گوش به فرمان ور ایرادگیر ذهن

با هزار امید و آرزو و برنامه و بعد از تحمل تاخیر چهار ساعتهی هواپیما، رفته بودم مشهد مثلا عکاسی کنم. اما تا رسیدم هتل، بقول زویا پیرزاد، ور ِ ایرادگیر ذهنم شروع کرد که داداش بیخیال شو، حالش نیست. من هم که دموکرات، حال و حوصله عکاسی هم نداشتم، مخمم که فاز نمیداد، آب و هوا هم که سر سازگاری نداشت. گفتم بیخیال عکاسی. خلاصه بعد چکاندن همین یکی، دو فریم دکان رو تعطیل کردیم.

اما در عوض طی یک مشهدنوردی کمنظیر کلی ماشینسواری کردیم، کلی خیابان بالا پائین کردیم، کلی یاد ونیز کردیم، کلی شام دونفره خوردیم، کلی حال اساسی دادیم به آلرژی سیاست، کلی قناری شمردیم، کلی به این نتیجه رسیدیم که تعداد متبرجان مشهد خیلی بیشتر از تهرانه، کلی از پیادهروی و سگ لرز زدن زیر اولین برف امسال حال اومدیم، کلی خوش گذروندیم کلا. و تمام این شناسههای اول شخص جمع تبدیل به شناسههای اول شخص مفرد میشدند اگر حامد نبود. بدون حضور حامدی که هنوز بوی ونیز میدهد و مرا یاد رنگارنگترین روزهای زندگیم میاندازد، تنها رهآورد این سفر میشد همان بیحوصلهگی و کسالت و صد البته کمک به صنعت هوایی نیمهجان مملکت. حامد عزیز ممنون بابت تمام زحماتت در این چند روز.
پینوشت:
1. متبرجان به کسانی گفته میشود که در خیابان اقدام به تبرج مینمایند.
2. تعبیر "ور ایرادگیر ذهن" را خانم "زویا پیرزاد" در کتاب بسیار ستوده شدهی "چراغها را من خاموش می کنم"، که یکی از پنج رمان محبوب من هم هست، به کار میبرد.