تمرین آدمهای فضای «داستان»مان برای چندصدایی شدن آیا؟
بر و بچههای «جامعهی داستاننویسی ایران» من را به آیندهی «جامعهی عکاسی ایران» امیدوار کردند. حالا چرا؟ عرض میکنم. اگر این یکی دو ماه اخیر وبلاگها و رسانههای مجازی ادبی را دنبال کرده باشید حتما شنیدهاید یا خواندهاید که آشوبی به پا شده سر جوایز ادبی که نگو. هرجا که نگاه میکنی یک پیرهن عثمان در هوا تاب میخورد. حالا اصلا دعوا سر چیست؟ عرض میکنم. میگویند در ادبیات داستانی ایران جریانهایی ایجاد شده؛ شبکههایی ایجاد شده؛ باندهایی ایجاد شده. دقت کردید؟ اینجا هم مثل حوزهی «عکاسی» بحث باندبازی خیلی جدی شده است. اما حالا این وسط چه خبر است که خاک رفته هوا؟
ببینید، میگویند بزرگترین و موثرترین باند این حوزه که بیشتر اعتراضات به رفتارهای آن صورت میگیرد، مربوط به گرایش و جریانیست که چند سالیست در ادبیات داستانی ما شکل گرفته و داستانها و رمانهایی آسانخوان بیرون میدهد با رد پررنگی از زندگی شهری، فضاهای مدرن و آپارتمانی و ناتوردشتی، کافیشاپی و دخترپسری، بیتفاوتی به ارزشهای تحمیلی جامعه و تفکر پررنگ "دنیا به هیچام حساب نمیشود" و خلاصه چنین فضاهایی که به نظر من بیسواد - اگر اشتباه نکنم - بیشتر تحت تاثیر افزایش ترجمهی آثار داستانی برخی نویسندگان عاصی و همیشه منتقد و نوگرای آمریکای معاصر و اروپای غربی و نفوذ ارزشهای مدرنیته و ناگزیر شدن برخی رفتارها و افکار، در دههی اخیر در ایران حضورش محسوستر شده است. بسیاری از این کتابها که با چنین فضاهای پستمدرن و شبهپستمدرنی نوشته شدهاند در این اواخر خیلی زود به چاپ چندم رسیدهاند و جوایز زیادی برنده شدهاند و خلاصه سروصدا داشتهاند و با معیارهای زیادی میتوان موفق تلقیشان کرد. هم خوب فروختهاند، هم جایزه گرفتهاند و هم نقد و نظر و بحث حولشان کم نبوده.
جریان دوم هم طبق تعریفی خیلی کلی، آثاری را در برمیگیرد که نگاهی ریشهایتر و نخبهگراتر با دغدغههای جدی اجتماعی و فرهنگی دارند و نیمنگاهی به تقابل و تعامل و ارتباط ریشههای امروز و آینده در گذشته، نثر باوقار و گاهی آهنگین و در تصور خیلی از ما غیرحرفهایها، ادبیات جدی و چندلایه خوانده میشوند. کلا آثار این دسته به ادب کلاسیک نزدیکی بیشتری دارند تا به دنیای عصیانگر این روزهای داستانهایی که به زعم من به خیلی از این ارزشها بیاعتنا هستند و کاویدن "حال" و "امروز" و "امروزی بودن" از نان شب برایش واجبتر. حالا عدهای هم قائلند به اینکه جریان دیگری هم مابین این دو جریان حرکت میکند و برخی معیارهای جریان اولی و برخی مشخصات جریان دوم را دارد. طبیعتا عدهای هم تنها به وجود همان دو جریان معتقدند. البته حساب داستانهای خیلی زرد و پرت و بلا و مکشمرگما و «غم عشق هنگام غروب خورشید در پس دریاها» که اصلا جداست و قاطی آدمیزاد یه حساب نمیآیند!
بیشترین بحث و مجادله هم از اینجا ناشی میشود که برخی از وابستگان جریان دوم یا کسانی که کتابشان توسط ناشر معتبری رد شده و امکان انتشار نیافته یا چاپ شده ولی اصلا دیده نشده و نیز تعدادی از منتقدین، برخی اعضای جریان اول را متهم به باندبازی و تشکیل شبکه و حلقهی بسته و محدودی میکنند که غیرخودیها را به آن راه نمیدهند. به عقیدهی معترضین، گروه اول در سالهای اخیر بیشتر تریبونها و نشریات و وبسایتهای شناختهشده و موثر ادبی را در اختیار گرفته و بیشتر ویراستارها و ارزیابهای ناشران بزرگ هم وابسته به این جریان هستند. معترضان میگویند این گروه خودشان کتاب چاپ میکنند، خودشان در سایتها و وبلاگهایشان شلوغبازی و نقد صوری راه میاندازند تا کتابهایشان دیده شود و جایزهی ادبی خصوصی راه میاندازند تا به کتابهای جریان خودشان جایزه بدهند تا اینگونه فروششان بالا رود و از این حرفها. واکنشهای بسیار عجیب و غریب و متنوعی هم از سوی هر دو طرف در این مجادلات نشان داده شده است. از "زرشک" و بدوبیراه نوشتن در کامنتهای وبلاگها گرفته تا نقدهای درست و حسابی و مصاحبههای معقول و کدخدامنشانه.
حالا اینکه این وسط حق با کیست، گره کوریست که هنوز هم باز نشده و طرفین بیوقفه مشغول مجادله هستند و حتی گاهی جبهههای جدیدی هم باز میشود. اگر چه بسیاری از افراد قبلا درگیر، به ظاهر آتشبس دادهاند ولی واقعیت این است که از سر حرص از آنور بام افتادهاند و گفتهاند گور بابای هرچی جایزه و تیراژ کرده! به نظر من اینکه هر کدام از طرفین سعی در اثبات حقانیت و برائت خود یا برعکس، نفی جریان مقابل داشته باشند، یا از آنور بام بیفتند، قضیه بدتر میشود و تنها راه چاره شاید نسبیگرایی بیشتر و تقویت نگاه تکثرگرا باشد. حالا ربط قضیه با عکاسی در چی بود؟ عرض میکنم.
خوب ما در عکاسی ایران هم چنین بحثهایی کم نداریم؛ بخصوص بعد از برپایی جشنوارههایی که جوایز نقدی میلیونی دارند یا وضعیت گالریداری در تهران. ولی بنظرم برخورد اهالی عکاسی با پدیدههای اینچنینی و مباحثی چون شبکه و مافیا و راهندادنها، خیلی حرفهایتر و عاقلانهتر است تا برخورد اهالی ادب داستانی. در برخورد با چنین موقعیتهایی، کولیبازی و نقونوق و آسمان به زمین دوختن در بین عکاسان هم هست ولی نه تا حد زرشک و قهر و برخی برخوردهایی که امروز در بخشی از فضای داستانی ایران شاهدیم! هر چه فکر کردم به این نتیجه رسیدم که شاید دلیل این امر تعداد بسیار بیشتر جوایز در حوزهی عکاسی باشد و همچنین این حقیقت که تنوع جوایز در عکاسی بیشتر است و تقریبا برای هر گرایشی تعدادی جایزهی داخلی یا خارجی بالاخره پیدا میشود تا ملت عقدههایشان را جایی فریاد بزنند و آداب و مناسبات چنین دنیایی را تمرین کنند. در نتیجه عکاسان آبدیدهتر و باتجربهتر شدهاند و با قضایای اینچنینی راحتتر و معقولانهتر برخورد میکنند و کلا تکثرگرایی بیشتری دیده میشود و اعتقاد بیشتری به نقش بسیار مهم «سلیقه» در امر داوری پیدا کردهاند و دیدگاه اگر «اینجا» نشد بالاخره «اونجا»یی هست تا بشود، برایشان بیشتر معنا دارد.
راستش خود من با برخی کتابهای همهی این جریانها کلی حال کردهام و برایم اصلا مهم نبوده که پشت کدام مرز قرار میگرفتهاند و خیلی از کتابهای همهشان هم بودهاند که به زحمت تمامشان کردهام. به نظرم تعدادی از کتابهای دستهی دوم زیاد به مسایل امروز اهمیت نمیدهند و بقولی حتی کلیشهای و تکراری و یکنواخت شدهاند و زیادی رفتهاند توی کار ریشه و تیشه و تعدادی از کتابهای دستهی اول هم ادا و تقلیدی ناشیانه از روی مدلهای ادبیات داستانی درونگرا یا معترض معاصر آمریکا هستند و نه مایهی داستانی دارند و نه دلنشینی کلام و کلمه. مثلا همین جمعهشب جایزهی رمان بنیاد گلشیری به کتابی اهدا شد که آن را به زحمت تمام کرده و بارها خودم را لعنت کردم که چرا پولم را حرام کرده بودم پایش. من همین الانم هیچجوری تو کتم نمیرود که وقتی «مونالیزای منتشر» و «شب ممکن» در لیست نهایی هست جایزه به «نگران نباش» برسد. هیچجور تو کتم نمیرود. حالا شما ببینید که خیلیها «مونالیزای منتشر» را جزوی از جریان دوم و «شب ممکن» را از جریان اول میدانند! حالا من عاشق هر دوتای اینهام. اصلا به نظر من «شب ممکن» اوسسسااااای کامل کل جریان اول ئه – اگر اصلا قائل به وجود جریانی باشیم- و کتاب - از نظر من- وحشتناک بدی مثل «نگران نباش» پیشش لنگ میاندازد و مشق شاگردی میکند. ولی میبینید که جایزه به کی رسیده. خوب سلیقهست دیگه بابا! نیست؟ هیات داوران را عوض کنیم، لیست برگزیدهها عوض نمیشود؟ اما حالا کلا شما زیاد جدی نگیر. کلا داستان بزن تو رگ حالشو ببر!