که ارزشش رو داشت که به هر زحمتی بود بیدار بنشینم و حتی تا دقیقه آخر رو هم ببینم. دیشب ثابت کرد اصلا براش فرقی نمی کنه چند دقیقه به پایان بازی عقب می افته ! فقط به جبران فکر می کنه. عالی بود عالی. یک آدرنالین خالص. به این می گویند فوتبال ! فوق العاده بود این ترکیه. فوق العاده. اینقدر که حیفم اومد سکوتم رو نشکونم. راستش هنوز کمی سرم شلوغه، به زودی برمی گردم. دوباره. با ایده های تازه و پست های هیجان انگیزتر. فعلا از دنیای پرهیجان توپ گرد سفید و مستطیل سبز لذت ببرید. اگر هم علاقه ندارید سعی کنید علاقه مند شوید باور کنید پدیده بدی نیست. فوتبال در زمانه ما چیزی خیلی بیشتر از یک ورزش ساده است. باور نمی کنید؟ پس سری به اینجا بزنید.