خیلی وقت ها شده که خودم رو یک تابع فرد به حساب آوردم. یعنی همیشه اینطوری بوده که احساس کردم زندگیم مثل خروجی ِ یک تابع فرد است. اینطوریه که وقتی بازه ِ ورودی زندگیم یکنواخت و متقارن می شه آن وقت مثل یک تابع فرد، انتگرالم به ازای این ورودی های متقارن صفر می شود. از آنجاییکه ضرب شدنم در تابع فرد دیگری برای تبدیل شدن به تابع زوج کار آسانی نیست، همیشه تنها راهی که داشتم تا از صفر شدن انتگرال زندگیم جلوگیری کنم بر هم زدن تقارن بازه زندگیم بوده. گاهی اوقات مهاجرت از محیطی به محیط تازه تر بهتر از هر فاکتوری می تونه این تقارن و یکنواختی بازه ورودی رو بر هم بزنه و اینطوری دیگه حتی اگر تابع فرد هم باشم دیگه انتگرالم صفر نمی شه. الان مدتی است که با مهاجرتی ساده، این تقارن ِ بازه زندگیم به هم خورده و روزهای تازه ای رو تجربه می کنم. این تغییر بازه رو بیش از هر کسی مدیونم به آفتاب شرقی.