[بعد از ظهر یک روز گرم تابستانیست. دو جاهل با پیراهنهای سفید و شلوارهای سیاه پاچهگشاد و کفشهای خربزهای پاشنه خوابانده، روی یکی از حجرههای دروازهی تاریخی شهر از آفتاب سوزان پناه گرفتهاند. هر دو گرگی نشستهاند. یکی از آنها با نوک چاقویش مشغول حک کردن یادگاری روی یکی از آجرهاست و دیگری در حالیکه دانههای عرقی را که روی گردنش سر میخورند با دستمال یزدی چرک و چربیگرفتهای پاک میکند رو به جاهل اولی میگوید]
- خبر داری چی شدس کی؟
- نه چطور شدس؟ ننهت آبسه کردس؟
- خفه بابا. بچه قشنگ خوشمزه...
[لحظاتی در سکوت میگذرد. هر دو مایل به ادامهی گفتگو هستند ولی سنگینی و خشونت جوابهای قبلیشان به یکدیگر، آنها را در شروع دوبارهی دیالوگ مردد کرده است. بالاخره جاهل دومی که احساس گناه بیشتری میکند سعی میکند با لحنی دلجویانه جاهل اولی را به ادامهی گفتگو ترغیب کند.]
- خب... مگفتی؟... بگو چطور شد دیه؟
- آبجیت زاییدس دادا... [بلند میخندد]
- زهر مار... هرهر... یاتاق بزنی هی... د زر بزن ببینم چه شدس کی.
- تو که مخوای بدانی چی شدس گه مخوری تیکه مندازی بچه پنتی.
[در این هنگام جاهل دومی برافروخته میشود و با حرکت ناگهانی دست تیغهی چاقو را از روی دیوار بر میدارد و روی گردن رفیقش فشار میدهد.]
- گه من خوردم یا تو بچه جذامی؟ نفلهت مکنم اگه زر نزنی...
- [در حالیکه از فشار تیغهی چاقو نفسش بند آمده است.] مگم بابا... مگم... اول این بردار کی. نفلم مکنیا.
- بنال نالهکش...
[جاهل دومی چاقو را آرام عقب میبرد. جاهل اولی که از فشار چاقو خلاص شده است برای اینکه اوضاع را عادی جلوه دهد تفی به کف کوچه میاندازد و در انتهای کوچه به نقطهی نامعلومی خیره میشود. هنوز صورتش معذب است. با حرکاتی دستپاچه سعی میکند خودش را جمع و جور کند. جاهل دومی که تیغهی چاقویش را با دستمال ابریشمی دور گردنش برق میاندازد.]
- هان چطور شدی باز حناق گرفتی... د بگو چی شدس جقله.
- ... تو اون... باشد... خراب. خبر ننهات بدم ایشالا...
- ای بر پدرت لعنت... حجلهت خودم برات علم کنم سر دوراه... ناکارت مکنمایا قاقاله بچه...
[دوباره سعی مکند با چاقو به او حملهور شود که جاهل اولی که اینبار هوشیار است و انتظار چنین واکنشی را داشته است، مچ دست او را در هوا میگیرد. به هم گلاویز شده و در همان حالت گرگی از روی حجره به کف کوچه میافتند. خاک از سر و رویشان بالا میرود و روی پیشانی عرق کردهشان ردی گل آلود بر جای میگذارد. جاهل دومی که فرزتر نشان میدهد حریف را خاک میکند و روی سینهاش مینشیند و وقتی سعی دارد چاقو را به گلوی جاهل اولی نزدیک کند با مقاومت دست او روبرو میشود که دور مچش حلقه شده است. اما کمکم جاهل دومی که بالا نشسته است و موقعیت برتری دارد چاقو را تا نزدیکی گلوی جاهل اولی پیش میبرد. بطوری که سایهی صورتش روی صورت جاهل اولی را میگیرد و دانهی عرقی از گودی چشمهایش سر میخورد و از روی بینی به پائین میچکد و زیر پلک جاهل اولی که قفسهی سینهاش تحت فشار است و نمیتواند خوب نفس بکشد، میافتد.]
- برگشتنی یادم باشد واسه ننهات آرد بخرم... گیس بریده امشب باس حلوا بپزد... زر مزنی یا...
[جاهل اولی چشمهایش گرد شده و رگهای گردنش ورم کردهاند. به سرفه افتاده است.]
- یه جایی نوشته بود 2 تا عکاس ایرانی به پنجمین جشنوارهی جهانی عکس مقدونیه راه پیدا کردن.
[زنی را میبینیم که کنار جوی آب بیرون دروازه رخت میچلاند. پسر بچهی کچل و پابرهنهاش که شلوار به پا ندارد هم کمی آنطرفتر چندک زده و سعی دارد با ترکه ی نازکی، خرچنگی را از میان گل و لای ته جوی بالا بیاورد. چند بار تلاش میکند ولی خرچنگ در نیمههای راه دوباره به درون آب سقوط میکند. پسر دوباره تلاش میکند. کمی که میگذرد جریان آب جوی سر بریدهای را میغلتاند و به سمت آنها میآورد. مادر از گوشهی چشم فقط نگاهی میکند ولی پسر دست از سر خرچنگ برمیدارد و سر بریده را دودستی در برمیدارد. سر به حرف میآید و میگوید]
- های بچه جغله، یه نصیحتی بهشت مکنم... یک کلمه حرف رو هرگز اینقدر نپیچون که کار به جاهای باریک بکشه... حرفت همیشه ساده بزن... حالا منو بنداز تو آب... مخام غلت بخورم...