ذوقمرگی؛ حتی وقتی پای «عکاسی» در میان نیست
در زندگی چیزهایی هستند که انسانها را ذوقمرگ میکنند. حداقل تا وقتی که انسانها به آن چیزها عادت نکردهاند، میتوانند همچنان به دریافت حجم بزرگ لذت از چنان پدیدههایی مطمئن باشند. به تعبیر دیگر حتی، این پدیدهها به زندگی آدمی معنا و هویت میبخشند و او را از غلتیدن در ورطهی هولناک برخی پرسشهای بنیادین و اساسی در باب یافتن چیستی زندگی بینیاز میکنند. این پدیدههای خرکیفکننده تقریبا در تمام انسانها وجود دارند ولی باید کشف و سپس بارور شوند. از انسانی به انسان دیگر هم فرق میکنند و نمیتوان برای همه یک نسخهی یکسان پیچید. همهی انسانها با یک چیز یکسان خرکیف نمیشوند. من به لطف «عکاسی»، آدم جشنواره و مسابقه و جایزه ندیدهای نیستم و بارها طعم خوش چنین پدیدههای شادیبخشی را چشیدهام. از سوی دیگر آواره و سرگردان عالم ادبیاتم و دیوانهی دنیای داستان و رمان. گاهی چیزهایی هم مینویسم که بیش از آنکه از سر هدف و دلیل خاصی باشد، عملی لذتبخش و جسارتآمیز است و من وقتی کار به اینجا میرسد دیگر نیازی به هدف جدیتری نمیبینم؛ البته فعلا.
این بود که کلی ذوقمرگ شدم وقتی در یک مسابقهی سراسری «داستان کوتاه»، در پایان مرحلهی نخست گزینش، وقتی از میان ۷۷۰ داستان کوتاه رسیده داوران ۱۹۳ داستان کوتاه را برای حضور در مرحلهی دوم داوری برگزیدهاند، در آن میان نخستین داستان جدی و چفت و بستداری که نوشتهام هم دیده میشود. حضور نویسندگان سرشناسی چون محمدحسن شهسواری که با «شب ممکن»ش کلی حال کردم یا علیرضا محمودی ایرانمهر که به نظرم داستان «ابر صورتی»ش هنوز هم یکی از بهترینهای تاریخ کل داستان کوتاه پارسی است یا پدرام رضاییزاده که «ماه امشب در میزند»ش یکی از معدود داستانهایی بود که از بس ریتم و آهنگ کلامش را دوست داشتم یکنفس چهار بار پشت سر هم خوانده بودمش، در میان هیات داوران این جایزه، خرکیف شدن واکنشی زیاد غیرمعمولی به چنین کنشی که شاید به نظر خیلیها خیلی هم معمولی باشد، نیست. بدون هیچ پردهپوشی و تعارف یا فروتنی میگویم که هیچ امیدی ندارم که داستانم در مرحلهی دوم داوری، در بین ۴۰ داستان کوتاه برگزیدهی نهایی هم انتخاب شود ولی همینقدر هم برای ذوقمرگ کردنم بس است. در حوزهی ادبیات هنوز دوزم پایین است. این درست که آدم سوداییمزاجی هستم و آرزوهایی دارم حتی در دنیای ادبیات. ولی تجربهی «عکاسی» به من یاد داده است که در هر زمینهای باید ذرهذره و تکوینی چیزی شوم. پس شتابی نیست.
پینوشت: باید یادی کنم از حامد اسماعیلیون که چندی پیش برای همیشه از ایران رفت و الان که من اینها را مینویسم باید جایی در تورنتوی کانادا باشد. حامد چند ماه پیش و در روزهایی که به خوبی میدانم چقدر گرفتاری و مشغلههای جورواجور دورش ریخته بود، وسط همهی آن درگیریها، به حرمت انسانیتش و نیز دوستیمان نشست و با شکیبایی و بزرگواری، داستان قزمیت من را خواند. نظرش را گفت و یکجوراهایی حتی ویراستاریش هم کرد. بیتابم برای خواندن کتاب دوم و حتی شاید سومش که زمستان امسال و در نبود خودش در ایران چاپ خواهند شد. برای رفتنش دلتنگم ولی میدانم آنجا دلش بیشتر شاد است و شاید در چنان بستری بیشتر و راحتتر بزرگ شود. حامدی که من میشناسم آدم خوشفکریست و فضای ذهنی و بینش باز و قشنگی دارد. محیط پیرامون چنین انسانهایی همیشه دلپذیر از آب درمیآید. همیشه.