موراکی هاروکامی
دیروز صبح که بیدار شدم باران میآمد. بعد از مدتها بوی باران از لای درزهای پنجره به هوای اتاقم راه پیدا کرده بود. هوای اتاق را تو کشیدم. هی هوا را گرفتم و پس ندادم. بلند شدم و برای صبحانه آش رشتهای را که از چند روز پیش توی یخچال مانده بود گرم کردم و با نان بربری توی فریزر ماندهای که در ماکروویو یخش را باز کرده بودم، خوردم. خیلی مزه داد. سبزیهاش هنوز عطر خوبی داشتند. کلی هم فلفل سیاه خالی کرده بودم توش. صبحانهی خیلی خوبی شد. با حال و هوای آن صبح لطیف بارانی جور درمیآمد. بعد بلند شدم به نامزدم زنگ زدم و بهش گفتم دوست دارم توی این هوا با هم قدمی بزنیم. او هم از آنجایی که اصلا حالگیری و تو ذوق زدن بلد نیست، گفت که تا نیمساعت دیگر میآید دنبالم. اما نیمساعت نگذشته بود که آمد. بارانی قهوهای کوتاهی پوشیده بود با چکمههای ساقبلند چرمی. شال قرمزی هم سرش کرده بود. برای پیادهروی در هوای دلپذیر بارانی به تپههای پشت خانهام رفتیم و من در طول راه سئوالهای زیادی از او پرسیدم. دلم میخواست سر هر چیز کوچکی بحثی فلسفی راه بیفتد بینمان. شاید فکر میکردم برای بردن حداکثر استفاده از راهپیمایی در چنان هوای شاعرانهای به چیز بیشتری هم نیاز داریم و آن چیز هم لابد بحث کردن بود. او به پرسشها و طرح بحثهایم گاهی خیلی جدی جواب میداد و گاهی هم با پوزخندی فقط نشان میداد که علاقهای به بحث دربارهی آن موضوع ندارد. خلاصه همینطور قدم زدیم و بحث کردیم و او پوزخند تحویلم داد. در راه برگشت به خانه از جلوی تنها مغازهی اسلحه فروشی شهر که رد میشدیم از او پرسیدم آیا دوست دارد در چنین روزی بمیرد؟ توی یکچنین هوای لطیف و بارانخوردهای؟ گفت که اصلا دوست ندارد بمیرد. چه در زیر هرم آفتاب چه شرشر باران. چون برایم جواب قانعکننده و کاملی بود دیگر ادامه ندادم و چیز بیشتری نپرسیدم. ولی من داخل مغازه اسلحهفروشی رفتم و یک کلت کمری کالیبر ۳۵ خریدم. دوست داشتم در چنان هوای لطیف و بارانخوردهای بمیرم. راه افتادیم سمت خانه. اما وقتی رسیدیم به خانهام با نامزدم همانجا توی خیابان و جلوی در خداحافظی کردم و ازش خواستم برود و تنهایم بگذارد. او زیاد از اینکه اصلا به درون خانهام دعوتش نکردم دلگیر نشد چون همانجا با کلی حوصله و خیلی شمردهشمرده برایش توضیح دادم که دوست دارم در چنان هوای لطیف و بارانخوردهای بمیرم و برای همین عجله دارم و نمیتوانم امروز وقت بیشتری با او بگذرانم. او هم گفت به خواستههایم احترام میگذارد و خیلی معمولی خداحافظی کرد و بعد راهش را گرفت و رفت. برخلاف همیشه صبر نکردم تا ببینمش که در اولین پیچ خیابان بپیچد و ناپدید شود. تا رویش را برگرداند که برود من هم کلید انداختم و رفتم تو. سریع و بدون اینکه لباسهام را عوض کنم یا حتی دستهام را بشویم با اینکه خیلی دلم هوای یک نوشیدنی گرم کرده بود، بساط قهوه یا چای را فراهم نکردم و همانطور با لباس و در حالیکه هنوز کفش به پا داشتم، دراز کشیدم روی تختم. لولهی اسلحه را فرو کردم در حلقم. بوی تند فلز سرد دماغم را پر کرد. سریع شلیک کردم و خودم را کشتم. جمجمهام سوراخ شد و پشت سرم حفرهی بزرگی سر باز کرد. تکههای لزج و خونآلود مغز متلاشیشدهام پاشید به لبهی بلند تخت. چارهی دیگری نبود، دوست داشتم در چنان هوای لطیف و بارانخوردهای بمیرم. حالا یک روز از مرگم در هوای لطیف و بارانخوردهای که دوست داشتم در آن بمیرم، گذشته است.