یک روزی، احتمالا خیلی هم زود، دست سرنوشت مرا به یکی از جزایر دور اقیانوس می‌برد تا به اوج شیدایی و آرامش و هنر برسم و بتوانم در کنار خانوادۀ تازه‌ام دور از این اروپای پول‌زده زندگی می‌کنم. آنجا در سکوت شب‌های زیبا و استوایی تاهیتی می‌توانم به ترنم موسیقی ضربان قلبم گوش دهم، همنوا با موجودات پررمز و رازی که مرا در بر می‌گیرند. سرانجام برای همیشه از دغدغه‌های مالی، رها می‌شوم و می‌توانم به راحتی عشق بورزم، آواز بخوانم و بمیرم.

پل گوگن - بخشی از نامه‌ای به همسرش (+) - فوریه ۱۸۹۰