اسمش مینا بود. چشم‌های قشنگی داشت؛ مثل چشم آهو، مثل چشم گاوی که پارسال با جعفر دیده بودم و جعفر عاشق چشمش شده بود. رفته بودیم برای درس حاضر کردن و او عاشق چشم گاو شده بود. خواب و خوراکش شده بود گریه. مجبور بودیم از شهر تا طاق‌بستان پای پیاده برویم تا جعفر، خانم گاو را ملاقات کند، چشم‌هایش را ببوسد و برگردیم. از مینا خوشم می‌آمد. هر وقت از کنارم می‌گذشت، سنگ پار را دست به دست می‌دادم و آهسته، طوری که کسی نبیند، از زیر چشم تماشایش می‌کردم. به بهانه‌ی آب خوردن از نردبام می‌آمدم پایین. می‌رفتم لب حوض تا او را ببینم. یاد حرف بابام افتادم: «آدم اگر چشمش دنبال زن و بچه‌ی مردم باشه، پاشه می‌خوره.» من نیت بدی نداشتم، اما خاکه آجر رفت توی چشمم و تا یک ماه ننه هر روز چای می‌ریخت به چشمم.

علی‌اشرف درویشیان – فصل نان – نشر چشمه